تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

 

 

«پيش از روانشناس شدنم، وقتی كه نوجوان بودم، گاهی به دنبال ارسال شعری برای مجله يا روزنامه‏ای، با نشاطی كودكانه حريصانه حروف سربی صفحه‏های شعر را می‏بلعيدم تا به «نامه‏های رسيده »برسم. شعف ديدن شعرم در مجله‏های كودكانه و نوجوانان و جوانان و گاه هفته‏نامه‏های بزرگسالان، بال و پرم می‏داد. امروز بيش از آنكه شاعر باشم روانشناس شده‏ام و اين قصه گاه آزارم می‏دهد و بال و پرم را ميشكند.»

این چند خط رو از مقدمه‏ کوتاه کتاب «شبی از شب‏ها» انتخاب کردم. کتابی که چند روز پیش تازه وارد بازار کتاب شده و من بی‏صبرانه منتظر بودم تا این پست رو بهش اختصاص بدم.

کتاب «شبی از شب‏ها» مجموعه اشعار کوتاهیه که تقریبا همه‏شون با همین عنوان شروع می‏شن. کتاب رو انتشارات «حسین فهمیده» در 64 صفحه و با قیمت هزار تومان منتشر کرده.

 

 

شبی از شب ها

 

می‏دونین که من هیچ وقت نقاد خوبی نبودم. همیشه سعی کردم بهترین‏ها رو اینجا بهتون معرفی کنم و قضاوت رو به عهده خودتون بذارم. این بار هم خوندن و شنیدن رو به خودتون واگذار می‏کنم و می‏دونم که مثل همیشه با حرف‏های قشنگتون منو شرمنده محبتی می‏کنین که بعضی وقتا حتی نمیتونم با سرزدن بهتون براش جواب کوچیکی داشته باشم.

 

 

 

شبی از شب‏ها

قهوه‏ی چشم تو فالم را ديد

صبح تفسيرش را باد نوشت

       «از ازل تا به ابد

             شاپرك پرچين ناز توأم»

 

***

شبی از شب‏ها

          دست هايم گم شد

خواب شيرينی بود

برهّ‏ی تنهايی

          دم پرچين دو چشمان تو

                                بازی می‏كرد

و دو دستم چون قوچ

         دشت سرسبز تو را

                                می‏كاويد.

 

***

شبی از شب‏ها

دفتر شعرم را ميخواندم

موي تو تا مهتاب

              بوي تو

                     عطر همه شادی‏ها، شب‏بوها

آسمان

         دامن تو

واژه‏ها نام تو و سينه‏ی من

دل من ...

دفتر شعرم را می‏بندم

                     لحظه‏ها نام تو شد.

 

***

» لحظه‏ها در گذرند

موی من راه درازی پيمود

                     تا كه خاكستر شد

                       زندگی را درياب«

شبی از شب‏ها

من به آيينه همین می‏گفتم

كه دل پنجره

                  از غصه

                 پر از

                باران شد.

 

***

دل من

شاپرك كوچك تنهایی بود

                          شبی از شب‏ها

ياد تو

      پيله‏ی پندارم شد

                   و كنون

مثل شهباز

          پر از

          وسوسه‏ی

                پروازم.

 

احمد پدرام

 

در پاشویه: آب و کاشی توی اردیبهشت 3 ساله شد. دعا کنین امسال برای اینجا سال پرباری باشه.


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

یکشنبه 4 فروردین1387

 

شیشه ی عطر بهار شکست و هوا پر از بوی شکفتن شد... .

دیر شد برای اینکه بگم سر سفره هفت سین برای ما هم دعا کنین ولی فکر نکنم هنوز برای تبریک این تحول بزرگ طبیعت دیر شده باشه.

فقط دلم می خواد بگم که سالی بهتر از هرسال داشته باشیم و دلمون و فکرمون رو با این نو شدن سال تازه کنیم. همین.

 سال نو مبارک

 یکی از معدود ترانه های قشنگی که درباره بهار گفته شده و خونده شده، « بهار...بهار » از کارای دوست داشتنی آقای بهمنی هستش. با اینکه از سر و ته آهنگ زدم ولی باز هم حجم بالایی داره. باید برای شنیدن ترانه با صدای زنده یاد «ناصر عبداللهی» یه کم بیشتر صبر کنین... .

 

 

 

بهار...بهار

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

 

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

 

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟


 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

 

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی


یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

 

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود


آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

 

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد

 

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

 

بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی

 

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

 

بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه

 

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

 

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

 

محمد علی بهمنی


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

چهارشنبه 1 اسفند1386

 

با خودم خیلی قرارها گذاشته بودم.  آرزوها برای این وبلاگ داشتم. نمی رسم به خدا. نه فرصت گوش دادن و جدا کردن دارم نه وقت تبدیل صدا و تنظیم کیفیت. خرابی طولانی اسپیکرها و موندنشون توی گارانتی هم مزید بر علت شد که این چند وقته صدای تازه ای به گوشتون نخوره. مدت هاست فرصت سر زدن به عزیزایی که به خوندن حرف های تازه مهمونم می کنن رو نداشتم.

امروز اما همه ی این دلیل ها رو گذاشتم کنار. شاید صدایی که می شنوین خیلی واضح نباشه. نمی دونم. این صدا رو همین تابستون که با خود خانوم صفایی حرف زدم جدا کرده بودم برای آپلود. نشد تا حالا که دوباره کتاب قشنگ «خوش به حال آهوها» رو توی کتابفروشی شهرداری دیدم. خودم کتاب رو خیلی سخت، از خود خمینی شهر خریدم. فروشنده می گفت اصفهان هنوز نفرستاده. یه کتاب کوچیک 67 صفحه ای اما پر از غزل های گفتنی و شنیدنی.

خوش به حال آهوها

خوش به حال آهوها رو برای این می ذارم که تکرارش هر بار شیرین تر از دفعه ی پیشه مخصوصا که این بار با صدای خود پانته آی عزیز باشه. و غزل های بعد رو به سختی تونستم گلچین کنم. دلم می خواست همه ی کتاب رو می ذاشتم اینجا. ولی حق کپی رایت رو رعایت می کنم و ارجاعتون می دم به کتابسرای عباسی.

 

با صدای «پانته آ صفایی» بخونین :

 

تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

 

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

 

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

 

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

 

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

 

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

 

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

 

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

 

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

 

پانته آ صفایی

 

 

 

×××××

 

 

 

درخت های تهی دست، شاخه های فقیر

و تازیانه ی بی رحم بادهای کویر