تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

 

 

تو مي خوني سرود اشكهامو

غم بود و نبود اشكهامو

پل خواجوي دستات مي‌شناسن

دو تا زاينده رود اشكهامو

 

 

تو رو تو خونه‌ي مهتاب ديدم

تو بيداري گمونم خواب ديدم

يه شب از چلستون رفتم تو ابرا

بهشتي واژگون تو آب ديدم

 

 

شب تنهايي من بي جراغه

تنور اشكم امشب داغ داغه

غم امشب تو دلم زد زير آواز

گمونش سينه‌ي من چارباغه

 

 دوباره شروع كردن حتي از اول اومدن هم سخت تره. و دوباره سلام كردن از اونم سخت تر.

نمي دونم چي شد كه يه دفه اينجا نيومدم. توي فكر يه خونه جديد بودم. با شعراي تازه. ولي با همون دوستاي قديمي كه همنشين هاي تازه هم قراره بهشون اضافه بشه.

ماهي هاي قرمز شعر رو از امروز توي اين حوض رها مي كنم و بي صبرانه منتظر پولكهاي نقره اي حرفاتون هستم كه به سطح آبي اين كاشيها بپاشين و تنهام نزارين.

 

اولين شب از شبهاي هشت بهشت امسال رو توي كتابخونه مركزي اصفهان، ميزبان دكتر فاطمه راكعي بوديم كه باخبر چاپ شدن كتابش توي ارديبهشت ما رو به شنيدن يه شعر زيبا و لطيف مهمون كرد:

 

مدجين زيباست

در باران، در مه

با گلهاي قرمز و نارنجي

كه از پشت ديوارها سرك مي كشند

و مهربانانه مي‌گويند: اُلا

 

مدجين زيباست

با دختركاني نيمه عريان

كه همچون پريان بوسه به رايگان مي دهند

و پسركاني خوشبخت

كه عشق را ارزان ارزان مي خرند

 

 

مدجين زيباست در مه

براي تو كه مبهوت مي ماني زير باران كوئيزيا كوئيزيا كوئيزيا

شعر مي بارد بر تو كه مي خواني

در استاديوم بزرگ مدجين از ايران

 

مدجين زيباست در باران ،‌در مه

با گلهاي قرمز و نارنجي

با دختركاني نيمه عريان

و پسركاني كه عشق را ارزان ارزان....

 

من اما دلم اينجاست

و بغضي به گراني عشق

به گراني عشق

گلوي شعرم را مي‌فشارد

 

مدجين : يكي از شهرهاي فرهنگي كلمبيا

اُلا : در ربان كلمبيا به معني سلام

 

جلسه‌ي گرم و آرومي بود. دوستان بهتر از آب روان عصر آخرين پنج شنبه ي فروردين ماه رو با شعرهاشون هاشور سبز و نارنجي مي زدن وسعيد بيابانكي با اجراي گرمش هر از چند گاهي موسيقي لطيف شعري رو در سكوت جمعمون جاري مي كرد

 

چنانكه از قفس هم دو ياكريم به هم

از آن دو پنجره ما خيره مي‌شديم به هم

به هم شبيه، به هم مبتلا، به هم محتاج

چنان دو نيمه سيبي كه هر دو نيم به هم

من و توايم دو پژمرده گل ميان كتاب

من و توايم دو دلبسته از قديم به هم

شبيه يكدگريم و چقدر دلگير است

شبيه بودن گلهاي بي شميم به هم

من و تو رود شديم و جدا شديم از هم

من و تو كوه شديم و نمي رسيم به هم

بيا شويم چو خاكستري رها در باد

من و تو را برساند مگر نسيم به هم

 

 و در آخر هم جلسه رو با شعر زيبايي از خودش الحق كه حسن ختام داد:

 

اي شعر اي الهه‌ي اندوهگين من

وي همصداي طبع خيال آفرين من

از اصفهان پريچه‌ي باغ خدا بگو

از خاطرات در دل شب ته نشين من

ديشب به كشتزار شبش چنگ برده‌ام

امشب ستاره مي‌چكد از آستين من

يخ بسته نوجواني من پشت چارباغ

خورشيد يك سحر بنشين ترك زين من

خواجو ترانه ساز نحيف هزار تو

پاها در آب خم شده بر سرزمين من

زاينده‌رود خاطره ناب زردكوه

ماري شده ‌است سبز و رها در كمين من

اين دوزخ اين شلوغي ممتدچه كرده است

با آن دل بهشتي ساحل نشين من

شب بافه بافه زلف رها كرده در كوير

اينجا چه مي‌كند غزل خوشه چين من

(سعيد بيابانكي)

 

 بچه‌هاي زيادي هم بودن كه فقط حضور داشتن و فرصت نشد كه شعرهاي قشنگشون رو بشنويم از جمله عباس كيقبادي كه وقتي مهدي جهاندار از روي سن پايين اومد ديدمش كه براي بوسيدن دست جهاندار خم شده بود.

جهاندار غزل سومي رو كه خوند تقديم كرده بود به ساحت مقدس اسم اعظم خداوند حضرت محمد (ص) :

نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

مي سوختم در آتش و از دست روزگار

تبّت يدي ابي لهب ٍ، تب نرفته بود

گفتم كه ذكر يارب خود را عوض كنم

از خاطرم  تمامي مطلب نرفته بود

اياك نعبد شد و اياك نستعين

اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستي نوشت نام تو را نون والقلم

حتي قلم به سوي مركب نرفته بود

ناگه ستاره‌اي بدرخسيد و ماه شد

مستي هنوز از سر يا رب نرفته بود

نام تو با پيامبران نسبتي نداشت

گوئي به بندگان مقرب نرفته بود

مثل من و تو بنده‌اي از بندگان عشق

يعني به هيچ ملت و مذهب نرفته بود

آمد بهار من كه قرار از دلم ربود

آمد نگار من كه به مكتب نرفته بود

فالي زدم به خواجه و خواب از سرم پريد

نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

(مهدي جهان دار)

 

 

فردا ميان كوچه و بازار غوغاست

روز مبادايي كه مي گويند فرداست

باغي كه ما داريم ديوارش بلند است

مال تماشا نيست شايد مال حاشاست

گنجشك مفت و سنگ مفت و مشكلي نيست

دلها ولي تردند، اشكالش همين جاست

طوفان جهان را برد -تازه يادم آمد

اسم عروسكهاي من دارا و ساراست

طوفان جهان را برد اما تك سواري

مي‌خواند و مي‌آيد و از دور پيداست

"اي دل اگه دردم يكي بودي چه بودي"

ديدم دلش مثل دو بيتي هاي باباست

"بايد بسازم خنجري نيشش ز فولاد"

اي بچه‌ها اين آخرين موضوع انشاست

(مهدي جهان دار)

 

 

جاي همه تون خالي . اگه خودتونو توي اون عصر بهاري كنار بچه‌هاي اصفهان پيدا كردين، حتما برام بنويسين كه چه حسي داشتين. منتظر قلم رنجه هاي همتون هستم .

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***