تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

دوشنبه 30 مرداد1385

 

 

 

قدم همه‌ي شما كه اين همه ماهي طلايي توي حوض كوچيكم شناور كردين سر چشم. عيد مبعثتون مبارك باشه. اين مثنوي اولي كه نوشتم رو آقاي كيقبادي همين چند وقت پيش برامون خوندن، داغه داغه. با اين عيد هم خيلي مناسبت داره. شعر دوم رو هم چون مي‌دونستم كاراي آقاي آسمان رو دوست دارين اينجا گذاشتم. اگه تكراريه ببخشين.

 

وقتي جهالت سجده بر تنديس مي‌كرد

با چادر شب روز را تلبيس مي‌كرد

از كاروانها نور را دزديده بودند

شب در مسير كاروان پاشيده بودند

بانگ رحيل كاروانها سوي شب بود

تنها دليل كاروان سوسوي شب بود

دستي گل آيينه را در خاك مي‌خواست

در گوش گلها مرگ را پژواك‌ مي‌خواست

وقتي بيابان جامه‌اي نيلوفري داشت

دست محمد در حرا نيلوفري كاشت

از آسمان مكه نوري در گذر بود

 وز آتشي جان محمد شعله‌ور بود

ام القرا درياي حيرت بود آن شب

 آبستن صبح نبوت بود  آن شب

شب بود و احمد در مسير نور مي‌رفت

 تا قله‌ي وحدت امير نور مي‌رفت

نيلوفر غار حرا چشم انتظارش

 چشم همه آئينه‌ها چشم انتظارش

جبريل با پيغامي از خورشيد آمد

 با جامي از خم خانه‌ي توحيد آمد

غار حرا تن پوشي از آئينه پوشيد

 در رگ‌ رگ تاريخ خوني تازه جوشيد

دست محمد پرده‌ي شب را عقب زد

 تندر شد و بر ظلمتستان عرب زد

وقتي سحر با آسمان مي‌شد هم آغوش

 از كوه مي‌آمد كسي خورشيد بر دوش

عباس كيقبادي

 

 

تو كيستي كه تنت پنبه، تو كيستي كه دلت آهن

تو كيستي كه خود عشقي كه هم‌نفس شده‌اي با من

من از همين اول بايد به هر بها مي‌دانستم

كه دستهاي نحيف من براي كندن اين معدن

چقدر كوچك و تردند و چقدر قافيه كم دارم

براي خواندن با آن لب براي ماندن با آن تن

تنت ترانه‌ي شادي بود غمت بهانه‌ي غمگيني

براي ماندن و هي ماندن براي رفتن و هي رفتن

براي من باران بودي، شكوفه، باغچه، فروردين

 به قول سعدي هم‌زانو به قول من هم‌پيراهن

به قول تو شايد قصه نبايد اصلا گل مي‌كرد

ولي شروع شد و آن هم درست از تو از يك زن

زني كه با دلي از آهن نگاهي از صدف و دريا

دو دست پنبه‌اي سوزان دو چشم با رنگي روشن_

زني كه بايد برمي‌گشت و گفته بود كه خواهد رفت

ولي نرفته غم آورد او براي من دامن دامن

محمد جواد شاهمرادی (آسمان)


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

یکشنبه 15 مرداد1385

 

چه ذوالفقار به قصد مصاف بردارد

چه جانماز پي اعتكاف بردارد

علي حقيقت نور است و هيچ جايز نيست

كه در برابر شب انعطاف بردارد

دوباره مثل علي زاده مي‌شود اما

اگر كه كعبه دوباره شكاف بردارد

 

همه‌مون از بچگي با اسم علي يه انس و الفت خاصي داشتيم. از همون وقتي كه تازه ياد گرفته بوديم راه بريم و وقتي براي اولين بار زمين خورديم يه نفر دستمون رو گرفت كه :بگو يا علي و بلند شو. هم ولادتش با همه‌ي اماماي ديگه فرق مي‌كنه هم شهادتش. و انتخاب روز تولدش به عنوان روز "پدر"  هم انتخاب قشنگيه.

تولد حضرت علي رو به همه تبريك مي‌گم . مخصوصا به مهربان همسرم_ كه جاش اين روزا كنارم خيلي خاليه و پارسال توي همچين شب مباركي ما با هم پيمان ازدواج بستيم.

 

 

دوتا غزلي كه براتون انتخاب كردم از كاراي خيلي قشنگ محمدرضا حاج رستم بيگلو هستش. كه اكثر بچه‌ها ايشون با كار قشنگشون " دو صندلي قرينه، ميز، هواي شرجي، مه، باران" ميشناسن. اگه از پسش بربيام به زودي _شايدم همين حالا_ صداي خودشونو روي وبلاگ مي‌شنوين.

 

 

در شعر من دختري با گيسوي آتش گرفته

آنقدر رقصيده كه بيتها بوي آتش گرفته

او در اتاقش كه شايد ابعاد اين شعر باشد

زانو زده با دو دستش زانوي آتش گرفته

يك تابلو در اتاق است درياچه‌اي قاب كرده

بر موجهايش شناور يك قوي آتش گرفته

يك قايق از پشت اين قاب تصوير درياچه دارد

با بادبان شكسته پاروي آتش گرفته

او در اتاقش نشسته با دوستان قديميش:

كبريتها، تابلوها، آن قوي آتش گرفته

كبريتها صف كشيدند تا در اتاقش برقصند

يك دست دختر و دستي بازوي آتش گرفته

كبريتها را كشيد و بر روي فرشش رها كرد

هر چوب كبريت رقصيد با بوي آتش گرفته

ما قصد پرواز داريم بر پشت آن اسب چوبي

آنگاه پر زد در ايوان جاروي آتش گرفته

آتش سياه است و تار است تابوت در انتظار است

تا از اتاقش بيايد بانوي آتش گرفته

 

و غزل دوم :

 

سهم من از تو هستي خود را گريستن

از چشم جاي اشك مژه مژه ريختن

مي‌ريزم از دو گوشه‌ي چشمم به سنگفرش

مي‌ريزم از دو حفره‌ي بيني‌م، از دهن-

از گوشهام حتي، از لاي ناخنم

از گونه‌هام از ابروم از چاك پيرهن

من بر كف خيابان مي‌ريزم و تو نيز

من آبرو تو فتنه با اين قدم زدن

سهم من از تو بي‌تو خون بي‌تو خون تو بي

از تو فقط بدون تو بي...از ...عزيـــــــز من

من بي‌توام تو بي...تو ولي با... تو با كه‌اي؟

تو با كدام مردي و من بي‌كدام زن؟

جز من تو را چه مردي در شعر خود نشاند؟

در شعر گريه مي‌كرد در قصه‌اش به من-

ديو سياه مي‌داد سيمرغ را به‌ تو

به تو ستاره مي‌داد فانوس را به من

مي‌گفت تو عروسك با موي بافته

من يك مترسك اما بي‌چشم و بي‌دهن

پايان اين غزل به من بي‌تو مي‌رسد

وقتي كه نيست در تو شوق يكي شدن

خوانندگان بي‌ذوق هم گريه مي‌كنند

وقتي تو را ببينند_بي شاعري كه زن_

آن هم فقط همين زن _ با مرد ديگري

اين شعر را بخواند در يك قدم زدن

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

سه شنبه 3 مرداد1385

 

 
دو تا كار تازه بعد از اين همه وقت. گاهي اونقدر دلتنگم كه حتي فراموشم ميشه آدم توي دنيا به جز مرور كردن اتفاقاتي كه هر روز براش مي افته بايد به اتفاقاتي هم فكر كنه كه بايد به دست خودش اونا رو به وجود بياره.
مثل اين اواخر كه حتي به فكرم نمي رسه اين وبلاگ بايد بعضي وقتا به روز بشه. اونم حالا كه حتي به خدم يادآوري نكردم از يكساله شدنش يك ماه هم گذشته . من دستي به سر روش نكشيدم.
هيچي. غزلها رو بخونيم

 

مرا پا به پا تا كجا مي بري؟

من ارديبهشتم تو شهريوري

شميم دل انگيز نيلوفري

هوا پر كن از بوي پيراهنت

كمي عشق با لهجه آذري

كنارم بشين باز تعريف كن

درون رگ خواب من مي پري

هميشه سراسيمه با اتفاق

گمانم تو آن دوزخ محشري

سياوش درون تو رقصيده است

 

 

 

 

به ميله هاي حصارش بلند مي خندد

براي دار و ندارش بلند مي خندد

به نقشه هاي فرارش بلند مي خندد

گريز نيست از اين كوچه هاي طولاني

گناه سابقه دارش بلند مي خندد

دوباره مي شمرد ميله هاي زندان را

گرفته برف بهارش بلند مي خندد

مرور مي كند آدم در آينه خود را

هميشه دور مدارش بلند مي خندد

و بعد مكث عجيبي به دور مي چرخد

گرفته چوبه دارش بلند مي خندد

رسيده نقطه آخر به انتهاي خودش

نشسته بر دو شكارش بلند مي خندد

و روزگار همين پير زشت صد چهره

 

هر دو غزل از مهدي چزابه - شيروان

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***