تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

پنجشنبه 30 شهریور1385

 

 

عشق قابيل است قابيلي كه سرگردان هنوز

كشته‌ي خود را نمي‌داند كجا پنهان كند

 

به همين زودي يك سال گذشت.هنوز هم باورم نيست كه اين اتفاق تلخ..... . فقط يادمه كه هميشه چقدر توي اينترنت دنبال شعراش مي‌گشتم و حالا توي اين مدت چقدر با بغض كتابشو ورق زدم. چقدر گشتم تا پيداش كنم ... چقدر حالا فكر كردم كه چطور مي‌شه ديني رو كه به گردنش داريم ادا كنيم. كه روحش شاد باشه. كه مبادا جاش بينمون خالي باشه. كه مبادا فكر كنيم نيست ، از جريان افتاده ...

توي ذهنم اين بيت داره چرخ مي‌خوره : چقدر نقشه كشيدم براي زندگيم/ بعيد نيست كه آن را اجل به باد دهد. و دلم نمي‌خواد غزلهاي پارسالو تكرار كنم. كتاب رو از ديشب گذاشتم جلوم و هي دارم فكر مي‌كنم كدوم شعراشو دوست داره بنويسم؟

نمي دونم. نفهميدم. با پريشاني خاكي كه هواي آويختن به باد رو داره... اين سه تا غزل رو بخونيم و يادمون نره براي لبخند زدن روح بزرگش حمد و توحيد بخونيم........

 

 

 

شبيه قطره باراني كه آهن را نمي‌فهمد

دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي‌فهمد

نگاهي شيشه‌اي دارم به سنگ مردمك‌هايت

الفباي دلت معناي "نشكن" را نمي‌فهمد

هزاران بار ديگر هم بگويي "دوستت دارم"

كسي معناي اين حرف مبرهن را نمي‌فهمد

من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دلهاشان

محبت مانده شمشيري كه گردن را نمي‌فهمد

چراغ چشمهايت را برايم پست كن ديگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمي‌فهمد

دلم خون است تا حدي كه وقتي از تو مي‌گويم

فقط يك روح سرشارم كه اين تن را نمي‌فهمد

براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم

كسي من را نمي‌فهمد كسي من را نمي‌فهمد

زنده ياد نجمه زارع

 

 

حالا تويي كه دور... تويي ناپديدتر

حالا منم كه از همه كس نااميدتر

هذيان شعرهاي تو را مي‌توان شنيد

هر لحظه مي‌شود غم عشقت شديدتر

ديوارهاي خانه تو را گريه مي‌كنند

قفل تمام پنجره‌ها تر – كليد، تر

تو شاعري ولي دلت انكار مي‌كند

مي‌داند از تو عاشقيت را بعيدتر

گم مي‌كني نشان غزل‌هاي خويش را

هي ناپديد مي‌شوي و ناپديدتر

دنيا هميشه در پي رنج است و شاعران

در جستجوي قافيه‌هاي جديدتر

زنده ياد نجمه زارع

 

 

 

اين هم آخرين غزل نجمه:

 

من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شود

بگذار در من اين هيجان بيشتر شود

قلبم هنوز زير غزل لرزه‌هاي توست

بگذار تا بلرزد و زير و زبر شود

من سعدي‌ام اگر تو گلستان من شوي

من مولوي سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم كني اگر

شيراز چشم‌هاي تو پر شور و شر شود

"ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود

 وين راز سر به مهر به عالم سمر شود"

آنقدر واضح است غم بي تو بودنم

اصلا بعيد نيست كه دنيا خبر شود

ديگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگي

هر گونه كه تو خواستي آنگونه سر شود

زنده ياد نجمه زارع

 

 

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

سه شنبه 21 شهریور1385

 

دارم يه تدابيري براي لينكهاي روزانه‌ي كنار صفحه مي‌انديشم!!!

توي لينكاي سمت راست يه قسمت گذاشتم به اسم"ماهي‌هاي تازه" از اين به بعد لينكاي جالب و ديدني رو براي شما هم ميذارم. اگه شما هم لينك خوبي داشتين كامنت بذارين تا اضافه كنم.

علي‌الحساب يه الفباي انگليسي جالب براتون گذاشتم.

فعلا چند تا از شعراي اون شب آفتابي كه بهتون قولشو داده بودم داشته باشين تا بعد

 

 

 

و اسماعيل مي‌دانست آن چاقو نمي‌برد

كه صيادي كه من ديدم دل از آهو نمي‌برد

كدامين بارگاه‌است اين كدامين خانقاه‌است‌اين

كه در اينجا نفس از گفتن ياهو نمي‌برد

دلا ديوانگي كم نيست شايد عشق كم باشد

اگر زنجيرها را زور اين بازو نمي‌برد

چرا ناراحتي اي دوست از دست رفيقانت

كه خنجر عادتش اين است رو در رو نمي‌برد

زليخا را بگو نارنجهايش را نگه دارد

كه ديگر نوبت عشق است و تيغ او نمي‌برد

مهدي جهاندار

 

 

 

نگاهها همه درياچه‌هاي هامون است

و دست بر دل هر كس گذاشتي خون است

خدا به خلوت سينا گريخته است و باز

عصاي معجزه در دستهاي قارون است

و چشم من پي بيت‌المقدسي كه توئي

به دوردست‌ترين تپه‌هاي صهيون است

هنوز مردم دنيا تو را نمي‌فهمند

هنوز عشق همان پوستين وارون است

ببين به خشك‌ترين جاي نقشه افتاده‌است

زني كه مادر زاينده‌رود و كارون است

تو آسمان مني من كبوتري شده‌ام

كه شعر روي لبش شاخه‌هاي زيتون است

به عاشقانه‌ترين شيوه دوستت دارد

كسي كه هرچه ندارد به عشق مديون است

پانته‌آ صفايي

 

             

 

 

به من به طعنه نگو روزگار جانكاه است

به من كه هر نفسم آه از پي آه است

در آسمان خبري از ستاره‌ي من نيست

كه هر چه بخت بلند است عمر كوتاه است

به جاي سرزنش من به او نگاه كنيد

 دليل سر به هوا گشتن زمين ماه است

شب مشاهده‌ي چشم آن كمان ابروست

كمين كنيد رقيبان سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرح و بوسه‌ي ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است

فاضل نظري

 

 

 

 

 از او تا در پي اوئي دوري

 از يادش چون هميشه دوري دوري

در ظلمت آسمان هستي اي دل

از عشق هزار سال نوري دوري

سهیل محمودی

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

چهارشنبه 15 شهریور1385

 

 

چشم تو ستاره كنّس ِ معركه است

والصّبح اذا تنفّس ِ معركه است

اين دور اگر نيايي اي مرد بدان

پوسيده كلاه ما پس معركه است

(غلامرضا فاتحي)

 

جاي همتون خالي. همين پنج‌شنبه‌اي كه گذشت يه شب رو توي باغ غدير اصفهان با آفتاب سر كرديم. ميزباني مهمونايي كه هر كدوم از يه گوشه‌‌ي ايران خودشونو به اون فضاي دنج و دم غروب باغ رسونده بودن لذتي بي‌اندازه داشت. عليرضا قزوه، آرش شفاعي،حميدرضا شكار سري، فاضل نظري، مصطفي محدثي خراساني،پرويز بيگي حبيب آبادي، سهيل محمودي و.... و البته مهمونايي كه قرار بود بيان و نيومده بودن. هرچند مراسم دقيقا وقتي صداي اذان بلند شد به پايان رسيد و به شب قد نداد ولي اونقدر شعرهاي خوب خوب شنيدم كه حتما زود زود زود شما رو هم به خوندنشون دعوت مي‌كنم.

چيزي به دميدن ماه نيمه‌ي شعبان و ميلاد پسر ماههاي منير نمونده. روزي كه فكر مي‌كنم براي ايراني‌ها بزرگترين عيد باشه. روزي كه بزرگتر از اون وجود نداره و همه‌مون منتظريم تا از تقارن اين روز با جمعه‌اي كه روز فرخنده‌ي نوروزه صداي موعودي رو كه به ديوار كعبه تكيه داده بشنويم.

 دلم مي‌خواد با چند تا كار موعودي براي اين عيد بزرگ تا اون روز به روز باشم. شعراي قشنگ اون شب آفتابي هم باشه براي بعد از عيد.

 

 

هنوز گمشده‌ي قصه‌ها نيامده است

كسي به ديدن دنياي ما نيامده است

هنوز اول كار است ما نيامده‌ايم

زمين وجود ندارد خدا نيامده است

هنوز در تفي از آتش‌اند جنگلها

هنوز حال درختان به جا نيامده است

به روي بستري از مرگ چشمتان بسته‌است

كسي به خواب قشنگ شما نيامده است

تمام جاده پر از برف مي‌شود اما

هنوز صاحب آن رد پا نيامده است

گذشته است هزاران هزار سال و هنوز

 كسي نمي‌داند او چرا نيامده است

هنوز آن طرف ابرهاي تيره بمان

كه انتظار تو اصلا به ما نيامده است

آرش فرزام صفت

 

 

 

 

با توام اي دشت بي‌پايان سوار ما چه شد    

يكه‌تاز جاده‌هاي انتظار ما چه شد

آشناي "لافتي الا علي" اينك كجاست

وارث "لاسيف الا ذوالفقار" ما چه شد

چارده قرن است چل منزل عطش پيموده‌ايم

التيام زخمهاي بي‌شمار ما چه شد

ذوالجناحا عمر ما چون عمر عاشورا مباد

دشت را گشتي بزن بنگر سوار ما چه شد

باز اي موعود بي تو جمعه‌اي ديگر گذشت

بي‌قراري كشت ما را پس قرار ما چه شد

مي‌نشينم تا ظهور سرخ مردي سبزپوش

آن زمان ديگر نمي‌پرسم بهار ما چه شد

مهدي جهاندار

 

 

  

 

 

اي دوست كمي با دل ما راه بيا

با خواهش من نه كه به دلخواه بيا

تا شعر سلامت برسد تا مقصد

با من دو سه بيت دگري راه بيا

اي مركز منظومه ي تشبيه به نور

خورشيدترين كنايه از ماه بيا

من چند غزل پيشتر از اين گفتم

دلواپس شاعران بي آه بيا

آنقدر نيا تا كه فراموش شوي

بعدش به سر صبر تو ناگاه بيا

هرچند كه ما پشت نموديم به تو

محض گل روي عشق كوتاه بيا

يك شام سه شنبه... جمكران... دلو دعا

اي يوسف مصر بر سر چاه بيا

غلامرضا فاتحي

 

 

 

 

اين درست

اين كه خسته‌ايم

اين كه دل‌شكسته‌ايم

اين كه سالها در انتظار تو نشسته‌ايم

 

ولي كسي كجاست

تا در انتظار تو ...

بايستد!

 

مهدي جهاندار

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***