تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

شنبه 22 مهر1385

 

 

ماه ماه روزه‌ است

روز روز ضربت است

از مصيبت علي

در دلم قيامت است

* * * *

 

روزهاي ماه را

گرچه روزه بوده‌ايم

ما به لقمه‌هاي چرب

روزه ‌را گشوده‌ايم

* * * *

 

هيچ شب نگشته‌ايم

با يكي دو رنگ سير

در كنار نان علي

لب نزد به ظرف شير

* * * *

 

توي سفره‌اش علي

شربت خنك نداشت

در كنار نان جو

او به جز نمك نداشت

* * * *

 

زرق و برق سفره‌ها

كم نمي‌شود ولي

كاش زندگي كنيم

مثل حضرت علي

                       

 

افشين علاء

           

 

اين بار هم با غصه‌ي رفتن بايد به روز كنم.....

 

لختي اي پدر درنگ، پشت در نشسته‌اند

رشته‌هاي سرد اشك كاسه‌هاي گرم شير....

 

هم تولدش با بقيه فرق مي‌كنه هم شهادتش. از خونه‌ي خدا به خونه‌ي خدا. انگار توي اين مدت فقط از خونه‌ي بزرگتر رفته به خونه‌ي كوچيكتر

 

...

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی بلند تو

این کتاب خداوند را از هم می شکافد؟

چگونه می توان به شمشیری، دریائی شکافت؟

 

به پای تو می گریم

با اندوهی،والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با دیده ی محرومان می گریم

با چشمان یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه ی عشق توست....

 

و براي علي كه شعر بلند ناب عشقه هر چي‌بنويسم كمه. همونطوري كه "شاعران از تو به يك آه كفايت كردند " من هم بايد به اندكي بسنده كنم " وسعت تو را چگونه در سخن تنگمايه بگنجانم؟ .... "

 

 

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی مانده است

شمشیر بردارد هر آنکس با علی مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم

تنها علی تنها علی تنها علی مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار

در جزر و مد چاه يك دریا علی مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

ای مرد بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز تا برخاستن یک یا علی مانده است

مهدی جهاندار

 

 

 

 

اين اواخر نميدونم چه بلايي سر وبلاگم اومده. يه دفه كه لينكها باز مي‌شد ولي خبري از پستهاي توش نبود دفعه‌ي پيش شمارنده‌ش از كار افتاده بود. براي همين پست پايين پنجاه تا كامنت داشتم ولي هربار فقط مي‌نوشت : حوضم خاليه.

كدها رو كه چك مي‌كنم همه درستن. اين دفه اصلا نمي‌دونم چي مي‌شه كدوم قسمتاش قراره از كار بيفته.

اين روزها وبلاگ نويسي يكي از دغدغه‌هاي زندگيم شده. وقتي ميام اينجا و ميبينم اين همه كامنت دارم كه پر از مهربونيه ته دلم قرص مي‌شه كه بايد بنويسم. بايد ادامه بدم. شايد يه نفر حتي يه نفر منتظر يه پست تازه باشه. كتابامو از توي قفسه در ميارم. تقويمو نگاه مي‌كنم به شبهاي شعري كه بتونم سر مي‌زنم شايد حرف تازه‌اي براي شنيدن باشه. شايد حرف تازه‌اي براي نوشتن باشه.

ماهي‌هاي شناورتون بهم دلگرمي ميده. مي‌گه كه بايد ادامه بدم. به بعضي از وبلاگهاي قديمي كه سر مي‌زنم مي‌بينم مدتهاست به روز نشدن. تاريخ آخرين پستشون مال دو سه سال پيشه. مي‌ترسم نكنه حوض منم بي‌ماهي بمونه. نكنه كاشي‌هاي حوضم ترك برداره و كسي دلش براي آب زلال و روشن اينجا تنگ نشه.

ممنونم كه تنهام نذاشتين و همراهم بودين. ببخشيد كه بعضي وقتا نمي‌رسم به همه خبر بدم. بعضي وبلاگا باز نمي‌شن و ديگه دستم بهشون نمي‌رسه. ببخشيد كه بعضي وقتا فقط به خبر كردن اكتفا مي‌كنم و نميگم كه چه لذتي از موج برداشتن وسط سطرهاي دلنشيني كه مي‌نويسين مي‌برم...ببخشيد كه در مقابل اين همه مهربوني هيچي ندارم كه بگم...

 

توي شباي قدرتون برام خيلي دعا كنين. اميدوارم هممون كوله بار سبزي براي سال بعد ببنديم


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

دوشنبه 17 مهر1385

 

 

مرگ چنان گوش به قصه‌ات مي‌سپارد

كه از كار خويش باز مي‌ماند....

 

آره. ولي اين بار اين قدر قصه گفتي تا خودت خوابت برد و نفهميدي مرگ چطوري تو رو ترك اسبش نشوند و برد تا اون بالاها. چشم كه باز كرديم ديديم شهرزاد قصه‌گو رو گم كرديم.

ديگه نمي‌دونم فايده‌اي داره كه بنويسم بزرگ بود و از اهالي امروز بود يا نه. گله كردن از اينكه باز هم يكي ديگه رفت و ما رو براي خوردن يه سيب توي پريشاني بعد از رفتنش تنها گذاشت...

 

سال دوم دانشگاه كه بودم يه روز هرچي منتظر استادمون شديم خبري نشد. فرداش بچه‌ها خبر آوردن كه استاد توي بيمارستان بستريه. هيچ كس نمي‌دونست سرطان داره. هيچ كس باورش نمي‌شد به اون زودي ما رو توي اون كلاس بزرگ با جاي خاليش تنها بذاره. وقتي از مجلس ختمش برگشتيم دانشگاه، رفتم توي كلاسمون و زل زدم به صندلي‌هاي خالي. يه چيزي توي گلوم هي مي‌رفت و مي‌اومد. عين همين الان. مامانم همون روز بهم گفتن : خدا آدما رو گلچين مي‌كنه. خوبا رو مي‌برده پيش خودشو به بقيه هنوز فرصت مي‌ده كه خوب بشن.

كي مي‌دونه نفر بعدي كه ترك زين مي‌شينه كيه؟....

 

كمترين كاري كه مي‌تونم بكنم اينه كه شعرايي رو كه باهاشون زندگي مي‌كنم با شما قسمت كنم. اتفاق تلخي رو از سر گذرونديم.... ملائك هنوز بالاي سر اون مزار منتظر حمد و توحيد هاي تازه تون هستن... روحش شاد

 

 

آبشارا مي‌رقصن و مثل تو غوغا مي‌كنن

ميشينن رو صخره‌ها چترشونو وا مي‌كنن

پاهامو مثل درختا مي‌كنم تو آب فرو

اون طرف چن تا نسيم تو كفش من پا مي‌كنن

از حالا سازشونو كوك مي‌كنن جيرجيركا

طفليا براي ما ببين چه كارا مي‌كنن

حبابا چشم حسودن كه همه مي‌تركن

سينه‌هاي نازتو وقتي تماشا مي‌كنن

اگه آسمون بخواد از آفتابش دم بزنه

چشاي روشن و صافت اونو رسوا مي‌كنن

اگه انگشت بذارم روي لبت ماچت كنم

گيلاسا تو گوش هم پچ پچ و نجوا مي‌كنن

اگه تو حاضر بشي يك كلمه حرف بزني

رو هوا پرنده‌ها صداتو يغما مي‌كنن

مي‌برن هديه اونو به خونه‌ي معشوقشون

اينجوري خودشونو توي دلش جا مي‌كنن

آخرش اين خزه‌ها اين خزه‌هاي مخملي

يه روز اينجا ما رو  با همديگه پيدا مي‌كنن

زنده‌ياد عمران صلاحي

 

 

 

مي‌ايي بچه بشيم به آسمون نيگا كنيم؟

ميايي قلبا رو مثل بادبادك هوا كنيم؟

ميايي بچه بشيم پشت ستون سايه‌ها

يه جوري قايم بشيم همديگه رو صدا كنيم؟

ميايي بچه بشيم رختامونو دربياريم

بپريم با همديگه تو حوض نور شنا كنيم؟

من مي‌خوام يه جور بشه بغل كنيم همديگه رو

مي‌آيي بچه بشيم دوروغكي دعوا كنيم؟

سكه‌ي خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم

مي‌آيي با همديگه مُشتاي ابرو وا كنيم؟

 همه‌ي پنجره‌ها شيشه دارن، شيشه‌ي مات

بيا با همديگه سنگ از تو كوچه پيدا كنيم

زنده‌ياد عمران صلاحي

 

           

 

دلم مي‌خواد پاشم برم به آسمون سر بزنم

مثل پرنده‌ها بشم تو چشم تو پر بزنم

زنبيل باد و وردارم پرش كنم با عطر گل

كنار خونه‌ي بهار بشينم و در بزنم

باغ اناره اون لبات، چه قرمزه چه خوشگله

مي‌خوام تو اين باغ گلي بيام و ساغر بزنم

وقتي كه آب رودخونه به سينه‌هات دس مي‌زنه

دلم مي‌خواد پاشم بيام به آب خنجر بزنم

عقلمو برده عشق تو مي‌خوام بيام پيشت يه شب

ساز دلم رو بردارم به سيم آخر بزنم

زنده‌ياد عمران صلاحي

 

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

پنجشنبه 13 مهر1385

 

 

نماز و روزه‌هاتون قبول. دست دعاتون پربار. اميدوارم سبد نيازي كه هر سحر و هر افطار پشت در خونه‌ي خودش مي‌ذاريم و به خيال خودمون توي بهشت براي صد سال ديگه جا مي‌گيريم، هر بار با نامه‌ي مهربوني خودش پُر بشه و برگرده.

اون موقع‌ها كه دانشجو بودم، يادمه ترم اول كه ادبيات فارسي داشتيم ، استاد خودمون نيومده بود و يه استاد ديگه فرستادن سر كلاسمون. با اينكه يه ساعت بيشتر سر كلاسمون نبود و ما هم اون ترم باهاش كلاس نداشتيم ولي من آنچنان شيفته‌ي كلاسش و نحوه‌ي متفاوت تدريسش شدم كه تا سال آخر دانشگاه با اينكه ديگه ادبيات نداشتيم ولي هر ترم مشتاقانه سر كلاسش حاضر مي‌شدم.

جلسه‌ي اولي كه مقارن با شروع ماه رمضان مي‌شد هميشه با گفتن اين جمله كلاس رو شروع مي‌كرد كه : ماه رمضان است كه ما را رم از آن است!!!!!

وچقدر راجع به قشنگي‌هاي اين ماه حرف مي‌زد و هميشه هم اين چند بيت رو از شاطر عباس مي‌خوند كه:

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آري افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه

بخورد روزه‌ي خود را به خيالش كه شب است

 

زير لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهند

وين عجب نقطه‌ي خال تو به بالاي لب است

 

يارب اين نقطه‌ي لب را كه به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 

 

ياد اون دوران شيرين به خير.

امسال ماه رمضان و ماه مهرباني با هم سراغمون اومدن. و من بي‌صبرانه منتظر اولين بارون خنك پاييزم . هواي پاييز هم چقدر آدمو هوايي مي‌كنه.

شعري كه براتون مي‌ذارم از شعراي خيلي خيلي دوست داشتني سيد علي صالحيه كه از سالها پيش وقتي شبا دراز مي‌كشيدم و به صداي ريز بارون كه آروم آروم پشت پنجره‌هامون مشق مي‌نوشت گوش مي‌دادم ، با خودم زمزمه مي‌كردم و مي‌خوابيدم.

دلم براي يه بارون ِ حسابي تنگه......

 

 

فقط فاصله بود

 

باران مي‌آمد

مردمان در خواب خانه

از آب ِ رفته به جوي... سخن مي‌گفتند

همهمه‌ي يك عده آدمي در كوچه نمي‌گذاشت

لالايي ِ آرام ِ آسمان را آسوده بشنوم

 

 

اصلا بگذار اين ترانه

همين حوالي بوسه تمام شود!

من خسته‌ام

مي‌خواهم به عطر تشنه‌ي گيسو و گريه نزديكتر شوم،

كاري اگر نداري...برو!

ورنه نزديك‌تر بيا

مي‌خواهم ببوسمت.

 

 

به خدا من خسيته‌ام

خيلي دلم مي‌خواهد از اينجا

به جانب آن رهايي ِ آرام ِ بي‌دردسر برگردم،

آيا تو قول مي‌دهي

دوباره من از شوق سادگي... اشتباه نكنم؟!

اول انگار نگاهم كرد

اول انگار ساكت بود

بعد آهسته گفت:

برايت سنجاق سري از گيسوي رود و ُ

خواب ِ خاطره آورده‌ام

آيا همين نشاني ساده

براي علامت علاقه كافي نيست؟

 

 

حالا چمدانت را بردار

آرام و پاورچين از پله‌ها به جانب آسمان بيا،

ما دوباره به خواب دور هفت دريا و ُ

هفت رود و هفت خاطره برمي‌گرديم

آنجا تمام پريان ِ پرده‌پوش

در خواب ِ ني‌لبكهاي پرخاطره ترانه‌ مي‌خوانند

آنجا خواب هم هست ، اما بلند

ديوار هم هست، اما كوتاه

فاصله هم هست، اما نزديك، نزديك....

نزديك‌تر بيا

مي‌خواهم ببوسمت!

 

سيد علي صالحي

از كتاب ساده بودم، تو نبودي، باران بود

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

پنجشنبه 6 مهر1385

 

زكريا اخلاقي را نمي‌شناختم. هنوز هم نمي‌شناسم. فقط صداي آروم و موزوني كه اون عصر پنج شنبه توي سالن كتابخونه پيچيده بود، برام كافيه كه تا آخر عمر هر وقت اين اسم پنج حرفي رو شنيدم به يادش بيفتم. دلم نيومد شما رو حداقل به خوندن بعضي از شعرايي كه اون روز به جاي شنيدن مي‌نوشيدم دعوت نكنم. آروم آروم بخونيد مثل خودش. نرم و شمرده. مطمئنم كه شما هم حال و هواي اون روز منو مي‌فهميد.

 

همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي‌گويند

 

 

و سرشار گل است آن ارتفاعاتي كه مي‌گويند

اشارات زلالي از طلوع تازه‌ي نرگس

 

 

پياپي مي‌وزد از سمت ميقاتي كه مي‌گويند

زمين در جستجو هرچند بي‌تابانه مي‌چرخد

 

 

ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي‌گويند

جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش

 

 

كنار خيمه‌ي سبز ملاقاتي كه مي‌گويند

كنار جمعه‌ي موعود گلهاي ظهور او

 

 

يكايك مي‌دمد طبق رواياتي كه مي‌گويند

كنون از انتهاي دشتهاي شرق مي‌آيد

 

 

صداي آخرين بند مناجاتي كه‌مي گويند

و خاك اين خاك تيره آسماني مي‌شود كم‌كم

 

 

در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتي كه مي‌گويند

و فردا بي‌گمان اين سمت عالم روي خواهد داد

 

 

سرانجام ِ عجيب ِ اتفاقاتي كه مي‌گويند

زكريا اخلاقي

 

 

 

  

بيابان در بيابان طرح اقيانوس در دست است

 

 

و يك صحرا پر از گلهاي نامحسوس در دست است

صداي پاي نسلي در طلوع سرخ پيچيده‌است

 

 

كه او را آخرين آيينه‌ي مانوس در دست است

چه نزديك است جنگلهاي داوودي نمي‌بيني

 

 

تجلي‌هاي دور از دست آن طاووس در دست است

من از اين سمت مي‌بينم سواري را و اسبي را

 

 

افقها سبز در سبزند و او فانوس در دست است

دو دستت را بر آور رو به بارانها كه مي‌دانم

 

 

تو را انگشتري از جنس اقيانوس در دست است

شبي در خواب ديدم مي‌رسد مردي به بالينم

 

 

كه مي‌گويند او را دست جالينوس در دست است

سحر از گريه‌هاي روشن همسايه فهميدم

 

 

كه كاري تازه در مضمون يا قدوس در دست است

زكريا اخلاقي

 

 

 

باشد ولي اين جاده‌ها اين جاده‌هاي تشنه در رنج است

 

 

اين قريه‌هاي خسته دور از صحبت خوشبوي نارنج است

حالا همين انسان كه روزي تا صفاي سيبها مي‌رفت

 

 

در قبض و بسط لحظه‌ها درگير خواهشهاي بغرنج است

ديري‌ست آن الهامهاي تازه هم بر در نمي‌كوبند

 

 

در اين هبوط بي‌غزل عالم نفس گير و دماهنج است

اين زندگي‌هاي ملال انگيز از عرفان و گل خالي‌ست

 

 

دنيا مجال مصلحت انديشي مردان شطرنج است

گل بود، ايمان بود، دريا بود، طوفان و تماشا بود

 

 

حالا ولي در ذهن‌ها روياي كمرنگي از آن پنج است

آن دستهايي هم كه در كار شهود آنگونه گل مي‌كرد

 

 

در غفلت مردابهاي بي‌ترنم تا به آرنج است

با اين همه انسان به سمت ارغوانها باز خواهد گشت

 

 

آن سوي اين ويرانگي‌ها فرصتي لبريز از گنج است

بادي مي‌آيد سبز، مردان قديم قريه مي‌گويند

 

 

فردا تمام جاده‌ها در سايه‌ي سرشار نارنج است

فردا كسي از فصل گلهاي سپيد ياس مي‌آيد

 

 

و مي برد تا سبزها روح كبودي را كه در رنج است

شاعر به سمت تپه‌ها برگرد و گلها را مواظب باش

 

 

حالا تمام حرفهايت خالي از الفاظ بغرنج است

زكريا اخلاقي

 

 

اولين باري بود كه يه روحاني ملبس رو مي‌ديدم كه شعرهاش اينقدر به دلم مي‌نشست و حس مي‌كردم شعر امروز رو چقدر ظريف فهميده.

شما هم توي اين موقعيت بودين؟


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***