تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

چهارشنبه 22 آذر1385

 

 

 

برف مي‌بارد

برف مي‌بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه‌ها خاموش

دره‌ها دلتنگ

راه‌ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي‌شد گر ز بام كلبه‌ها دودي

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي‌مان نمي‌آورد

ردپا گر نمي‌افتاد روي جاده‌ها لغزان

ما چه مي‌كرديم در كولاك دل‌آشفته دم‌سرد.......

 

پشت پنجره برف داره آروم آروم انشا مي‌نويسه. برگهاي خط‌خطي درختها رو خط مي‌زنه و ريز ريز براشون ديكته مي‌گه.

تولد و عروسي با هم قاطي شده. مامانم مي‌گه شبي هم كه به دنيا اومدي همين جوري برف مي‌اومد. امسال هم كه دارم يه جور ديگه متولد مي‌شم برف روي سر سفره‌ سفيد عروسيم نشسته.

درست يك ماهه كه از رفتن وهاب _ همسرم _ مي‌گذره. و درست يك هفته‌ي ديگه برمي‌گرده.

كتاب "غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها " رو همين‌طوري ورق مي‌زنم و دنبال يه حرفي مي‌گردم كه از زبون من باشه. انگار كه دستهاي سفيد روي جلد كتاب بعد از يه دوره‌ي طولاني تازه با آرامش روي هم گذاشته شدن و مي‌خوان همين‌طوري تا آخر آروم بمونن.

 

غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها

 

پشت جلد كتاب اما حرف ديگه‌اي داره :

 

 

محبوبم از سفر بازگشت

در من نگريست و گفت : تو مرده‌اي

و شب را گذراند

در حالي كه در مزرعه‌هاي من مي‌تاخت

و گنجشكان مهاجر را صدا مي‌زد

و شاخه‌ها مرا با شبنم مهرباني و جنون

آب مي‌داد

سپيده‌دمان

گل‌هاي سرخ من، با گرمي و نور شكفتند

و گنجشكان به شاخسار من بازگشتند

و درختانم جوانه‌هاي شفاف و زرين در پوشيدند

آنگاه،

يار نفسي برآورد

دلتنگ

كه :

" بايد بروم "

 

 

نمي‌دونم چرا اين چند تا شعر رو براي اينجا نوشتن انتخاب مي‌كنم. از غمنامه‌اي كه براي ياسمن‌ها نوشته مي‌شه ، نمي‌شه فقط به خوندن چند سطر اكتفا كرد...

 

 

شهادت مي‌دهم بر شهريار

 

نقاب سكوت بر چهره مي‌نهم

و جُبه‌ي بادهاي ناشناخته را مي‌پوشم

و وُشاح شهرزاد را

و آنگاه پياپي سخن مي‌گويم

تا چيزي نگفته باشم

***

شهريار، گفتگوي با زنانش را دوست نمي‌دارد،

مگر بر بساط شمشير!

اما صداقت من تو را خواهد ترساند

***

از اين دست، ساعتها

با تو سخن مي‌گويم

تمامي آنچه را كه دوست مي‌دارم،

تنها يك لحظه‌ي ملتهب، ‌براي گفتنش

بسنده است؛

تا چونان درخشش آذرخش

در آن قدرتم را نجوا كنم:

" آه ... اي درمانده!

دوستت مي‌دارم!"

 

 

 

نامه‌اي از هملت

 

اگر هملت، زني ناشناس مي‌بود

هرگز كسي روزي او را نمي‌شناخت

شيداي مردي پرخطر

اين كه محبوب تو باشم يا نباشم

مساله اين است!

اين كه به چراغ نزديك شوم‌، تا شعله ور شدن

يا در امنيت بي‌هوشي به سر برم

مساله اين است!

.... اينك تا امروز نمي‌دانم

تا چه هنگام نقاب هملت را بر چهره خواهم داشت

و تا چه هنگام در ميانه‌ي مرگ و گريز

سرگردان خواهم بود

مادام كه گريز، خود، مرگي است؟!

روزي بايد همه‌ي آنچه را كه

" عشق ما " مي‌ناميدي،

آزاد مي‌كردم

لقب " محبوب من " را

بر هر آنچه كه قصد سوزاندن داري

اطلاق مي‌كني،

در حالي كه چونان نروني كوچك

ساز دلتنگي مي‌نوازي.

از مركب روزگارانت

فرو آويخته‌ام، و جاده‌ها مرا چون سوهان

مي‌سايند

من‌ ِ ديوانه را

توان سوار شدن بر قطار نيست

نمي‌خواهم فرود آيم

مرا تاب چسبيدن به زمان تو نيست

نمي‌خواهم تركش كنم.

عشق تو طعم غرق دارد

و دردي گنگ،

و بيابانهاي گسترده.

 

 

برگرفته از كتاب " غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها " . گزيده‌ي اشعار غادة السَّمان . ترجمه‌ي دكتر عبدالحسين فرزاد . چاپ دوم 1385 / نشر چشمه

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

دوشنبه 13 آذر1385

 

سعي مي‌كنم از برنامه‌ي خودم عقب نباشم و حداقل هفته‌اي يه بار به روز‌ باشم. هرچند با اين گرفتاري‌هايي كه توي اين مدت دارم واقعا دارم مي‌فهمم وقت سرخاروندن نداشتن يعني چي.

كمتر از يه ماه ديگه به جشن عروسي‌مون مونده. ساعت 5 كه از سر كار برمي‌گردم تازه اول بيرون رفتن و خريد كردنه. اونم توي اين سرمايي كه نمي‌دونم چرا بايد همين امسال يهويي اينقدر بي‌نظير باشه. فكر كنم مجبور بشم روي لباس عروسي يه پالتو تنم كنم و با دماغ قرمز هي فين‌فين كنم. فكر كنم از اثرات خوردن ته‌ديگ باشه!!!!!

و اما .... محمدرضا حاج رستم بيگلو رو با اون شعر معروف ساحل هرمزگان مي‌شناسيم:

 

 دو صندلي قرينه، ميز، هواي شرجي، مه، باران

و اين نشست غم‌انگيزي‌ست كنار ساحل هرمزگان...

 

توي دفتراي شعر چند سال پيش برخوردم به اين چند تا غزل كه انصافا از بعضي‌ جاهاشون نمي‌شه ساده رد شد. حتي اگه شنيده باشين يا جايي دیده باشين، من كه هميشه از خوندنشون لذت بردم و توي اين حس قشنگي كه توي هر بيت اين غزلها جاريه غرق شدم.

 

هرچند حوض كوچيك من گنجايش ماهي‌هاي اين دوتا آكواريوم رو نداره....

 

 

سيگارهاي لحظه‌ي چشم انتظاريت، سيگارهاي بعد در آغوش ديدنت
سيگارهاي شعله‌ور از تو به يك طرف، سيگارهاي لحظه‌ي تاريك رفتنت

سيگارهاي خاطره‌ي روز آمدن، سيگارهاي خاطره‌ي جنگ تن به تن
سيگارهاي شعله‌ور از من به سمت من، سيگارهاي خاطره‌ي تلخ رفتنت

سيگارهاي اينكه تو آيا بدون من...؟ سيگارهاي اينكه نه هرگز بدون تو
سيگارهاي اينكه چگونه...؟ چه مي‌شود...؟سيگارهاي اينكه مبادا شبي زنت....

سيگارهاي شعر من از موي تو سياه، سيگارهاي موي تو از رنگ شب سياه
سيگارهاي رنگ شب از دود آن سياه، سيگارهاي عمر مرا دود كردنت...

سيگارهاي لحظه‌ي با تو گريستن، سيگارهاي لحظه‌ي بي تو گريستن
سيگارهاي لحظه‌ي در تو گريستن، سيگارهاي گريه‌ي رفتن گرفتنت

سيگار را به عشق تو كبريت مي‌كشم، اين شعر را به عشق تو كبريت مي‌كشم
من خويش را به عشق تو كبريت مي‌كشم، در لحظه‌هاي مثل شعري سرودنت....
محمدرضا حاج رستم بيگلو

 

 

 

آكواريوم (1)

 

شايد شبيه دريا اما نه آنچنان

زندان شيشه‌اي‌ست شبيه اتاقمان

يك جفت ماهي اين‌طرف، اينجا نشسته‌اند

قهرند با دو ماهي آن‌گوشه بي‌گمان

آنها به ما نگاه نه... اما برادرم

هرشب براي آنها با تكه‌هاي نان_

يك سفره مي‌اندازد در حد وسع خويش

مي‌گويد از اين بهتر ديگر نمي‌توان

در حجم خيس دريا بودن نشسته‌است

زندان شيشه‌ايست شبيه اتاقمان

محمدرضا حاج رستم بيگلو

 

 

 

 

آكواريوم (2)

 

دو جفت ماهي كوچك، دوتا نر اخمو

دوتاش ماده‌ي نارنجي كمي كمرو

كه چين دامنشان مثل دختر كولي

كه چشم قرمزشان بي‌نياز از ابرو

چه مي‌شد آه اگر مصرع ششم قايق

چه مي‌شد آه اگر هر "الف" در آن پارو

شبانه راه مي‌افتاد سمت ماهي‌ها

و تا سحر پي‌شان مي‌دويد تا هرسو

كه دست من برسد آخر همين مصراع

به لااقل يكي از چشمهاي بي‌ابرو

مگر به حيله‌ي جادوگري كه مي‌آمد

شب از توهم شاعر سوار بر جارو

سه چار نخ بنويسم دوبند ابريشم

و چند طعمه‌ي خوش عطر از گل شب‌بو

ولي دريغ كه آنها دو ماده‌ي مستند

يكي زرنگتر از تور و آن يكي ترسو

و من به هيچ طريقي نمي‌توا... پس كِي؟

نديده‌است كسي ماهي مرا؟ پس كو؟

محمدرضا حاج رستم بيگلو

 

 

و يادم رفت بگم كه چقدر دير رفتن " بابك بيات" رو باور كردم....

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

پنجشنبه 2 آذر1385

 

آه اي كليد جادويي فتح قصرها

بي‌تو چقدر گريه كنم جمعه عصرها

جمعه براي غربت من روز ديگري‌ست

بي‌تو عجيب دغدغه‌ي گريه‌آوري‌ست

جمعه به مهرباني تو فكر مي‌كنم

به عهد باستاني تو فكر مي‌كنم

بغض تمام هفته‌ي من جمع مي‌شود

پس دفترم مزار و قلم شمع مي‌شود

تاريك مي‌شوند تمام نوشته‌ها

تشييع مي‌كنند دلم را فرشته‌ها

من در ميان دفتر خود دفن مي‌شوم

با شعرهاي آخر خود دفن مي‌شوم

نام تو در برابر من برق مي‌زند

در شعرهاي آخر من برق مي‌زند

من مي‌شوم شهيد تو، دفتر مزار من

مو مي‌كَنند دختركان بر مزار من

جمعه هميشه چشم مرا زخم مي‌كند

با جرم پرسش از تو به من اخم مي‌كند

بي‌صبرم آنچنان كه به آخر نمي‌رسم

حس مي‌كنم به جمعه‌ي ديگر نمي‌رسم...

محمد سعيد ميرزايي

 

 

 

كتاب الواح صلح روبه‌روم بازه. تازگي‌ها دارم فكر مي‌كنم من كه خود شاعرها رو نمي‌بينم تا براي گذاشتن اشعارشون توي وبلاگم ازشون اجازه بگيرم، شاعرها هم كه راه نمي‌افتن توي دنيا بگردن و خودشونو به همه معرفي كنن، تنها چيزي كه من از هر كدوم دارم يه كتابه كه بهتره به جاي خاك خوردن توي قفسه بيارمش بيرون و با ذكر منبع و حفظ حقوق چاپ و شاعر و فلان و چنان اون شعر ترشي كه توي گلوم گير كرده رو براي شما هم بنويسم.

هر چند شعر بالايي توي كتاب الواح صلح نيست، اما بيشتر جمعه‌ها توي گلوم گير كرده و انتخاب فقط دو تا غزل از بين صد و يك غزل اين مجموعه هم اصلا كار آسوني نيست. به هرحال مي‌تونم بگم من تقريبا با اين دو تا غزل زندگي مي‌كنم....

 

 

تقويم، شرمسار ِ هزاران نيامدن

- يك‌بار آمدن، و پس از آن نيامدن

: اين قصه مال توست، بيا، قهرمان من!

كاري بكن، چقدر به ميدان نيامدن؟

: باران بدون آمدنش، نيست بي‌گمان

مرگ است در تصور ِ باران، نيامدن

اما تو با نيامدنت نيز حاضري

كم نيست از تو چيزي از اين‌سان نيامدن

اين خانه‌ي پر از گل پژمرده هم، هنوز

عادت نكرده‌است به مهمان نيامدن

***

 

اشياء ِ خانه جمله‌ي تاريك رفتن‌اند :

آيينه، عكس، پنجره، گلدان، نيامدن...

محمد سعيد ميرزايي

 

 

 

 

 

بايد كه خوابهاي تو نقاشي‌ام كنند

عكسي شوم، براي تو نقاشي‌ام كنند

عكسي كه من در آن بشوم ردّپاي تو

آن‌وقت، كفشهاي تو نقاشي‌ام كنند

"در باغ يك كتاب مصور" سوار اسب

پشت درختهاي تو نقاشي‌ام كنند

تا من تو را بدزدم و در صفحه‌اي كه هست

پايان ِ ماجراي تو نقاشي‌ام كنند

گفتي كه سوخت عكس عروسي ما، مگر

در مجلس عزاي تو نقاشي‌ام كنند

***

 

كاش آن فرشتگان كه گناه تو شسته‌اند

در خاطر خداي تو نقاشي‌ام كنند

آن دستها كه قالي حسن تو بافتند

بر گرد بورياي تو نقاشي‌ام كنند

خون مرا به رنگرزان غمت دهند

بر جامه‌ي جفاي تو نقاشي‌ام كنند

خون مي‌شوم به ذوق كف پاي تو، اگر

چون برگي از حناي تو نقاشي‌ام كنند

تا از بهشت سر برود برگ و ميوه‌ام

يك دانه زير پاي تو نقاشي‌ام كنند

اي كاشكي به مجلس تصوير مرگ تو

در بستر تو، جاي تو نقاشي‌ام كنند

امشب كنار كاسه‌ي زهرم كشيده‌اند

فردا به كربلاي تو نقاشي‌ام كنند

چون حلقه بر در حرمت ، با چهل كليد

هم‌كاسه‌ي گداي تو نقاشي‌ام كنند

اين بار اگر كه قافله‌ام از عدم رسيد

با حله‌ي وفاي تو نقاشي‌ام كنند

چنگ و دفم به هوش بيارند و مست، در-

صحن حرم‌سراي تو نقاشي‌ام كنند

جادوگران قهر تو خونم كنند و بعد

بر گونه‌ي حياي تو نقاشي‌ام كنند

قيچي بزن، تمام مرا تكه‌تكه كن

كاري مكن جداي تو نقاشي‌ام كنند

محمد سعيد ميرزايي

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***