تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

شنبه 16 دی1385

 

 

در ابتدا و انتهايش ابر بگذار

تشنه‌ست سار من، برايش ابر بگذار

خشك است دنيايم كمي ديوانه‌اش كن

دور سر ديوارهايش ابر بگذار

يك كاسه لبريز از ستاره بر سر من

تا نشكنندش لابه‌لايش ابر بگذار

توي سرم يك غده هست اندازه‌ي ماه

بردارش از آن تو به جايش ابر بگذار....

 

 

نمي‌دونم اين شعر مال كيه. شايد " علي محمد مودب " خيلي وقته دارم دنبال ادامه‌اي از اين شعر (اگه داشته باشه ) يا نشونه‌اي از شاعرش مي‌گردم. شعراي اينجوري توي دفتراي شعرم زياد دارم. با خيلي‌هاشون يكي شدم. زير پوستم رفتن، باهاشون زندگي مي‌كنم اما هيچ وقت نفهميدم حس قشنگي رو كه موقع خوندن كلمه كلمه‌شون بهم دست مي‌ده مديون كي هستم.

ديگه اگه توي اسم شاعرش شك داشته باشم حتي نمي‌نويسمش كه خداي نكرده سايه‌ي تاريكي روي روشني شعرش نيفته.

حالا ديگه يه هفته گذشته از نگراني عروسي و فكر خوب برگزار شدن مراسم و به موقع بودن همه چيز. با سرماي سختي كه هردومون خورديم تقريبا هيچ جا نتونستيم بريم. برفي هم كه امسال سرتاسر جاهايي رو كه براي ماه عسل دست روشون گذاشته بوديم، ‌گرفته، بعد از اين مريضي‌ها ديگه حسابي خونه نشينمون كرده. براي همينه كه خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرشو مي‌كردم به روز مي‌كنم.

 

اين دفه قصدم گذاشتن شعر تازه نيست. مثل همين شعري كه آسمونش پر ابره، چند تاشعر ديگه توي دفترم دارم كه نمي‌دونم حرف كيه. نمي‌دونم از كي‌ بايد بپرسم كه شاعرشو مي‌شناسه يانه. به قول آقا بهرام پرور " نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است ."

حالا شعراي گمناممو از وسط برگهاي تا خورده‌‌ي دفتر بيرون كشيدم. بلكه يه هوايي بخورن و جاي علامت سوالي كه به جاي  اسم شاعراشون گذاشتم بعد از اين همه سوال پر بشه.

تا "چند وقت پيش" هم هنوز فكر مي‌كردم : مهم اكسيژن تازه‌ايه كه بعد از خوندن هر شعر توي رگهاي آدم جريان پيدا مي‌كنه. نبايد در قيد بند اين بود كه زير كدوم آسمون اون اكسيژنه رو نفس كشيدي . اما همون "چند وقت پيش" .... يادمه يه بار توي دانشگاه قرار بود يه جلسه‌ي شعرخواني برگزار كنيم و براي اينكه رونق جلسه بيشتر باشه از استاد عزيزم،‌ آقاي سعيد بيابانكي هم دعوت كرديم كه قدم رنجه كنن و تشريف بيارن. جالب اينجاس كه توي دانشگاه اصلا رشته‌ي تحصيلي ادبيات نداشتيم. سر كلاس ادبيات وقتي به استاد فارسي عمومي گفتيم كه قراره اين برنامه رو داشته باشيم گفت اتفاقا توي يكي از كلاسا يه دانشجويي دارم كه شعراي فوق العاده‌اي داره. جلسه‌ي آينده دعوتش مي‌كنم سر كلاس خودمون و براي جلسه‌ي شعر هماهنگي كنيم كه ايشون هم باشن.

دردسرتون ندم.... آقاي " دانشجو " اومدن سر كلاس و ما رو به چند تا دوبيتي و غزل " فوق‌العاده" مهمون كردن كه يكي‌شون اين بود :

 

فهميدن عشق را چه مشكل كردند

ما را ز حضور خويش غافل كردند

 

انگار كسي به فكر ماهي‌ها نيست

سهراب بيا كه آب را گل كردند

 

قضيه وقتي جالب شد كه روز برگزاري جلسه آقاي بيابانكي شعر خواني خودشونو با همين دوبيت از "خودشون" شروع كردن..... . جاي همتون براي ديدن قيافه‌ي اون آقاي "دانشجو" خالي بود....

يه بار ديگه هم مشابه اين اتفاق در تاريخ جلسات شعر دانشگاهمون تكرار شد . منتها اين دفه يه آقاي دانشجوي ديگه شعر رو از پشت جلد كتاب استاد "بهمن رافعي" خوندن و حتي زحمت نكشيدن كتاب رو باز كنن و  شعر كامل رو برامون روخوني كنن.

يكي از نتايج اخلاقي اين ماجراها اين بود كه در دانشگاهي كه رشته‌ي " زبان و ادبيات فارسي " وجود نداره، بهتره كه جلسات شعر هم وجود نداشته باشه يا حداقل به اسم " جلسات شعر ديگران خواني" برگزار بشه. و ديگه اينكه آدم وقتي 8 تا دفتر شعر داره كه توي هركدوم اقلا 120 تا شعر نوشته نبايد بذاره  جاي اسم هيچ كدوم از شاعرا خالي باشه چون اين روزا براي هر جاي خالي از اين دست يه عالم "شاعر نما " وجود داره كه طفلكيا سر پا وايسادن.

خب حالا با اين مقدمه‌ي طولاني ديگه بي‌مقدمه!!!!! مي‌رم سراغ شعراي گمنام و منتظر نامدار شدن.

 

1.

آشفته سريم ‌، شانه‌ي دوست كجاست

ديوان پر از ترانه‌ي دوست كجاست

 

اي كاش كه شاعري در اين شهر غريب

مي‌گفت به ما كه خانه‌ي دوست كجاست....

  

 

2.

پارو زدن از نخست بي حاصل بود

چيزي كه نبود يك وجب ساحل بود

همسايه موجها شده چشمانم

از خواب چه دير پاشده چشمانم

درد آمد و پا از اين ولايت نكشيد

از پينه دستها خجالت نكشيد

درد آمد و پا از اين ولايت نكشيد

از پينه دستها خجالت نكشيد

درد آمد و جاي ابر پربار بهار

پاشيد ترك به صورت شاليزار

ما روي زمين وارث بي حاليها

تقويم دوباره بداقباليها

آماده سوي گور پرتاب شدن

هر لحظه هزار بار مرداب شدن

كو بندرمان درخشش يك فانوس

كو بوي جزيره اي در اين اقيانوس

تا چند غمي پشت صدامان باشد

هر گمشده ناخدا خدامان باشد

خوب است كه هرچه زودتر برگرديم

تا رد نشده آب زسر برگرديم

پارو زدن از نخست بي حاصل بود

چيزي كه نبود يك وجب ساحل بود

من مانده ام آن صبور كي مي آيد

آن ساحل سبز دور كي مي آيد

آن مرد كه هست يك جهان پا بستش

سكان بلند زندگي در دستش

كوهي كه به موجهايشان مي خندد

پرونده انتظار را مي بندد......

 

  

3.

باز آمده بر ساحل تو سر بگذارد

موجي كه ز بي‌مهري دريا گله دارد

بر بغض گره خورده‌ي من خرده مگيريد

ابري كه نباريده قرار است ببارد

امروز همه ترسم از اين است كه پاييز

از زخم دوباره خبري تازه بيارد

دستان تو اي كاش رگ و ريشه‌ي دل را

از گودي گلدان ترك خورده در آرد

امشب غزلي را كه براي تو سرودم

مثل خودت اي ناب‌ترين حرف ندارد

 

4.

باراني‌ام و نگاه پر نم دارم

سوغات برايتان فقط غم دارم

تو غرق محبتي و افسوس كه من

انگيزه براي عاشقي كم دارم

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

پنجشنبه 7 دی1385

 

 

ببخشيد كه بي خبر به روز مي‌كنم. اسمشو نمي‌شه به روز كردن گذاشت. توي گير و دار خريدهاي عروسي، توي اين شباي آخري كه داره با هول و هراس خوب بودن همه چيز و اومدن همه كس مي‌گذره خيلي بعيد به نظر مي‌رسه كه دقيقا يه روز مونده به عروسي بشينم پشت كامپيوتر و در حال به روز كردن باشم.

به كفشاي سياه و سفيد گوشه‌ي اتاق نگاه مي‌كنم. به كت و شلوار مشكي و پيرهن سفيد بلندي كه همين فردا قراره خاطره بشن و يه عمر نگاهشون كنم.

از همين الان يه دست بزرگ و مهربون بعد از دست خدا پشت سرم ايستاده و منو نگه داشته. تكيه دادم به اوني كه از حالا به بعد فقط .... نوشتن چقدر سخته.

توي اسباب كشي از اون خونه به اين خونه يه دفتر تلفن پيدا كردم: شعر و شماره. بازش كردم و شعري كه منو برد به يه دنياي ديگه جلوي چشمم نشست.

دارم وارد يه دنياي ديگه مي‌شم. فصل سوم از كتابي كه تا حالا زنگيش مي‌كردم داره آغاز مي‌شه....

 

 

تمام هستي من كشف‌هاي كوچك بود

تمام زندگي‌ام آفتاب و ميخك بود

گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا

تمام حنجره‌ها لانه‌ي چكاوك بود

هنوز قصه‌ي آن پشت بام يادم هست

كه آشيانه‌ي خوشبختي دو لك‌لك بود

هنوز خاطره‌ي مشقهاي كودكي‌ام

كه صفحه صفحه‌ي آن سهم بادبادك بود

براي كودكي از نسل كنجكاوي‌ها

كسل كننده‌ترين هديه‌ها عروسك بود

زمان كودكي من دريچه‌هاي شهود

اگرچه بسته ولي لااقل مشبك بود

در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض

جهان خلاصه‌اي از لحظه‌هاي كوچك بود

شما شبيه به آدم بزرگها هستيد

ولي شبيه خودش بود، آن ‌كه كودك بود

زيبا طاهريان

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***