تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

دوشنبه 16 بهمن1385

 

يه مدتي بود مرتب توي وبلاگ سنگچين اين پا و اون پا مي‌كردم كه خود سعيد بيابانكي بياد و پاي صداي خودشو امضا كنه، كه اينجا حالا شما صداشو بشنوين يا نه. انگار هر چي وسط شعرا تاب مي‌خورم دلم نمياد كنار اين غزل ترد و تازه كار ديگه‌اي هم بذارم.

خود آقاي بيابانكي تعريف كردن كه بيشتر اين شعر در قونيه سروده شده و راجع به رقص سماع، كه اينجا بهش اشاره شده برامون حرف زدن :

 

سماع كنندگان دست راستشون رو باز مي‌كنن و  مي‌گيرن به سمت آسمون براي گرفتن موهبتهاي الهي و دست چپشون رو برمي‌گردونن به سمت زمين و به زمينيان هديه مي‌كنند و هفتاد و دوبار مي‌چرخن _ از راست به چب_ كه اين هفتاد و دو به نشانه‌ي هفتاد و دو ملت جهانه...

در احوال مولانا جلال‌الدين اومده كه در بازار زركوبان به شنيدن صداي چكش صلاح‌الدين زركوب به رقص اومد و به سماع پرداخت....

 

اين توضيح زيبايي شعر رو چندين برابر كرد... يه كم بيشتر اينجا بمونين... شنيدين؟ صداي خود استاده كه داره مي‌خونه....

 

 

آسمانا رخصتي تا دست در خورجين كنم

وين شب خاموش را سرشار از پروين كنم

سكه‌ي ماهي كف دستم گذار اي روزگار

تا كه من فكري به حال اين شب مسكين كنم

گم شدم در شهر تو در توي شب تا خواستم

دست در آن زلف پيچاپيچ چين در چين كنم

بچه مرشد چوب نقل قصه‌هاي من كجاست؟

تا كه خونها در دل اين پرده‌ي چرمين كنم

شاه بيت آتشين لب وا كن از هم تا كه من

چون غزل آغوش بگشايم تو را تضمين كنم

جرعه‌اي از بوي زلف شمس در جانم بريز

تا كه اين طبع سراسر تلخ را شيرين كنم

پايكوبان راهي بازار زركوبان شوم

چرخ‌چرخان ياد مولانا جلال‌الدين كنم

در سماعي آتشين در آسماني از دعا

دستهاي تشنه حالم را پر از آمين كنم

اين دل صدپاره گر لختي به من فرصت دهد

وصله‌اي هم خرج اين پيراهن  خونين كنم

شعر دارم شعر ناب و نور دارم نور محض

آسمانا رخصتي تا دست در خورجين كنم

سعيد بيابانكي

 

 

 

 

در پاشويه :

يه اتفاق كوچيكي كنار وبلاگم افتاده. ( يك نگاه به سمت چپ بندازين ). يه خبر نامه گذاشتم كه زحمت مي‌كشين و فقط با نوشتم و اسم و يه ايميلي كه بيشتر سراغش مي‌رين، توي اين خبر نامه عضو مي‌شين. به طور كلي 42 ثانيه از وقتتون رو مي‌گيره!!! در عوض هر بار كه اينجا رو به روز كردم و چند تا ماهي ريز و درشت كنار بقيه‌ي ماهي‌ها نشوندم يه ايميل تر و تازه براتون مياد كه شما رو دعوت مي‌كنه به ماهي‌گيري. ديگه شرمنده‌ي اونايي كه وبلاگشون باز نشده يا نتونستم بهشون خبر بدم نمي‌شم.

هر چند خبر دادن يه بهانه‌ست.يه بهانه‌ي خوب براي سر زدن و چرخ خوردن وسط اين همه پروانه‌ي رنگي كه لابلاي اين برگهاي مجازي تاب مي‌خورن.

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

شنبه 7 بهمن1385

 

 شعر بلنديه. نمي‌خواستم همه‌ش رو بنويسم. خوندنش حوصله‌اي مي‌خواد كه انگار هيچ روزي جز روز عاشورا نمي‌توني بخونيش. اگه اين روز رو صرف نوشتن و خوندنش نكنم پس كي...؟

 

 

 

درختان را دوست دارم

كه به احترام تو قيام كرده‌اند

و آب را

كه سر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون كرده‌است

شفق، آينه دار نجابتت

و فلق محرابي

كه تو در آن نماز سرخ شهادت گزاردي

*****

در فكر آن گودالم

كه خون تو را مكيده است

هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم

در حضيض هم مي‌توان عزيز بود

از گودال بپرس

*****

اينك ماييم و سنگها

ماييم و آبها

درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران....

خوني كه از گلوي تو تراويد

همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد،

در رنگ

اينك هرچيز : يا سرخ است

يا حسيني نيست

*****

آه اي مرگ تو معيار

مرگت چنان زندگي را به مسخره گرفت

و آن را بي‌قدر كرد

كه مردني چنان

غبطه‌ي بزرگ زندگاني شد:

خونت

با خون بهايت حقيقت

در يك طراز ايستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

كه جهان با دروغ مي‌پاشد

و خون تو امضاي " راستي" ا‌ست

*****

تو را بايد در راستي ديد

و در گياه

 هنگامي كه مي‌رويد

در آب

وقتي مي‌نوشاند

در سنگ

 چون ايستادگي‌ست

در شمشير

آن زمان كه مي‌شكافد

و در شير

كه مي‌خروشد

در شفق كه گلگون است

در فلق كه خنده‌ي خون است

در خواستن

برخاستن

تو را بايد در شقايق ديد

در گل بوئيد

تو را بايد از خورشيد خواست

در سحر جست

از شب شكوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشيد

در خوشه‌ها چيد

تو را بايد تنها در خدا ديد

هر كس، هر گاه، دست خويش

از گريبان حقيقت بيرون آورد

خون تو از سر انگشتانش تراواست

ابديت آينه‌ايست

پيشروي قامت رساي تو در عزم

آفتاب لايق نيست

وگرنه مي‌گفتم

جرقه‌ي نگاه توست

*****

تو، تنهاتر از شجاعت

در گوشه‌ي روشن وجدان تاريخ

ايستاده‌اي

به پاسداري از حقيقت

و صداقت

شيرين‌ترين لبخند بر لبان اراده‌ي توست

چندان تناوري و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل مي‌افتد

بر تالابي از خون خويش

در گذرگه تاريخ ايستاده‌اي

با جامي از فرهنگ

و بشريت رهگذار را مي‌آشاماني

هركس را كه تشنه‌ي شهادت است

*****

نام تو خواب را بر هم مي‌زند

آب را توفان مي‌كند

كلامت قانون است

خرد در مصاف عزم تو جنون

تنها واژه‌ي تو خون است و خون

اي خداگون

مرگ در پنجه‌ي تو

زبون تر از مگسي‌ست....

*****

يا ذبيح‌الله

تو اسماعيل گزيده‌ي خداي

و روياي به حقيقت پيوسته‌ي ابراهيم

كربلا ميقات توست

محرم ميعاد عشق

و تو نخستين كسي

كه ايام حج را به چهل روز كشاندي

و اتممناها بعشر

در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت

كه حج نيمه تمام را

در استلام حجر وا نهادي

و در كربلا

با بوسه بر خنجر تمام كردي

مرگ تو

مبدا تاريخ عشق

آغاز رنگ سرخ

معيار زندگي‌ست

*****

خط با خون تو آغاز مي‌شود

از آن زمان كه تو ايستادي

دين راه افتاد

و چون فرو افتادي

حق برخاست

تو شكستي و " راستي " درست شد

و از روانه‌ي خون تو

بنيان ستم سست شد

در پاييز مرگ تو

بهاري جاودان زاييد

گياه روئيد

درخت باليد

و هيچ شاخه نيست

كه شكوفه‌اي سرخ ندارد

و اگر ندارد

هيزمي‌ست ناروا بر درخت مانده

*****

بگذار بگريم

خون تو در اشك ما تداوم يافت

و اشك ما صيقل گرفت

شمشير شد

و در چشم‌خانه‌ي ستم نشست

تو قرآن سرخي

"خون‌آيه‌ " هاي دلاوريت را

بر پوست كشيده‌ي صحرا نوشتي

و نوشتارها

مزرعه‌اي شد

با خوشه‌هاي سرخ

و جهان يك مزرعه شد

با خوشه خوشه خون

و هر ساقه

دستي و داسي و شمشيري

و ريشه‌ي ستم را وجين كرد

و اينك و هماره

مزرعه سرخ است

*****

يا ثارالله

آن باغ مينوي

كه تو در صحراي تفته كاشتيبا ميوه‌هاي سرخ

با نهرهاي جاري خوناب

با بوته‌هاي سرخ شهادت

و آن سروهاي سبز دلاور

باغي‌ست كه بايد با چشم عشق ديد

اكبر را

صنوبر را

بوفضائل را

و نخل‌هاي سرخ كامل را

*****

حر شخص نيست

فضيلتي‌ست

از توشه‌بار كاروان مهر جدا مانده

آن سوي رود پيوستن

و كلام و نگاه تو

پلي‌ست كه آدمي را به خويش

باز‌مي‌گرداند

و توشه رابه كاروان

و اما دامنت

جمجمه‌هاي عاريه را

در حسرت پناه يافتن

مستعل مي‌كند

از غبطه‌ي سر گلگون حر

كه بر دامن توست

*****

اي قتيل

بعد از تو

"خوبي" سرخ است

و گريهي سوگ

خنجر

و غمت توشه‌ي سفر

به ناكجا آباد

و رد خونت

راهي

كه راست به خانه‌ي خدا مي‌رود...

تو از قبيله‌ي خوني

و ما از تبار جنون

خون تو در شن فروشد

و از سنگ جوشيد

اي باغ بينش

ستم دشمني زيباتر از تو ندارد

و مظلوم، ياوري آشناتر از تو

تو كلاس فشرده‌ي تاريخي

كربلاي تو

مصاف نيست

منظومه‌ي بزرگ هستي‌ست

طواف است

*****

پايان سخن

پايان من است

تو انتها نداري...

 

"علي موسوي گرمارودي"

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

سه شنبه 3 بهمن1385

 

 

خيلي خيلي دارم با تاخير دعوت الهه‌ي عزيزم رو براي شركت توي اين بازي قبول مي‌كنم. دفه‌ي‌پيش بعد از اينكه پست قبلي رو زدم ديدم منم پام كشيده شده توي بازي... عجيب اينكه من و الهه توي خيلي چيزا با هم مشتركيم و من تازه اينو فهميدم. يواش يواش مي‌گم كجاها از خوندن اعترافاتش تعجب كردم.

حالا اون آينه‌اي رو كه شاملوي عزيزم اين همه سال پيش، حتي قبل از به دنيا اومدن من گفته، بايد بذارم روبروم و ببينم از اين آيداي توي آينه چي مي‌بينم كه تعريف كنم ؟

 

 

 

آينه اول . از وقتي يادم مي‌ياد دختر شيطوني بودم. شاد و شيطون . چه قبل از مدرسه كه با دوچرخه‌م زمين خوردم و يادگاريش هنوز گوشه‌ي ابروم مونده چه توي مدرسه كه.... چي بگم از مدرسه. روز اول كه نمي‌ذاشتم مامانم دنبالم بيان. پيچ كوچه رو كه رد كردم پشت چراغ برق قايم شدم و مامانم رو كه طفلك داشت روز اول مدرسه دنبال دخترش مي‌اومد غافل‌گير كردم كه : مگه نمي‌گم با من نيا. مي‌خوام خودم تنها برم. همون كلاس اول يه تنبيه حسابي شدم كه چرا بچه‌هاي مدرسه رو بردم توي حياط پشتي و نيم ساعت بعد از زنگ تفريح اومديم سر كلاس. تا سال آخر دبيرستان هم هروقت يه اتفاقي توي مدرسه مي‌افتاد چه من مقصر بودم چه نبودم بايد مي‌رفتم دفتر و جواب پس مي‌دادم. هنوز مدير دبستانمو يادمه كه به مامان مي‌گفت شيطونه ولي با معدل بيست كه نمي‌شه از مدرسه بيرونش كرد.   

 

 

آينه دوم . تا همين دو سه سال پيش هم شعر مي‌گفتم و گاهي براي خودم مي‌نوشتم. دلنوشته‌هاي كوچيكم كه گاهي براي مجله‌ها مي‌فرستادم سه سال متوالي برنده بهترين اثر ادبي سال توي مجله‌ي سلام بچه‌ها شد. حالا ديگه خيلي وقته شعر از من سراغي نمي‌گيره...

 

 

 

آينه سوم . با وجود قد بلندي كه نسبت به بقيه بچه‌ها داشتم، تا روز آخر دانشگاه صندلي اول رو رها نكردم. بيچاره پشت سري‌هام. نفرينشون بايد الانم پشت سرم باشه.

 

 

آينه چهارم.  اينجا شباهت‌هاي من و الهه رو مي‌شه. منم عاشق پياده روي توي شبم. رنگ آبي رو دوست دارم، عجولم، دوست دارم هر كاري رو خودم انجام بدم، و دست آخر هم اينكه از تركي فقط همين اسم " آيدا " رو بلدم. ديدي چقدر به‌هم شباهت داريم؟ 

در كل اگه به خصوصيات يه متولد آذري نگاه كنيد، خيلي‌هاش منم، مخصوصا كه آيدا جداي از معني تركي توي فرهنگ لغت به معني " شادي " اومده و من هميشه آدم شاد و سرزنده‌اي بودم و هستم.

 

 

آينه پنجم . اينو ديگه هيچ كس نمي‌دونه. فكر مي‌كنم تنها عروسي بودم كه شب عروسي 2 تا دسته گل داشتم!!!!!!!!!!! در خصوص همون شيطنتي كه عرض كردم خدمتتون، اونقدر تا قبل از رسيدن به تالار توي باغ و آتليه بالا و پايين پريده بودم كه تموم گلهاي دسته گلم ريخت ، قبل از اينكه بريم سراغ مهمونا مجبور شديم بريم يه دسته گل ديگه بگيريم.

 

 

نمي‌دونم بايد ادامه بدم يا نه. بازم بايد بقيه رو دعوت كنم يا نه. انگار بازي تا شب يلداي سال ديگه ادامه داره.

به طور عادي كه همه‌ي لينكاي كناري رو دعوت مي‌كنم و به طرز ويژه :

 

 استاد بيابانكي توي سنگچين      ناصر فيض        آق منوچ          هيوا            ماندانا      

 

و حيفم مي‌ياد شعر نذاشته برم:

 

براي ياكريمات دونه مي‌شم

برا زلفاي بلندت شونه مي‌شم

ديگه ابرو پروني‌هاتو بس كن

نمي‌بيني دارم ديوونه مي‌شم؟

عليرضا قزوه

 

 

دارم اون شعر بلند علي موسوي گرمارودي رو براي عاشورا آماده مي‌كنم. و از سنگچين اجاره گرفتم كه بعدش با صداي سعيد بيابانكي خبرتون كنم.


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***