تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

دوشنبه 28 اسفند1385

 

سال نو مبارك

 

بوي عيدي بوي توپ
بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ

شادي شكستن قلك پول
بوي اسكناس تا تخورده ي لاي كتاب

فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها

عشق يك ستاره ساختن با دُلك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب

بوي باغچه بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم

 

بهارتون لبريز از عطر ياس و نسترن........


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

پنجشنبه 17 اسفند1385

 

دارم حساب مي‌كنم عيد پارسال كيا بودن كه امسال ديگه نيستن : عمران صلاحي ..... ناصر عبداللهي ..... بابك بيات ..... و همين ديروز، خشكم زد كه تيتر روزنامه رو اول صبح ديدم : " م مثل ملاقلي پور ، م مثل مرگ " ......

حرف زيادي نيست جز اينكه :

 

و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم

كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود

 

 فقط دو تا کار که دوست دارم با هم بخونیمشون :

 

 

 

به تو مي‌انديشم

بوي مادرم به دماغم مي‌خورد

مادر زيبايم.....

بر مورچه سواري عيد درونم سوارم

تو با دامن‌هايت مي‌چرخي و گيسوانت پريشان مي‌شود

و چهره‌ي برافروخته‌ات را

گم مي‌كنم و بازمي‌يابم

سبب چيست

كه تو را چون زخم چاقويي به خاطر مي‌آورم؟

حال كه اين همه دوري،

سبب چيست كه صدايت را مي‌شنوم

و از جا مي‌پرم؟

زانو مي‌زنم و دستهايت را نگاه مي‌كنم

و مي‌خواهم به آنها دست بزنم

نمي‌توانم

تو پشت شيشه‌اي گل من

و من تماشاگر حيرت‌زده‌ي نمايشي هستم

كه در نيمه‌ي تاريكي آن را بازي مي‌كنم!

ناظم حكمت

 

 

 

 

تو خفته بودي و من سراسر شب

نامت را به تضرع مي‌گريستم

تمام ساعتها ايستاده بود

و هيچ‌ زمزمه‌اي انتظار مرا صبح نمي‌كرد

سراسر شب، زل زده بودم

بر آن مشبك تاريك

كه بي‌تابيم را به بند مي‌كشيد

و پرنده‌اي در سينه‌ام بال بال مي‌زد

تمام ساعتها ايستاده بود

و هيچ‌ زمزمه‌اي انتظار مرا صبح نمي‌كرد

فكر مي‌كردم به آمدنت

به قانوني كه گامهايت را هميشه

يك قدم مانده به آرزوي من، متوقف مي‌كند

فكر مي‌كردم به رفتنت و بهاري

كه در گامهاي گريزان تو

از من دور مي‌شود

سراسر شب، نامت را به تضرع مي‌گريستم

و تو خفته بودي......

(شايد ناظم حكمت )

 

در پاشويه

دارم روي قالب جديد كار مي‌كنم. شايد همين دفه‌ي بعدي با شكل تازه اومدم و اينجا پر از رقص ماهي‌هاي قرمز كوچولو شد....


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

سه شنبه 1 اسفند1385

 

اول خيابون چهارباغ عباسي، توي پيچ طبقه اول مجتمع عالي قاپو يه كتابفروشي كوچيك ،دور از هياهوي بوتيك‌هاي رنگارنگ و مانكن‌هاي هميشه خاموش دل داده به قصه‌ي كتابايي كه فقط براي اون مي‌خونن و هيچ وقت ساكت نمي‌شن.....

" انتشارات همايون " رو چندين ساله كه مي‌شناسم. دبيرستان مي‌رفتم كه " شميم" دوست سالهاي دور بچگي‌م كه خيلي وقته ازش خبر ندارم، لابلاي نامه‌ش برام شعراي تازه‌ي " حسين منزوي" رو نوشته بود و زيرش آدرس " استاد كياني" و انتشارات همايونش. همون روزا بود كه رفتم سراغش و كتاب " با سياوش از آتش " رو بالاخره اونجا پيدا كردم.

 استاد ازم پرسيد اسمت چيه؟ خنديدم : آيدا . كتاب " آيدا در آينه "‌رو روبه روم باز كرد. بخون ببينم چقدر اهل شعري. مي‌خوندم و استاد از پشت عينك درشتش مهربون و آروم نگاهم مي‌كرد.

اولين بار كه با وهاب رفتيم پيشش و گفتم كه با هم ازدواج كرديم كتاب " جميله" رو داد به وهاب : اين قصه‌ي عشقه. اينو بايد بگيري براي خانومت. هنوزم اگه با وهاب گذرمون بيفته به چهارباغ، وهاب يواشكي نگاه مي‌كنه كه يعني : بريم يه سر به استاد بزنيم؟

همه‌ي اينا مقدمه‌ي نوشتن غزلهاي سالهاي دوره. كه توي نامه‌هاي خط خطي كه با شميم مي‌نوشتيم از دغدغه‌هاي آروم زندگي‌مون يكيش اين بود كه براي نامه‌ي بعدي غزل تازه داشته باشيم. شعر تازه براي گفتن و شنيدن..... از شميم خيلي وقته بي‌خبرم. آخرين بار اسمش رو روي جلد كتاب "‌محمد جواد آسمان " ديدم :‌طرح روي جلد : شميم وليان . ديگه نمي‌دونم كجاست و چيكار مي‌كنه....

 اين دفعه استاد كياني كتاب آخرين كه بعد از زنده‌ياد " حسين منزوي " چاپ شده بود از توي قفسه كتابا جدا كرد و داد دست ما.

 تيغ و ترمه و تغزل

 

شباهت زياد اسم كتاب به كتاب قبلي كه گرفته بودم:" از ترمه و تغزل " منو به اشتباه انداخت كه شايد اين : تيغ و ترمه و تغزل " همون كتاب يا شايد برداشت ديگري از اون باشه.

نمي‌دونم غزلهايي كه مي‌نويسم اصلا توي كتاب هستن يا نه. مهم اينه كه براي اون كسي كه به قول خودش

 گر دست من از خاک است
در خاک شود روزي

فقط آرامش دعا كنيم.......

 

 

زن جوان غزلي با رديف آمد بود

كه بر صحيفه‌ي تقدير من مُسوَّد بود

زني كه مثل غزلهاي عاشقانه‌ي من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قيد زمان و مكان رها مي‌كرد

اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود

به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم

ميان آمده و رفتگان سر آمد بود

به جمله دل من مسنداليه "آن زن"

و " است " رابطه  و "باشكوه" مسند بود

ميان جامه‌ي عرياني از تكلف خود

خلوص منتزع و خلسه‌ي مجرد بود

زن جوان، نه همين فرصت جواني من

كه از جواني من رخصت مجدد بود

دو چشم داشت دو "سبز  آبي " بلاتكليف

كه بر دوراهي دريا – چمن مردد بود

به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست

زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود

زنده ياد حسين منزوي       

 

 

 

چنان گرفته تو را بازوان پيچكي‌ام

كه گويي از تو جدا نه كه با تو من يكي‌ام

عروسوار خيال مني كه آمده‌اي

دوباره باز به مهماني عروسكي‌ام

همين، نه بانوي شعر مني كه مدحت تو

به گوش مي‌رسد از بانگ چنگ رودكي‌ام

به نام توست كه مي‌خوانم اي شكفته‌ترين

گل ستوده در آوازه‌ي چكاوكي‌ام

نسيم و نخ بده از خاك تا رها بشود

به يك اشاره‌ي تو روح بادبادكي‌ام

چه بركه‌اي تو كه تا آب آبي‌است در آن

شناور است همه تار و پود جلبكي‌ام

به خون خويش شوم آبروي عشق آري

اگر مدد برساند سرشت باجكي‌ام

كنار تو نفسي با فراغ دل بكشم

اگر امان بدهد سرنوشت بابكي‌ام

زنده ياد حسين منزوي

 

 

هستي چه بود اگر كه مرا و تو را نداشت؟

كوهي كه هيچ زمزمه در وي صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زدم، از دره رد شدم

دريا شدن مرا به چه كاري كه وا نداشت

چون بره مي‌چريد بهشت هميشه را

آدم اگر كه كار به كار خدا نداشت

ديو و فرشته از ازل هم‌خانه بوده‌اند

در خانه‌ي كدام دل اين هر دو جا نداشت

شايد حسد به خاطر حوا دليل بود

ابليس اگر كه سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ مي‌كشيد كمان، تير سرنوشت

بر چشم و پشت و پاشنه يكسان، خطا نداشت

سنگي كه از فلاخن تقدير مي‌رهيد

كاري به ترد بودن آيينه‌ها نداشت

پايان رنجهاي تو و من؟ مپرس آه!

چيزي كه ابتداش نبود انتها نداشت

زنده ياد حسين منزوي

 

 

 

 

 

در پاشويه:

مي‌تونم بگم اصلا برام اهميتي نداشت كه " يه بنده خدا " بخواد معرفي كردن يه شاعر به بقيه رو به بادمجان دور قاب چيده شده نسبت بده. آقاي بيابانكي حتي من رو نمي‌شناسند كه من مي‌خوام مدح و ستايش ايشون رو بكنم و اصولا نه ايشون به ستايش امثال من احتياج دارن و نه من به ستايش ايشون. شعرهاي سعيد بيابانكي تا دنيا دنياست قشنگه و اگه دستم برسه، نه فقط صداي آقاي بيابانكي كه صداي هر كسي كه شايد من و شما تا آخر عمرمون فقط عكس بدون صداش رو توي اينترنت ببينيم رو اينجا جاري مي‌كنم .....

مخاطب‌هاي من كسايي هستند كه براشون احترام قائلم و برام مهم نيست كسايي كه از سر بيكاري ميان اينجا ......

بگذريم. صداي حسين منزوي رو براي سومين سالگردش آماده خواهم كرد.


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***