تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

دوشنبه 31 اردیبهشت1386

 

ترم آخر دانشگاه، عاشق صبحهاي شنبه بودم كه تا ساعت 11 " شبكه هاي كامپيوتري " داشتيم. انگار كه توي اون ساعتها يه بار ديگه متولد مي‌شدم. كامپيوترها هم عين آدمها. توي صف مي‌ايستادند، منتظر مي‌موندند، گوش مي‌دادند و اين پا و اون پا مي كردند تا يه خبري از اون يكي كامپيوتره برسه. بعد كه بسته‌اي كه منتظرش بودند رو مي گرفتند سهم خودشونو بر مي‌داشتن، سهم بقيه رو بهش اضافه مي كردند و دوباره رهاش مي‌كردن كه بره سراغ كامپيوتر بعدي. كم كم اون بسته به دست همه مي‌رسيد. همه سهم خودشونو گرفته بودند و اون بسته‌هه هنوز مي‌چرخيد و مي‌رفت. مثل قطعه‌ي گمشده....... همون موقع هم فكر مي‌كردم چقدر زندگي‌هامون توي اين دست به دست كردن‌ها مي‌چرعه و خودمون خبر نداريم.

اين چند وقته كه منتظر بودم خبري از آقاي آسمان بگيرم، دوباره حال و هواي اون شنبه‌هاي شيرين به سرم زده بود. منتظر بسته اي بودم كه اينجا رهاش كنم و به دست همه برسونمش. مي‌خواستم هركسي سهم خودشو بگيره. منتظر بمونه، گوش بده و بعد برسوندش به دست‌هاي ديگه‌اي كه منتظرن.

من فكر مي‌كنم هر كسي كه دستي توي شعر گفتن داره، براي خودش يه سبك مشخصي داره. يه هواي خاصي كه فقط مال خودشه. فقط اون مي‌تونه اين‌جوري شعر بگه. هرچقدر هم كه سعي كني مثل اون باشي نمي‌شه. بازم شعراش مختص خودشه.

آقاي آسمان هم از همون دسته ان. اگه حتي فقط گوش بدين و بخونين، نگفته مي‌فهمين كه غزل‌هاي  پاييني از كاراي آقاي آسمانه...... اولي رو همين طور كه مي‌خونين،گوش بدين......

 

باور نخواهي كرد در اين ظهر تابستان

در جمعه اي از جمعه هاي خلوت تهران-

 

يادت مرا در شهر راه انداخته باشد

مثل نسيمي جوي آبي خيس و سرگردان

 

شايد به جاي شعر بايد نامه بنويسم

شايد از اين معقول تر باشد ولي چندان-

 

شايد ولي بايد نوشت و گفت و خالي كرد

اين بغض را كه گريه خواهد شد به هر عنوان

 

يك روز پيدا كردمت روزي كه گم بودي

رفتي... ولي نه، مانده بودي در رگم پنهان

 

شايد به چشمت گرگ باران ديده اي باشم

باران فراوان ديده ام اما، نه اين باران

 

چشمي مرا عاشق نكرد و عاشقي كردم

عاشق شدن سخت است اما عاشقي آسان

 

هر جا كه زخمي بود زخمي از دلم جوشيد

در پاسخ لبخند خنديدند اين و آن

 

اين عشق شايد نيست، شايد نيست، اما چيست؟

باشد تو اسمش را به هر چه هست برگردان

 

بگذار شكل ماه باشد عشق اگر خورشيد

بگذار شكل مه بگيرد ابر اگر باران

 

بيجاست از تو انتظار عاشقي حتي

تو عشق بي آغازي و من عشق بي پايان

محمد جواد آسمان

 

 

 

چه خوب مي‌شد مي‌شد غزل بخوانم ِتان

غم خودم باشيد از خودم بدانم ِتان

 

شبيه حيرت آيينه‌اي در آينه‌اي

تمام عمر بمانيدم و بمانم ِتان

 

... براي آدم، گاهي بهشت، كافي نيست

همين دو روزه به اين قصه مي‌كشانم ِتان!

 

نمي‌فرستم ِتان تا " نچيده " چيده شود

كنار دست خودم بست مي‌نشانم ِتان

 

كه تا ابد بهِتان چشمهاي بد نرسد

و در خيال خودم دست مي‌رسانم ِتان

 

... ولي بهشت كجا و شما كجا و زمين؟

نمي‌توانم ِتان

                  نه ....

                         نمي‌توانم ِتان...

 

محمد جواد آسمان

 

 

 

در پاشويه :

بالاخره دارين صداي آقاي آسمان رو مي‌شنوين. از همين الان بايد بگم تا وقتي خودشون اينجا نيومدن، صداشون كماكان به گوشتون خواهد رسيد.....

 

 

 و دیگه اینکه همین الان یعنی دو روز بعد از زدن این پست به درخواست " مریم حقیقت " عزیز غزلي رو كه خودش توي كامنتها گذاشته بود مي‌ذارم اينجا....

 

نویسنده: مریم حقیقت

سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت: 12:53

سلام آیدا جان
خوبی عزیز؟
اینم غزلی که قولشو داده بودم البته تو هم به قولی که من ازت گرفتم وفادار باش! و بزنش تو پستت
عدم قافیه ی مصرع اول تعمدی است


اینجا بمان دلم می گیرد نرو سفر
اینجا بمان و قهر کن اما نرو سفر


این بار را بلیط نخر تاکسی نگیر

یا اینکه باز من را هم با خودت ببر

آخر تو که نمی دانی بعد رفتنت
شبها چقدر فاصله دارند تا سحر


آخر تو نیستی که ببینی به چشم من
این اصفهان لعنتی انگار بیشتر


گور است تا شبیه به گهواره‌ی زمین
گوری که جا نمی دهد الّا به یک نفر
...
او بین خواب و بیداری چال می شود
او زنده هست امَا با شاید واگر


امَا تو رفته‌ای بی تردید با امید
تو رفته‌ای و آن هم اینطور بی خبر


با سرعت تبی که در چشم می دود
با سرعت درختی که می خورد تبر


با سرعت شکستن بغضی که گفته است
اینبار را بلیط نگیر و نرو سفر


محمد جواد آسمان


راستی حمید سهرابی نوشته بود /واسه همه/هر شب خواب میبینم شاعرا شاعر شدن!وتمام قصدشون جنجال سازی وحاشیه پردازی وله کردن همدیگه نیست همینو گفتم کاش تعبیر خوابش جواد آسمان شدن همه باشه
یا علی

وب سایت

 

 


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

شنبه 22 اردیبهشت1386

 

خواب عجيبي بود.

توي اون خنكاي دم صبح جمعه، انگار يه دفعه از ترس، تعجب، نمي‌دونم شايدم از واقعيتي كه يه دفه بهش رسيدم از خواب پريدم و سعي كردم بفهمم چرا، چرا بايد همين الان اين خواب رو ببينم.

توي تمايشگاه كتاب، روبه‌روي غرفه ايستاده بودم. روي ميز همون كتابي بود كه  مدتها بود دنبالش مي‌گشتم: آخرين كتابي كه بعد از مرگ "حسين منزوي" چاپ شده بود. كتاب رو از روي ميز برداشتم و  رو كردم به اون كسي كه توي غرفه ايستاده بود: ببخشيد، يه دونه از اين كتاب به من مي‌ديد لطفا؟ سرم رو كه بلند كردم انگار داشتم از پشت شيشه نگاهش مي‌كردم، خود خودش بود. تا حالا نديده بودمش ولي شك نداشتم اين كسي كه دارم نگاهش مي‌كنم خود حسين منزويه. صورتش روشن روشن بود. انگار داشتم توي شب مهتابي نگاهش مي‌كردم. لاغرتر از عكسهاي روي كتابش بود. آروم و مهربون لبخندش رو توي صورتم انداخت: همين يه دونه مونده دخترم، ولي مال خودمه....

يه چيزيش با هم جور در نمي‌اومد. صورت نرم و مهربونش رو نگاه مي‌كردم، چي؟ توي خواب تقلا مي‌كردم بفهمم كه چرا ديدنش اينقدر عجيبه. رو كرد به برادرش: ديگه از اين كتاب نداريم؟

گفتم : يعني شما براي خودتون نگه نداشتين؟ نمي‌شه از روش يه زيراكس بگيرم و بهتون برگردونم؟ كتاب رو ورق زد. پايين هر كدوم از شعراش،‌قبل از شروع شعر بعدي،‌يه عكس قهوه‌اي روشن از خودش چاپ شده بود. خنديد: ولي اگه ببريش فردا توي شب شعر از روي چي شعر بخونم؟

آدمهاي اطراف غرفه نگاهمون مي‌كردن. فقط صداي ما دو تا بود. گفتم : باشه پس، فردا توي كتابخونه مركزي مي‌بينمتون. توي چشمام دقيق شد: تو از كجا مي‌دوني من فردا ميام كتابخونه؟

و بعد انگار تازه فهميدم كه چي با هم جور نيست. توي ضمير ناخودآگاهم يه چيزي هي تكرار مي‌شد : " ولي تو كه زنده نيستي......"

از خواب پريدم.

چرا داشتم اين خواب رو مي‌ديدم؟ چرا اگه كتاب رو با خودم مي‌بردم نمي‌تونست شعر بخونه؟ چرا عكسهاش توي همه‌ي صفحه‌هاي كتاب بود؟ چرا اونقدر مهربون و روشن مي‌ديدمش......؟

و بعد يه دفه ياد اينجا افتادم. ياد صدايي كه شايد همون لحظه يه نفر داشت بهش گوش مي‌كرد. ياد پست جديدي كه مي‌خواستم امروز بذارم. يادم اومد كه اگه پست جديد مي‌ذاشتم صداي استاد هم از بين مي‌رفت. نمي‌تونم بگم چه حسي داشتم.......

الان كه نشستم اينجا و مي‌نويسم، از خودش پرسيدم كه چي دلش مي‌خواد. وقتي انگشتم لاي صفحه‌هاي " از ترمه و تغزل " لغزيد و كتاب رو باز كردم .......

خودتون بخونين. با هم بخونيم و با هم براي آرامش روح بزرگش دعا كنيم........

 

خاك باران خورده آغشته‌ست با بوي تنت

باد، بوي آشنا مي‌آورد از مدفنت

زنده‌اي در هر گياه تازه، كز خاكت دمد

گرچه مي‌دانم كه ذرّه ذرّه مي‌پوسد، تنت

***

عصر تلخي بود، عصر آخرين ديدارمان

آخرين باري كه دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودي و آن ايمان دريايي هنوز

موج مي‌زد در " خدا، پشت و پناهت" گفتنت

***

"آخرين ديدار" گفتم؟ عذر مي‌خواهم، عزيز!

آخرين باري كه ديدم، غرق خون ديدم منت

با دهان نيم باز، انگار مي‌خواندي هنوز

خيره در آفاق خونين، چشم باز و روشنت

صبح بود اما هوا دلگير و بغض آلود بود

آسمان گويي سيه پوشيده بود،‌از مردنت

گل به سوگت جامه‌ي جان تا به دامان مي‌دريد

باد در مرگ تو مي‌زاريد و مي‌زد شيونت

بي‌خزان است آن بهار سرخ تو در خاطرم

آنكه از خون هشت گل روياند بر پيراهنت

با تمام سروهايت ديده‌ام در بوستان

با تمام ارغوان‌ها ديده‌ام در گلشنت

نيستي،_بالابلند! اما چه خوش پيچيده است

در همه جنگل طنين نعره‌ي شورافكنت

زنده‌اي و سيل خونت مي‌كند بيخ ستم

اي تو فرهادي دگر، با تيشه‌ي بنيان‌كنت


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

سه شنبه 11 اردیبهشت1386

 

ارديبهشت هميشه براي من ماه بهشتي بوده. انگار آدم خود به خود عاشق همه ي چيزاي دور و برش مي شه : سبزي درختها كه داره باهات حرف مي زنه، آبي آسمون كه هر وقت سرتو بالا كني نگاهت رو نوازش مي ده، حتي رگه هاي طلايي خورشيد انگار توي اردي بهشت يه جور ديگه اي به زمين مي تابن. هوس مي كنم يه روز بعد از ظهر از اول تا آخر همه ي خيابوناي چهار باغ رو پياده گز كنم.....

و تموم اتفاقهاي تلخ و شيريني كه از صفحه ي اول تا روز آخر اردي بهشت آدم رو تنها نمي ذارن. از اولين روزش كه وقتي "هشت كتاب " رو باز مي كنم هميشه يادم مي افته .....

شرمنده ي آن شاعر كاشاني ام من

وقتي رسيدم آب را گل كرده بودند......

تا يه كم برسيم به وسطاش و دلم عجيب بگيره از اون روزي كه يه ستون باريك توي روزنامه پرونده ي همه ي شعراي نگفته رو برام بست : " سلطان غزل معاصر ايران در گذشت "

همون روز توي دانشگاه يه شب شعر داشتيم . هيچ وقت يادم نمي ره كه تا آخر اجراي برنامه فقط غزلهاي منزوي رو با بغض خوندم و غصه خوردم براي همايشي كه فقط چهار روز ديگه براي تجليل از " حسين منزوي " قرار بود توي دانشگاه  شهيد بهشتي برگزار بشه......

فقط يه صداي ماندگار از خودش برام مونده . شايد بازم به گوشتون خورده باشه. ولي يه كم صبر كنين دوباره اينجا صداي خود خود منزوي رو _ خود خود عشق رو _ مي شنوين.

 

راستي نگفتم ارديبهشتتون مبارك.....

 

 

1.

نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟

زخمي ام ، زخمي سراپا، مي شناسيدم؟

 

با شما طي كرده ام راه درازي را

خسته هستم، خسته، آيا مي شناسيدم؟

 

راه ششصد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزلهاي شما، ها ! مي شناسيدم؟

 

اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است

من همان خورشيدم اما، مي شناسيدم

 

پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اينك اين افتاده از پا ، مي شناسيدم

 

مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را

همچنانيكه شماها مي شناسيدم

 

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا، مي شناسيدم

 

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم

 

اصل من بودم، بهانه بود و فرعي بود

عشق "قيس" و حسن "ليلا" مي شناسيدم

 

در كف فرهاد تيشه من نهادم، من!

من بريدم بيستون را، مي شناسيدم

 

مسخ كرده چهره ام را گرچه اين ايام

با همين ديدار حتي ، مي شناسيدم

 

من همانم آشناي  سالهاي دور

رفته ام از يادتان ؟ يا مي شناسيدم؟

 

 

 

 

2.

مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من

كوبي زمين من به سر آسمان من

 

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم

يك درد ماندگار بلايت به جان من

 

مي سوزم از تبي كه دماسنج عشق را

از هرم خود گداخته زير زبان من

 

تشخيص درد من به دل خود حواله كن

آه اي طبيب درد فروش جوان من!

 

نبض مرا بگير و ببر نام خويش را

تا خون بدل به باده شود در رگان من

 

****

گفتي غريب شهر مني، اين چه غربت است

كاين شهر از تو مي شنود داستان من

 

خاكستري ست شهر من آري و من در آن

آن مجمري كه آتش زردشت از آن من

 

زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين

با تو شود تمام جهان اصفهان من

 

 

 

3.

نمي شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره

نمي شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره

 

دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو

ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره

 

دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن

رو قرارش نكنه يكهو دلت پا بذاره

 

دلم از اون دلاي قديميه از اون دلاس

كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره

 

يه پا مجنونه دلم به شوق ليلي كه مي خواد

بار و بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره

 

تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم اما لبت

سر هر جمله دلش مي خواد يه اما بذاره

 

بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار

همه ي دنيا منو هميشه تنها بذاره

 

من مي خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم

اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

شنبه 1 اردیبهشت1386

 

گاهي وقتها يه شعري به تور آدم مي خوره، كه هر چي مي ري جلوتر و مي خونيش حس مي كني خودت اين شعر رو گفتي. اينقدر واژه ها ملموس و قابل دركند ، اينقدر از قلب خودت بيرون اومدند كه حتي تعجب مي كني چرا خودت تا حالا دست به كار گفتن اين شعرها نشدي. بعضي از شعرهاي "ويسواوا شيمبورسكا " از اين دست اند.

كتاب " آدمها روي پل " رو سال 82 ديدم. چاپ سوم بود. و همون سال هم كتاب " عكسي از 11 سپتامبر" از همين شاعر لهستاني به چاپ رسيد. انگار كه دنيا تازه همچين پديده اي رو توي سن 80 سالگي كشف كرده باشه.

 ويسواوا شيمبورسكا (Wisława Szymborska) متولد 1923 در كرنيك لهستانه. بعد از اينكه در سال 1996 جايزه نوبل ادبي رو به خودش اختصاص داد بالاخره ترجمه شعرهاش به كشور ما هم رسيد. درباره زندگي و آثارش مي تونيد اينجا و اينجا بيشتر بخونيد. اين سايت هم متن انگليسي، فرانسوي، لهستاني و.... اشعار خانم شيمبورسكا رو داره.

دو تا شعري رو كه براتون انتخاب كردم، از همون دسته اي هستند كه الان داشتم مي گفتم :

 

 

عشق در نگاه اول

 

هر دو بر اين باورند

كه حسي ناگهاني آن‌ها را به‌هم پيوند داده.

چنين اطميناني زيباست،

اما ترديد زيباتر است.

چون قبلا همديگر را نمي‌شناختند،

گمان مي‌بردند هرگز چيزي ميان آن‌ها نبوده.

اما نظر خيابان‌ها،پله‌ها و راهروهايي

كه آن دو مي‌توانسته‌اند از سال‌ها پيش

از كنار هم گذشته باشند، در اين‌باره چيست؟

دوست داشتم از آن‌ها بپرسم

آيا به ياد نمي‌آورند-

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك «ببخشيد» در ازدحام مردم؟

يك صداي «اشتباه گرفته‌ايد» در گوشي تلفن؟

- ولي پاسخشان را مي‌دانم.

نه، چيزي به ياد نمي‌آورند.

بسيار شگفت‌زده مي‌شدند

اگر مي‌دانستند ، كه ديگر مدت‌هاست

بازيچه‌اي در دست اتفاق بوده‌اند.

هنوز كاملا آماده نشده

كه براي آن‌ها تبديل به سرنوشت شود،

آن‌ها را به هم نزديك مي‌كرد، دور مي‌كرد،

جلو راهشان را مي‌گرفت

و خنده‌ي شيطانيش را فرو مي‌خورد و

كنار مي‌جهيد.

علائم و نشانه‌هايي بوده

هر چند ناخوانا.

شايد سه سال پيش

يا سه‌شنبه‌ي گذشته

برگ درختي از شانه‌ي يكي‌شان

به شانه‌ي ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشته.

از كجا معلوم توپي در بوته‌هاي كودكي نبوده باشد؟

دستگيره‌ها و زنگ‌درهايي بوده

كه يكي‌شان لمس كرده و در فاصله‌اي كوتاه آن ديگري.

چمدان‌هايي كنار هم در انبار.

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند،

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازي

فقط ادامه‌اي‌ست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه‌ي آن باز مي‌شود.

ويسواوا شيمبورسكا

 

 

 

 

 

پياز

 

پياز چيز ديگرى است

 دل و روده ندارد

تا مغزِ مغز پياز است

 تا حد پياز بودن

 پياز بودن از بيرون

 پياز بودن تا ريشه

 پياز مى تواند بى دلهره اى

 به درونش نگاه كند

****

 در ما بيگانگى و بى رحمى است

 كه پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم بافت هاي داخلي در ماست

آناتومي پر شور

اما در پياز به جاي روده هاي پيچ در پيچ

فقط پياز است

پياز چندين برابر عريان تر است

تا عمق، شبيه به خودش

****

پياز وجودي ست بي تناقض

پياز پديده ي موفقي ست

لايه اي درون لايه ي ديگر، به همين سادگي

بزرگ تر كوچكتر را در بر گرفته

و در لايه ي بعدي يكي ديگر يعني سومي ، چهارمي

فوگِ* متمايل به مركز

پژواكي كه به كر تبديل مي شود

****

پياز

اين شد يك چيزي

نجيب ترين شكم دنيا

از خودش هاله هاي مقدسي مي تند