تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

پنجشنبه 31 خرداد1386

 

             انگار داره تعداد شكايتها از دير بالا اومدن صفحه زياد مي‌شه. راستشو بگم بعضي وقتها سرعت اينترنت اينجا اينقدر پايينه كه خودمم نمي‌تونم وبلاگ خودمو باز كنم. وقتي هم كه هيچ اقدامي از طرف سرور صورت نمي‌گيره خودم بايد دست به كار بشم و يه اقدامات اساسي صورت بدم.

               شعر‌خوني كه ركن اصلي اينجاست. بنابراين نمي‌تونم  از خير گذاشتن فايلاي صوتي بگذرم. قالب رو هم از اول كه طراحي مي‌كردم حجمش رو تا جايي كه مي‌شد پايين آوردم و از سر و تهش زدم. با عرض معذرت از همه‌ي دوستايي كه توي تابلوي گفتمان پيغام گذاشته بودند، مجبور شدم تابلو رو حذف كنم. و از اين به بعد بيشترين تعداد پستي كه توي صفحه مي‌بينين، دو تاست چون تعداد بالاي پستها سرعت رو پايين مياره. براي ديدن پستهاي قبلي هم از لينكهاي كنار صفحه استفاده كنين. اميدوارم اوضاع مرتب‌تر بشه و بيشتر از اين شرمنده‌ي توي صف ايستادنتون براي شكار چند تا ماهي كوچولو نشم.

             همون طور كه دفه‌ي پيش گفتم اين بار از رباعي‌هاي آقاي فردوسي انتخاب كردم. اميدوارم براي شنيدن صداشون زياد معطل نشده باشين. خيلي خيلي دلم مي‌خواست بهشون دسترسي داشتم و مي‌تونستم از خودشون هم براي شنيدن صداي خودشون دعوت كنم، اميدوارم كسي ازشون خبر داشته باشه.

 

 

1.

عهدي‌ست كه بسته‌ايم برمي‌خيزيم

با آنكه شكسته‌ايم برمي‌خيزيم

 

هر وقت كه نام عشق را مي‌خوانند

هر جا كه نشسته‌ايم بر مي‌خيزيم

 

 

2.

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

 

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولي ادامه دارند هنوز

 

 

3.

سرتاسر شهر با تو عطرآگين بود

لبخند تمام كوچه‌ها غمگين بود

 

آن روز كه بر دوش تو را مي‌بردبم

تابوت سبك ولي غمت سنگين بود

 

 

4.

خون بسته سرم تمام گيسم سرخ است

مي‌گريم و چشم‌هاي خيسم سرخ است

 

هرچند كه سبز رفته‌اي نامت را

با هر قلمي كه مي‌نويسم سرخ است

 

 

5.

ما دور مداري از خطر مي‌گرديم

تا صبح به دنبال سحر مي‌گرديم

 

سوگند به لاله‌ها كه همچون خورشيد

زرد آمده‌ايم و سرخ برمي‌گرديم

 

 

6.

شهر آينه‌دار مي‌شود با يك گل

پروانه‌تبار مي‌شود با يك گل

 

گفتند نمي‌شود ولي مي‌بينند

يك روز بهار مي‌شود با يك گل

 

هادي فردوسي

 

 

در پاشويه

ممنون از همه‌ي ماهي‌گيرايي كه توي هفته‌ي گذشته منو به شنيدن صداشون مهمون كردن. به زودي شما رو هم به شنيدن‌شون دعوت مي‌كنم. خوشبختانه آدرس ايميلم هنوز توي پست پاييني هست....


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

یکشنبه 20 خرداد1386

 

كتابي سراغ دارم به نام " با يك لبخند بزرگ " كه هيچ وقت اجازه چاپ پيدا نكرد. و نويسنده‌ش آدمي بود كه شايد از 4-5 سال پيش تا حالا كه من ديگه نديدمش خيلي عوض شده باشه. حتي نمي دونم تونست كتابي رو كه براي گرفتن مجوز چاپ ارائه داده بود پس بگيره يا نه.
تنها چيزي كه مي دونم تغييري نكرده حال و هواي اين شعره كه همون وقتا با يه كار ديگه از توي همون كتاب بهم داد. بعد از اون سراغ كتابش رو از خيليا گرفتم. شايد هيچ وقت نشه جز اين يكي دو تا كار شعري از اين كتاب بخونيم.حال و هواي خودشو داره. شايد يه كم طول بكشه تا بخونين و بهش عادت كنين.

اين شعر رو صرف نظر از هر عقيده‌ي سياسي كه ممكنه شاعرش داشته باشه اينجا مي‌ذارم.

 


سياهي چيز بديست!


آقاي رئيس جمهور
من يك سياهپوست هستم
و شايد
كمي بيش از اندازه فكر مي كنم
من در طبقه ي سوم
جامعه اي كه نفرت پرورش مي دهد
زندگي مي كنم
آپارتمان من قشنگترين توالت دنياست!


آقاي رئيس جمهور
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
البته من مي توانم
به عنوان يكي از پسران گشتاپو
آدم بكشم
ولي براي خريد يك مسلسل
بايد خواهرم را حراج كنم


من يك سياه هستم
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
مادرم يكشنبه ها به كليسا مي رود
و براي خوشبختي من دعا مي كند
و من نيز
با يك لبخند بزرگ "آمين" نمي گويم
مادرم مي گويد:
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
و من با يك لبخند بزرگ
كتاب تاريخ را مچاله مي كنم


آقاي رئيس جمهور
پدرم هم وقتي سياه بود
مهمترين سرگرمي شبانه اش
بعد از 16 ساعت كار جانفرسا
كتك خوردن
از پليسهاي وظيفه شناس و سفيدهاي الكلي بود
و وقتي به خانه برمي گشت
آرزو مي كرد كه
:
اي كاش يك سگ باشد
و مادرم در حالي كه صورت له شده اش را
شستشو مي داد مي گفت:
همه چيز درست خواهد نشد نگران باش!
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
مي داني سفيدها اعتراف كرده اند
از نسل ميمونها هستند
ميمونهاي لعنتي...!
ما ميليونها سال پيش
سفيد بوده ايم...
و من با يك لبخند بزرگ
نفرت پرورش مي دهم...


آقاي رئيس جمهور!
پدرم به آرزويش رسيد
يك شب مثل يك سگ
بدن سردش را
ميان آشغالها يافتند
در حالي كه كارآگاه
از پشت گوشي فرياد مي زد:
"
چيز مهمي نيست . يك اتفاق كوچك؟!"
آري
به كوچكي خل شدن مادرم
و خودسوزي برادرم



آقاي رئيس جمهور
من جسد پدرم را
در همين پيراهني كه با آن به دانشگاه مي روم
پيدا كردم
برادرم نيز يك سياه بود
هيچ كس به يك سياه كار نمي داد
اما او مثل من خجالتي نبود
خودش را در برابر چشمان نفرت خيز
و بي تفاوت سفيدها
دود كرد
و به احترام او كشيشها
يك دقيقه سكوت كردند
سكوت در برابر فرياد
حيله ي مقدسي ست؟!


..........
: "
 برادرت يك احمق بود
زيرا با عينك گربه اي تايسون
خودش را سوزاند
او ده دلار را هدر داد... "
اين را عمه ي فقير رواني ام مي گويد
و حقيقت دارد
عينك ده دلار مي ارزيد...
و برادرم... هيچ ...؟


آقاي رئيس جمهور
من از آينه متنفرم
زيرا به من مي فهماند
بزرگترين دروغي كه تا به حال شنيده ام
برابري ست
بزرگترين توهيني كه به من شده
احترام است
و مضحك ترين كاريكاتوري كه ديده ام
يك ترازو
در دستان دو فرشته ي خيالي ست


آقاي رئيس جمهور
من نفرت پرورش مي دهم
با يك لبخند بزرگ
موهاي وزوزي ام را شانه مي زنم
و هميشه به اين فكر مي كنم
كه...
سياهي چيز بدي ست

رسول كاظمي

 

در پاشويه :

خوشحالم كه حوض فيروزه، با همه‌ي كوچيكيش اين همه ماهي‌گير رو مهمون خودش كرده. شرمنده‌ي همه‌ي ماهي‌گيرايي كه نشده اين مدت از به روز شدن اينجا خبردارشون كنم. بعضي وقتها سرويس‌دهي يكي درميون بلاگفا، بدجوري آدمو درمونده‌ي اونايي مي‌كنه كه توي صفحه‌ي كامنتهاشون، بعد از كلي نظر دادن، به اين پيغام مي‌رسي كه : " امكان درج نظر جديد وجود ندارد. "

ديگه بايد بگم، قبول دارم خيلي وقتها براي بالا اومدن صفحه، كاسه‌ي صبرتون لبريز مي‌شه و خيلي منتظر مي‌مونين، يه كمش به خاطر صدايي ِ كه موقع باز شدن صفحه بايد كامل لود بشه. فكر مي‌كنم اين بار كه هيچ صدايي رو نمي‌شنوين صفحه‌ي اول زودتر باز شده باشه. بقيه‌ش هم بذارين به حساب ِ تكراري ِ كند بودن سرعتهاي اينترنت و كندتر از اون مرورگر اينترنت اكسپلورر. هرچند هر بار همه‌ي سعي‌ام اينه كه تا خيز برداشتن ماهي‌ها زياد اين پا و اون پا نشين.

و ديگه اينكه، قصدم اين نيست كه اينجا فقط از شاعراي اصفهان بشنوين. درسته كه حال و هواي زنده‌رود هميشه روي ماهي‌هاي اينجا هم اثر مي‌ذاره، درسته كه من از اولش عاشق اينجا بودم و اينجا بزرگ شدم، درسته كه دستم از همه‌ي حوض‌خونه‌هاي ديگه_ توي هر شهر ديگه _كوتاهه، ولي دلم مي‌خواد يه روزي اينجا با همه‌ي كوچيكيش، از فواره‌ي صداي همه‌ي ماهي‌گيرا لبريز شده باشه..... .

آدرس ايميلمو، هرچند پايين صفحه هست، يه بار ديگه اينجا مي‌نويسم.

Aida.mansoori@gmail.com

مشتاقانه هر شعرخواني رو كه به اين آدرس بفرستين، ويرايش مي‌كنم و براي شنيدن همه اينجا مي‌ذارم. دل دل كردنم براي اينه كه قبلش يه خبر بگيرم از اوني كه قراره " شاعر شنيدني ِ" اين دفه باشه. دارم روي صداي " هادي فردوسي " كار مي‌كنم. قابل توجهتون كه آقاي فردوسي اصفهاني نيستن. هركس ازشون خبر داره به گوششون برسونه كه دفه‌ي بعد رباعي‌هاي ايشون رو مي‌شنويم....

حوض فيروزه‌ي قلبتون، هميشه پر از رقص شاد شاه‌ماهي‌ها......


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***

 

چهارشنبه 9 خرداد1386

 

      

صداي "حيدر حيدر" شون توي خيابون پيچيده. به طبلها مي‌كوبند، سنج مي‌زنن.... اون پايين، درست زير پنجره شربت نذر كردند و گوسفند قربوني مي‌كنن. دسته‌هاي زنجير زني‌شون با پاهاي برهنه، از اينجا پياده راه افتادن تا نمي‌دونم كجا...... انگار كه دو تا ماهي‌ نقره‌اي دارن توي چشمام بالا و پايين مي‌پرن. پلك كه مي‌زنم لب‌پر مي‌زنه و خالي مي‌شه. امروز، روز اول دهه‌ي فاطميه‌س.

از اون پست تا اين پست اتفاقهاي زيادي افتاده. هميشه اینجا كه مي‌رفتم و چشمم مي‌افتاد به عكس مريم كه غرق نوشتن بود، پيش خودم فكر مي‌كردم چي داره مي‌نويسه با اين دقت؟ تا حالا برامون نوشته‌ش؟ نوشته كه اون روز چيا داشته مي‌گفته كه ما نمي‌شنيديم؟ از وقتي گفت " آيدا توئي ؟ " اون عكسه جلوي چشمم نشست. تا حالا مريمو نديدم، نمي‌دونم كي مي‌تونم ببينمش، اما اينكه الان دارين صداي " احسان نوري " رو مي‌شنوين كه داره نرم و آروم غزل مي‌خونه، كار خود خود " مريم حقيقت‌ ِ " دو تا غزل بعدي رو هم خودش توي پستهاي قبلي نوشت. بايد اينجا رو هم خودش امضا كنه، تا من با خيال راحت زيرش بنويسم : مهمونيد به شنيدن صداي شاعري كه " گزيده گوي " و " در گوي " نظامي رو خيلي خوب رعايت كرده.

من هيچ وقت نقد كردن بلدنبودم و نخواهم شد. دلم مي‌خواد توي اين شرايطي كه آقاي نوري دارن، يه بار، فقط يه بار، بتونن سر بزنن و رقص ماهي‌هاي قرمز اين دفه‌ رو توي دست خودشون نگاه كنن.....

 

 

از تن براي اشك تو بايست شانه ساخت

آغوش را براي تو ديوانه خانه ساخت

 

بايد حذر نمود نبايد غزل سرود

بايد براي دلخوشي تو ترانه ساخت

 

از درد و رنج خويش نبايد سرود تا

لبخندهاي شاد تو را جاودانه ساخت

 

همچون پرنده‌اي كه براي پرنده‌اي

از بالهاي زخمي خود آشيانه ساخت-

 

در شايد و نبايد تو شاعرانه سوخت

با بودن و نبودن تو عاشقانه ساخت

 

پنهان ز چشمهاي شما، چشمهاي من

سي و سه بار در دل پل رودخانه ساخت

احسان نوري

 

 

 

چون شرم سرخ گونه‌هایت برلبانم
مانده‌ست طعم بوسه‌ات زیر زبانم


مانده‌ست گرمای تنت بر دستهایم
مانده‌ست نبض گردنت روی لبانم


آمیزش آب است و آتش روز باشب
وقتی که دستم را به دستت می‌رسانم


بعد از تو هر زاینده‌رودی گاوخونی‌ست
بی دستهای عاشق تو مهربانم-


-هر پل شبیه استخوانی لای زخم است
هر رود زخمی تا درون استخوانم


حس می کنم چون ابرها بی‌آشیانم
چون مرغهای خانگی بی‌آسمانم


شاید شبیه ابرها باید ببارم
چون مرغ عشقی در قفس باید بخوانم


چون کام گنگ دره‌ها غرق سکوتم
چون بغض کور کوهها آتشفشانم


این روزها بیزار از نصف جهانم
بیزار از پس کوچه های اصفهانم


ای کاش که بالا می‌آوردی سرت را
با چشمهای خیس می‌گفتی بمانم

احسان نوري

 

 

 

تو سرخ شدی مثل همیشه و من اینبار
ای دختر همسایه‌ی دیوار به دیوار...


آغوش کشیدم سر بی روسریت را
لپهات نینداخت گل انگار نه انگار


چشمان پر از شیطنت و
شرم تو مانده‌ست
بی پلک زدن خیره به من خوابی و
بیدار


از قرمز خشکیده‌ی لبهات شکفته ست
تا پیرهن خونی تو سرخی گلنار


پیچیده به هم خانه و کاشانه ی این شهر
در هیات یک چارقد خونی گلدار


ای کاش میان من و تو فاصله می‌ماند
تو آن‌ور دیوار و من این‌ور دیوار

احسان نوري




***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***