تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

پنجشنبه 17 اسفند1385

 

دارم حساب مي‌كنم عيد پارسال كيا بودن كه امسال ديگه نيستن : عمران صلاحي ..... ناصر عبداللهي ..... بابك بيات ..... و همين ديروز، خشكم زد كه تيتر روزنامه رو اول صبح ديدم : " م مثل ملاقلي پور ، م مثل مرگ " ......

حرف زيادي نيست جز اينكه :

 

و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم

كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود

 

 فقط دو تا کار که دوست دارم با هم بخونیمشون :

 

 

 

به تو مي‌انديشم

بوي مادرم به دماغم مي‌خورد

مادر زيبايم.....

بر مورچه سواري عيد درونم سوارم

تو با دامن‌هايت مي‌چرخي و گيسوانت پريشان مي‌شود

و چهره‌ي برافروخته‌ات را

گم مي‌كنم و بازمي‌يابم

سبب چيست

كه تو را چون زخم چاقويي به خاطر مي‌آورم؟

حال كه اين همه دوري،

سبب چيست كه صدايت را مي‌شنوم

و از جا مي‌پرم؟

زانو مي‌زنم و دستهايت را نگاه مي‌كنم

و مي‌خواهم به آنها دست بزنم

نمي‌توانم

تو پشت شيشه‌اي گل من

و من تماشاگر حيرت‌زده‌ي نمايشي هستم

كه در نيمه‌ي تاريكي آن را بازي مي‌كنم!

ناظم حكمت

 

 

 

 

تو خفته بودي و من سراسر شب

نامت را به تضرع مي‌گريستم

تمام ساعتها ايستاده بود

و هيچ‌ زمزمه‌اي انتظار مرا صبح نمي‌كرد

سراسر شب، زل زده بودم

بر آن مشبك تاريك

كه بي‌تابيم را به بند مي‌كشيد

و پرنده‌اي در سينه‌ام بال بال مي‌زد

تمام ساعتها ايستاده بود

و هيچ‌ زمزمه‌اي انتظار مرا صبح نمي‌كرد

فكر مي‌كردم به آمدنت

به قانوني كه گامهايت را هميشه

يك قدم مانده به آرزوي من، متوقف مي‌كند

فكر مي‌كردم به رفتنت و بهاري

كه در گامهاي گريزان تو

از من دور مي‌شود

سراسر شب، نامت را به تضرع مي‌گريستم

و تو خفته بودي......

(شايد ناظم حكمت )

 

در پاشويه

دارم روي قالب جديد كار مي‌كنم. شايد همين دفه‌ي بعدي با شكل تازه اومدم و اينجا پر از رقص ماهي‌هاي قرمز كوچولو شد....


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***