X
تبلیغات
آب و كاشي - علی را چه بنامم

آب و كاشي

شعر و ادبيات

علی را چه بنامم

از علی ع نوشتن، سخت ترین کار دنیاست. نیم ساعته که دارم می نویسم و خط می زنم.شروع می کنم و نمی تونم. نمی شه. اولین قانونش اینه که به " کل " احاطه داشته باشی، ولی وقتی فقط یه ذره  هستی، وقتی اونقدر کوچیکی که حتی فکر کردن بهش تو رو از حرف زدن می ندازه .... وقتی فقط یه " جزء " هستی در برابر اون " کل " ، نوشتن ازش مگه ممکنه؟

هر سال توی این روز، این شعر  رو به نیت فهمیدن چیز تازه ای می خونم. و هربار گره ی تازه ای از ذهنم باز می شه. یه حرف تازه ، یه مضمون نو ، یه چیزی که تا حالا نفهمیده بودمش .....

امسال با هم می خونیمش. هیچ وقت قشنگ ترین از این شعر پیدا نکردم که توی این روز منو غرق کنه و ببره اون جایی که باید. " علی موسوی گرمارودی  " حق مطلب رو خیلی خوب ادا کرده.

 

 

خجسته باد نام خداوند

نیکوترین ِ آفریدگاران

که تو را آفرید

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را

چشم کوچک من بسنده نیست

مور ، چه داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام

تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل

می تواند ساخت

و من آن کوچکترین مور

که بلندای تو را در چشم

نمی تواند داشت

 

***

درشتناک چون خدا، بر کائنات ایستاده ای

و زمین

گویچه ایست به بازی، در مشت تو

و زمان

رشته ای ، آویخته از سر انگشت تو

و رود عظیم تاریخ، جوباری

که خیزاب امواجش از قوزک پایت، در نمی گذرد

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای

و زلال چشمان را

با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان

از سر طبیعت می شکنی

و در جیب جبرئیل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی

که نان توشه ی جوین افطار را

به سحر، می شکستی

یا در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی

 

***

چگونه اینچنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری

و در زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم

و در بازار تنگ کوفه ؟

 

***

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو هیچ فرمانروا را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار بپوشد

و مشکی کهنه بر دوش نهد

و بردگان را برادر باشد

ای روشن خدا در شبهای پیوسته تاریخ

ای روح لیله القدر

حتی اذا مطلع الفجر

اگر نه تو از خدایی

پس چرا نسل خدایی حجاز  " فیصله " یافته است ؟

نه، بذر تو ، از تبار مغیلان نیست....

 

***

خدا را

اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه،  همنوا مباش!

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند

هر منطق را به خودسوزی وار می دارد

 

***

خرد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگار خویش می شوید

اما

چون از این آمیخته ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند

قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو آرامش را وام دارد

و طوفان از خشم تو، خروش را

کلام تو

گیا ه را بارور می کند

و از نفست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است

سحر، از سپیده ی چشمان تو می شکوفد

و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد

هیچ ستاره نیست

که وامدار نگاه تو نیست

لبخند تو

اجازه ی زندگی ست !

 

***

زمان ، در خشم تو

از بیم سترون می شود

شمشیرت به قاطعیت سجیل* می شکافد

و به روان خون، از مرگها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید

جز با جان، برنخواهد خاست

 

***

چشمی که تو را دیده است ،دیده ایست دیگر

ای دیدنی تر

گاهی به چشمخانه ی عمار

یا در کاسه ی سر بوذر

 

***

هلا ای رهگذران دارالخلافه،

ای خرما فروشان کوفه،

ای ساربانان ساده ی روستا

تمام بصیرتم برخی* چشم شمایان باد

اگر به نیم روز

چون از کوچه های کوفه می گذشته اید

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم که هیچ او را نشناخته باشید

 

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی بلند تو

این کتاب خداوند را از هم می شکافد؟

چگونه می توان به شمشیری، دریائی شکافت؟

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با دیده ی محرومان می گریم

با چشمان یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه ی عشق توست....

 

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

و صولت حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه ها که پیامبر پا نهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هرای شیر می خروشید

کلمات کودکانه می تراوید

آیا تاریخ ، بر در سرای ، به تحیر

خشک و لرزان نمانده بود ؟

 

***

در اُحد که گلبوسه های زخمها تنت را

دشت شقایق کرده بود

مگر از کدام باده ی مهر مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم بر خود حد زدی ؟

 

***

کدام وامدارترید؟ دین به تو یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار نگاه تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

 

***

شعر سپید من روسیاه ماند

که در فضای تو به بی وزنی افتاد

هر چند کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را در کدام سخن تنگمایه بگنجانم

تو را در کدام نقطه باید پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی نمی نگرد؟

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگان

 

علی موسوی گرمارودی

 

 

در پاشویه :

سهم کوچیکی از این عید بزرگ، 2 ساله نصیبم شده. 2 ساله که شب تولدش، به اسم خودش، با تکیه به محبت خودش، سر سفره ی مردی نشستم که از خودش می خواستم.از تاریخ عقدمون فقط 13 رجب یادم مونده و بس.

اول از همه به همسر و همدل مهربونم و بعد به همه ی مردایی که مخصوصا الان مهمون حوض فیروزه ان ، این عید بزرگ و روزی که رو که به اسم خودشون زده شده، تبریک می گم.

همه ی روزای زندگی تون، در پناه سایه ی علی ع  ....

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط آب و كاشي  |