تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

چهارشنبه 1 اسفند1386

 

با خودم خیلی قرارها گذاشته بودم.  آرزوها برای این وبلاگ داشتم. نمی رسم به خدا. نه فرصت گوش دادن و جدا کردن دارم نه وقت تبدیل صدا و تنظیم کیفیت. خرابی طولانی اسپیکرها و موندنشون توی گارانتی هم مزید بر علت شد که این چند وقته صدای تازه ای به گوشتون نخوره. مدت هاست فرصت سر زدن به عزیزایی که به خوندن حرف های تازه مهمونم می کنن رو نداشتم.

امروز اما همه ی این دلیل ها رو گذاشتم کنار. شاید صدایی که می شنوین خیلی واضح نباشه. نمی دونم. این صدا رو همین تابستون که با خود خانوم صفایی حرف زدم جدا کرده بودم برای آپلود. نشد تا حالا که دوباره کتاب قشنگ «خوش به حال آهوها» رو توی کتابفروشی شهرداری دیدم. خودم کتاب رو خیلی سخت، از خود خمینی شهر خریدم. فروشنده می گفت اصفهان هنوز نفرستاده. یه کتاب کوچیک 67 صفحه ای اما پر از غزل های گفتنی و شنیدنی.

خوش به حال آهوها

خوش به حال آهوها رو برای این می ذارم که تکرارش هر بار شیرین تر از دفعه ی پیشه مخصوصا که این بار با صدای خود پانته آی عزیز باشه. و غزل های بعد رو به سختی تونستم گلچین کنم. دلم می خواست همه ی کتاب رو می ذاشتم اینجا. ولی حق کپی رایت رو رعایت می کنم و ارجاعتون می دم به کتابسرای عباسی.

 

با صدای «پانته آ صفایی» بخونین :

 

تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

 

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

 

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

 

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

 

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

 

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

 

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

 

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

 

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

 

پانته آ صفایی

 

 

 

×××××

 

 

 

درخت های تهی دست، شاخه های فقیر

و تازیانه ی بی رحم بادهای کویر

 

غروب یخ زده ی بیست و پنجم دی ماه

و چترهای سیاحتگران که با تاخیر_

 

رسیده اند به کاشان و برف می آید

و ردپای تو در برف گم شده است امیر!

 

و شهر گم شده در پشت برف پاکن ها

و شهر له شده با چرخ های در زنجیر

 

و شهر پر شده از موش کور و مد شده است

تمام روز دویدن برای نان و پنیر

 

به باغ فین که می آیم کلاغ پشت کلاغ ...

چقدر جای تو خالی ست! آه امیر کبیر!

 

***

 

هنوز یک قزل آلای بی رمق در آب

به سمت چشمه شنا می کند... خلاف مسیر ...

 

پانته آ صفایی

 

 

×××××

 

 

من دختر افسانه ها، من ماه پیشانی

در دوردست قلعه ای متروک، زندانی

 

تو مرد رویاهای من؛ تنها سواری که

راهی به این «نه توی مرگ اندود» می دانی

 

می ترسم از شب های تاریکی که در راه است

اما تو خورشیدی؛ بزرگ و گرم و نورانی

 

سر می گذارم روی زانویت و می پرسم :

«دیگر برایم شعرهایت را نمی خوانی ؟»

 

مازندران چشمهایت سبز می خندد

پر می شوم از لحظه های «باز باران»ی

 

***

 

بادام کوهی بودم و گرمای لبهایت

رویاند روی شاخه هایم سیب لبنانی

 

پانته آ صفایی

 

از کتاب «خوش به حال آهوها» ،ناشر : سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان 1386، قیمت : 1000 تومان


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***