سه شنبه 12 شهریور1387
چیزی که همیشه منو محو غزلهای پانتهآ میکنه، زنانگی خاصیه که زیر پوست شعرش پنهان کرده. یه جور لطافتی که مخصوص به خود خودشه و اونقدر اونو نرم توی غزلهاش جاری میکنه که موقع خوندنشون حس میکنی داره نوازشت میکنه. انگار که همهی کلمات شعرش دارن باهات حرف میزنن اما همیشه توی کلمهی بعدی غافلگیر میشی. یه چیزی رو میشنوی که باید.
توی این دو تا غزلی که شب آخر توی میلاد آفتاب خوند چند تا از اون تشبیههای بکر و تازهش رو، رو کرده.صدای اولین غزل رو صرفا روی این موضوع انتخاب کردم که کوتاهتره و حجم کمتری برای لود شدن داره. بخونین و بشنوین:
درختها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینهی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد
چقدر باغ پر از جعبههای میوه شد و
چقدر جعبهی پر راهی خیابان شد
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد
چطور قصهام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خندهی کلاغان شد
پانتهآ صفایی
پیچیده است عطر نفسهایت در حلقه حلقه حلقهی گیسویم
میلرزد از تصور آغوشت ماهیچههای نازک بازویم
من رشته کوه یخزدهای هستم چشمان تو شبیه دو اسکیباز
از قلهها به دامنه میلغزند سر میخورند نرم و سبک رویم
پیش از تو باز کوهنوردانی قصد صعود داشتهاند از من
اما رسیده پرچمشان تنها تا صبح مهگرفتهی پهلویم
تنها تویی که جای قدمهایت بر شانههای برفی من پیداست
تنها تویی و باد که این شبها دنبال تو رها شده در مویم
آن رشته کوه یخ زده این شبها آتشفشان تشنهی خاموشیست
انگار در تمام تنم جاریست سرب مذاب و هیچ نمیگویم
لب بستهام از آنکه هراسانم، لب واکنم حرارت پنهانم -
یخهام را مذاب کند آنوقت.. آنوقت آه... آه... چه میگویم؟
آنوقت میروند دو اسکیباز از دامنم به کوه یخی دیگر
کوهی که قلههای بلندش هم حتی نمیرسند به زانویم
لب بستهام هنوز و همین کافیست این که هنوز هستی و شب تا صبح
پیچیده است عطر نفسهایت در حلقه حلقه حلقهی گیسویم
پانتهآ صفایی
در پاشویه: توی اولین روز این مهمونی یکماههی آسمونی، دست دعاتون پر از برکت میوههای بهشتی. سر سفرهی افطار همدیگه رو از یاد نبریم.
***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***



