تبليغاتX
آب و كاشي

.

 

پنجشنبه 28 شهریور1387

 

الهی غربت ساقی نبینی

الهی درد مشتاقی نبینی

 

الهی که بالا اسم عزیزات

بمیری و «هوالباقی» نبینی

 

برای ما یکسال شاید خیلی زود اما خیلی سخت گذشت.

دیگه هیچ شب قدری برام بدون یادآوری اون لحظه‏های سنگین توی بیمارستان نمی‏گذره. اون راهروهای زرد و بی‏روح رو به سی.سی.یو که هنوز صدای قدم‏های تازه گذشته‏ش رو می‏تونستی بشنوی... چشم‏های وهاب که وقتی از در سی.سی.یو اومد بیرون بی که حرفی بزنه ما رو زمین زد و به زاری نشوند... کلماتی که توی فضا معلق مونده بودن: وقتی رسیدم داشتن پارچه سفید رو روی صورتش می‏کشیدن...

اون شب قدر رو خوب به یاد دارم. لحظه به لحظه‏شو که تا وقتی آفتاب کمرنگ پاییز توی حیاط افتاد چی به ما گذشته بود...

کی می‏دونه سال دیگه توی این شب‏ها دعای جوشن کبیر رو کجا دستمون می‏گیریم. بعضی وقته‏ها رها شدن، اینجوری که « عبدالجبار کاکائی» داره می‏خونه اصلن رهایی خوبی نیست.

توی الغوث الغوث خوندنای این شب‏ها اونایی که دارن توی بیمارستان دعا می خونن رو از یاد نبریم.

 

 

رها شدیم رها، مثل روح بی‏جسدی

نه با توایم و نه بی‏تو ، چه روزگار بدی

 

رها شدیم در آئینه‏های تو در تو

چه ازدحام عجیبی چه شهر بی‏عددی

 

رها شدیم در این کوچه‏های سرگردان

نه آستانه‏ی عشقی نه خانه‏ی خردی

 

مرا به حاشیه‏ی سرد زندگی آورد

امید رو به زوالی دلیل نابلدی

 

ستاره‏ای شدم و در خودم درخشیدم

ولی چه سود که چشمی نمی‏کند رصدی

 

مگر به سایه‏ی نام تو رو کنم پس از این

که در پناه تو امن است، یا علی مددی

عبدالجبار کاکائی


***....رحمي به دل شكسته كاشي كن ***