زكريا اخلاقي را نمي‌شناختم. هنوز هم نمي‌شناسم. فقط صداي آروم و موزوني كه اون عصر پنج شنبه توي سالن كتابخونه پيچيده بود، برام كافيه كه تا آخر عمر هر وقت اين اسم پنج حرفي رو شنيدم به يادش بيفتم. دلم نيومد شما رو حداقل به خوندن بعضي از شعرايي كه اون روز به جاي شنيدن مي‌نوشيدم دعوت نكنم. آروم آروم بخونيد مثل خودش. نرم و شمرده. مطمئنم كه شما هم حال و هواي اون روز منو مي‌فهميد.

 

همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي‌گويند

 

 

و سرشار گل است آن ارتفاعاتي كه مي‌گويند

اشارات زلالي از طلوع تازه‌ي نرگس

 

 

پياپي مي‌وزد از سمت ميقاتي كه مي‌گويند

زمين در جستجو هرچند بي‌تابانه مي‌چرخد

 

 

ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي‌گويند

جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش

 

 

كنار خيمه‌ي سبز ملاقاتي كه مي‌گويند

كنار جمعه‌ي موعود گلهاي ظهور او

 

 

يكايك مي‌دمد طبق رواياتي كه مي‌گويند

كنون از انتهاي دشتهاي شرق مي‌آيد

 

 

صداي آخرين بند مناجاتي كه‌مي گويند

و خاك اين خاك تيره آسماني مي‌شود كم‌كم

 

 

در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتي كه مي‌گويند

و فردا بي‌گمان اين سمت عالم روي خواهد داد

 

 

سرانجام ِ عجيب ِ اتفاقاتي كه مي‌گويند

زكريا اخلاقي

 

 

 

  

بيابان در بيابان طرح اقيانوس در دست است

 

 

و يك صحرا پر از گلهاي نامحسوس در دست است

صداي پاي نسلي در طلوع سرخ پيچيده‌است

 

 

كه او را آخرين آيينه‌ي مانوس در دست است

چه نزديك است جنگلهاي داوودي نمي‌بيني

 

 

تجلي‌هاي دور از دست آن طاووس در دست است

من از اين سمت مي‌بينم سواري را و اسبي را

 

 

افقها سبز در سبزند و او فانوس در دست است

دو دستت را بر آور رو به بارانها كه مي‌دانم

 

 

تو را انگشتري از جنس اقيانوس در دست است

شبي در خواب ديدم مي‌رسد مردي به بالينم

 

 

كه مي‌گويند او را دست جالينوس در دست است

سحر از گريه‌هاي روشن همسايه فهميدم

 

 

كه كاري تازه در مضمون يا قدوس در دست است

زكريا اخلاقي

 

 

 

باشد ولي اين جاده‌ها اين جاده‌هاي تشنه در رنج است

 

 

اين قريه‌هاي خسته دور از صحبت خوشبوي نارنج است

حالا همين انسان كه روزي تا صفاي سيبها مي‌رفت

 

 

در قبض و بسط لحظه‌ها درگير خواهشهاي بغرنج است

ديري‌ست آن الهامهاي تازه هم بر در نمي‌كوبند

 

 

در اين هبوط بي‌غزل عالم نفس گير و دماهنج است

اين زندگي‌هاي ملال انگيز از عرفان و گل خالي‌ست

 

 

دنيا مجال مصلحت انديشي مردان شطرنج است

گل بود، ايمان بود، دريا بود، طوفان و تماشا بود

 

 

حالا ولي در ذهن‌ها روياي كمرنگي از آن پنج است

آن دستهايي هم كه در كار شهود آنگونه گل مي‌كرد

 

 

در غفلت مردابهاي بي‌ترنم تا به آرنج است

با اين همه انسان به سمت ارغوانها باز خواهد گشت

 

 

آن سوي اين ويرانگي‌ها فرصتي لبريز از گنج است

بادي مي‌آيد سبز، مردان قديم قريه مي‌گويند

 

 

فردا تمام جاده‌ها در سايه‌ي سرشار نارنج است

فردا كسي از فصل گلهاي سپيد ياس مي‌آيد

 

 

و مي برد تا سبزها روح كبودي را كه در رنج است

شاعر به سمت تپه‌ها برگرد و گلها را مواظب باش

 

 

حالا تمام حرفهايت خالي از الفاظ بغرنج است

زكريا اخلاقي

 

 

اولين باري بود كه يه روحاني ملبس رو مي‌ديدم كه شعرهاش اينقدر به دلم مي‌نشست و حس مي‌كردم شعر امروز رو چقدر ظريف فهميده.

شما هم توي اين موقعيت بودين؟