خانه ام ابریست
چشمهای خشک زنده رود را
گریه می کند دلم
آی ابرهای هرکجا
دمی
با دل من و
زمین بی بهار و
رود تشنه
گریه می کنید...؟
احمد پدرام
چشمهای خشک زنده رود را
گریه می کند دلم
آی ابرهای هرکجا
دمی
با دل من و
زمین بی بهار و
رود تشنه
گریه می کنید...؟
احمد پدرام

شرمنده آن شاعر کاشانی ام من
وقتی رسیدم آب را گل کرده بودند....
علی اصغر ابراهیمی

سلام
و خداحافظ. خداحافظ سال كهنه اي كه 366 روز پيش نو بودي. خداحافظ لحظههاي آخر سال 87. خداحافظ وعدههايي كه قرار بود توي اين سال به اونها عمل كنم و نكردم. خداحافظ آدمهايي كه اين سال آخرين سال زندگيتون بود... .
و سلام. سلام آدمهايي كه توي اين سال وارد دنياي بزرگ ما ميشين. سلام وعدههايي كه براي امسال پشت در نگهتون داشتم. سلام 365 روزي كه مثل يه بستهي كادوپيچ شده توي روز تولد، منتظر باز كردنتونم. سلام سال جديدي كه خيلي زود تو هم كهنه ميشي.....
سلام دوستاي تازهاي كه فرصت نكردم لينكتون كنم. سلام پستهاي ننوشته سال جديد. سلام اتفاقاي شيرين سال 88
يك هفته است كه وهاب داره توي تب 40 درجه مي سوزه. همهي روزاي اين سال يه طرف و اين يه هفته هم يه طرف. نمي دونم اين ويروسي كه ميگن همهتنشو گرفته و عفوني كرده از كجا اومده. اصلا نمي فهمم اين روزاي آخر سال چه طوري دارن ميگذرن... . خدا رو شكر امروز حالش بهتر شده.
ديروز كه توي بيمارستان منتظر بودم سرمش تموم بشه، پشت در مطب دكتر اين نوشته رو ديدم. نميدونم كي اينو نوشته ولي خيلي به دلم نشست. خيلي قشنگ داره از خدا همهي چيزاي خوب رو طلب ميكنه. براي همين ميذارمش اينجا و براتون همهي اين چيزا رو از خدا ميخوام
اميدوارم سالي كه مياد براي همهمون پر از اتفاقهاي خواستني باشه. سر سفره سبز هفت سينتون، اين حوض نقلي رو هم دعا كنين....
خداوندا
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ایی،لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی که می آید
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم کن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا!
تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیکی پیشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپیمایم
و من هرگز نباشم از زیانکاران
رفیقا!مهربانا!عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت،شستشویم ده
تو پاکم کن،قرارم ده
کریما!
دست های گرم و لبخندی،عطایم کن
تو ای نزدیک تر از من به من
اینک مرا دریاب ،پناهم ده
عزیزا!
پاسدار حرمت هر لحظه ام فرما
تو ذکرت را عطایم کن
که با یادت دلم آرامشی یابد
حبیبا!
قدردان خوبی ام فرما
تو گردانندهي دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطایم کن
تو ای آموزگار پاك خوبی ها
تو راه مهرورزی را نشانم ده
بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا!
ای که نامت مرهم دردم
شفایی مرحمت فرما
تو را می خوانمت اینک
اجابت کن مرا ای منتهای رهجویان
تو بر مبنای این هستی
رضا بودن عطایم کن
که من همراه هر سختی بجویم گوهر زیبا و پنهان گشایش را
خدایا!
مزه پاک عطش را بر لبانم تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه ایی از آن طهور ناب روحانی
مرا مست می جام حضورت کن
برای محو تاریکی ،بسوزان جهل من را
شعله ام گردان
مرا در این سیه سودا،
در این سرمای پر سوز سکوت سایه های سرد ،یاری کن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان
سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی هدیه ام فرما
خداوندا !
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را
قلم اینك به تمنای تو در رقص آمد
این چه نی بود كه با نای تو در رقص آمد
این چه نی بود كه بر صفحه به جز «لا» ننوشت
تا كه بر كرسی «الا»ی تو در رقص آمد
قلم است این به كفم شعلهی آتش شده است
یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد
شبنمی هستم همسایهی خورشیدم كن
با همان جذبه كه عیسای تو در رقص آمد
مستیام سلسلهی هستیام از پای گسست
تا كه در سلسله مینای تو در رقص آمد
تشنهام ساقی لب تشنه! بیاور جامی
سرخوش آنكس كه به صهبای تو در رقص آمد
موج در موج فرات از هیجان كف می زد
تا كه در علقمه سقای تو در رقص آمد
خرم آن سر که به راه تو شود خاک حسین
ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد
قلم از پای فتادهست و به سر میگردد
ساقی تشنه لب از علقمه برمیگردد
ساقی تشنه لب از علقمه سرمست آمد
آنچنان دست بیفشاند كه بیدست آمد
آب، آتش شد و در حسرت لبهای تو سوخت
لب آب از عطش حل معمای تو سوخت
كفی از آب گرفتی و به آن لب نزدی
چه در آن آینه دیدی كه سراپای تو سوخت
«یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد
صوفی از خندهی می در طمع خام افتاد»
صوفی خام توام در طمع جام توام
هر كه سرمست تو شد نیك سرانجام افتاد
ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست
گرچه بی دست، زمام دو جهان دست شماست
خیلی پیشتر از اون که طنز شیرین «ناصر فیض»رو بشنوم، با غزلهای لطیفش آشنا بودم. 7-8 سال پیش، دوستی، یک شب کتابی از ایشون رو بهم امانت داد که انتشارات نیستان منتشر کرده بود. خوب یادمه که صبح باید کتاب رو پس میدادم. الان که به این دفترچهی مقابلم نگاه میکنم، خوشحالم که اون شب تا صبح نشستم و کتاب رو دستنویس کردم و برای خودم نگه داشتم... .
تو ای تجسم شیرین آرزو با من
دلم نمیشکند تلختر بگو با من
خیال کن که من از پشت کوه آمدهام
بگو هر آنچه دلت خواست رو به رو با من...
اگه اشتباه نکنم تابستون سه سال پیش بود که برای اولین بار آقای فیض رو توی شبهای هشت بهشت اصفهان دیدم. اون شعر معروف «کلید» و شعر «بايد كه شيوه سخنم را عوض كنم» خوندند و هنوز که هنوزه بعضی وقتها این شعرا رو از روی سیستمم گوش میکنم.
کاری که امروز اینجا میخونین با اون کاری که من چند ماه پیش شنیدم یه تفاوتهایی کرده. به خاطر همین بعضی از ابیات رو توی صدای خودشون که دارن می خونن، نمیشنوین. آقای فیض زحمت کشیدن و خودشون شعر به روز شده رو برام کامنت گذاشتن.
شما هم بخونین و البته.. بشنوین:
کاری نکن نگاه به دمپاییات کنند
از روی شست پات شناساییات کنند
با دايي ات به پارك محله برو ولي
كاري نكن نگاه به زن داييات كنند
هشدار! بوي دايي خود را به خود مگير
كافيست اين بهانه كه بوداييات كنند
هرجا مرو براي فقط لوح ياد بود
تا در هواي كنگره هر جاييات كنند
هرگز به بستري شدن خويش تن مده
بگذار تا معالجه سرپاييات كنند
در بخش گوش و حلق بعيد است دكتران
كاري براي مشكل بيناييات كنند
با قهوهي قجر كه شنيدي چه كردهاند!
ترسم همين معامله با چاييات كنند
هرگز به شغل عاريتي اعتنا مكن
حتي اگر ضمانت اجراييات كنند
تنها نميشوي تو اگر دلبران شهر
فكري براي معضل تنهاييات كنند
با مجريان مسكن شهرت فقط بگو
كاري براي مشكل بيجاييات كنند
آري شروع مفسده از شست پاي توست!
كافيست يك نگاه به دمپاييات كنند!
در پاشویه:
اینجا و اینجا دو تا وبلاگهای آقای فیض هستن. پیشنهاد میکنم حتما حتما سر بزنین. از ایشون به جز مجموعه اشعار انتشارات نیستان کتاب «املت دسته دار» هم منتشر شده. البته بعید میدونم که دیگه بتونین توی بازار پیدا کنین.
حرفی اگر برای سرودن بود
دیوارها سکوت نمیکردند.......
بشنوین:
سکهی مهر تو از خورشید هم زرینتر است
خون تو از خون دیگر عاشقان رنگینتر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
میروی اما بدان دریا ز من پائینتر است
گر جوابم را نمیگویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرینتر است
ما چنان آیینهها بودیم رودررو ولی
امشب این آئینه از آن آینه غمگینتر است
سنگدل من دوستت دارم فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است
سکهی مهر تو را گم کردهام چون پادشاه
پادشاهی کز غلامان خودش مسکینتر است
فاضل نظری
سفر بهانهی دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد سفر مقصد نهایی ماست
در ابروان من و گیسوان تو گرهایست
گمان مبر که زمان گرهگشایی ماست
خرابتر ز من و بهتر از تو بسیار است
خود این دلیل بر آغاز بیوفایی ماست
زمانه غیر زبان سفر چه میداند
بدان که پر نزدن ایدهی رهایی ماست
به روز وصل چه دلبستهای که مثل دو خط
به هم رسیدن ما نقطهی جدایی ماست
فاضل نظری

تا بود سر به زیر تر از آبشار بود
قیصر که سر بلند تر از کوهسار بود
از رود سد شده به تحمل صبور تر
اما دلیل زمزمۀ جویبار بود
افتاده مثل ریگ ته درّه می نمود
آن ایستاده شعر که خود قلّه دار بود
قیصر نه، درد، درد نه، قیصر... خدای من
تا مرگ هم به دوستی اش پایدار بود
معیار نا شکافته اش زخم بسته است
او بغض بی عیاری این روزگار بود
تنها شبانه میشد از او باج جان گرفت
صبح از گشاده رویی او شرمسار بود
اندوه او فراتر از این های های ماست
او شعر بود و همهمۀ ما شعار بود
محمد علی بهمنی
در پاشویه: و این سلام و صلوات در سالروز پرواز قیصر به طاهره صفارزاده هم تقدیم می شود. روحش شاد.
الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالا اسم عزیزات
بمیری و «هوالباقی» نبینی
برای ما یکسال شاید خیلی زود اما خیلی سخت گذشت.
دیگه هیچ شب قدری برام بدون یادآوری اون لحظههای سنگین توی بیمارستان نمیگذره. اون راهروهای زرد و بیروح رو به سی.سی.یو که هنوز صدای قدمهای تازه گذشتهش رو میتونستی بشنوی... چشمهای وهاب که وقتی از در سی.سی.یو اومد بیرون بی که حرفی بزنه ما رو زمین زد و به زاری نشوند... کلماتی که توی فضا معلق مونده بودن: وقتی رسیدم داشتن پارچه سفید رو روی صورتش میکشیدن...
اون شب قدر رو خوب به یاد دارم. لحظه به لحظهشو که تا وقتی آفتاب کمرنگ پاییز توی حیاط افتاد چی به ما گذشته بود...
کی میدونه سال دیگه توی این شبها دعای جوشن کبیر رو کجا دستمون میگیریم. بعضی وقتهها رها شدن، اینجوری که « عبدالجبار کاکائی» داره میخونه اصلن رهایی خوبی نیست.
توی الغوث الغوث خوندنای این شبها اونایی که دارن توی بیمارستان دعا می خونن رو از یاد نبریم.
رها شدیم رها، مثل روح بیجسدی
نه با توایم و نه بیتو ، چه روزگار بدی
رها شدیم در آئینههای تو در تو
چه ازدحام عجیبی چه شهر بیعددی
رها شدیم در این کوچههای سرگردان
نه آستانهی عشقی نه خانهی خردی
مرا به حاشیهی سرد زندگی آورد
امید رو به زوالی دلیل نابلدی
ستارهای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمیکند رصدی
مگر به سایهی نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است، یا علی مددی
عبدالجبار کاکائی
چیزی که همیشه منو محو غزلهای پانتهآ میکنه، زنانگی خاصیه که زیر پوست شعرش پنهان کرده. یه جور لطافتی که مخصوص به خود خودشه و اونقدر اونو نرم توی غزلهاش جاری میکنه که موقع خوندنشون حس میکنی داره نوازشت میکنه. انگار که همهی کلمات شعرش دارن باهات حرف میزنن اما همیشه توی کلمهی بعدی غافلگیر میشی. یه چیزی رو میشنوی که باید.
توی این دو تا غزلی که شب آخر توی میلاد آفتاب خوند چند تا از اون تشبیههای بکر و تازهش رو، رو کرده.صدای اولین غزل رو صرفا روی این موضوع انتخاب کردم که کوتاهتره و حجم کمتری برای لود شدن داره. بخونین و بشنوین:
درختها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینهی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد
چقدر باغ پر از جعبههای میوه شد و
چقدر جعبهی پر راهی خیابان شد
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد
چطور قصهام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خندهی کلاغان شد
پانتهآ صفایی
پیچیده است عطر نفسهایت در حلقه حلقه حلقهی گیسویم
میلرزد از تصور آغوشت ماهیچههای نازک بازویم
من رشته کوه یخزدهای هستم چشمان تو شبیه دو اسکیباز
از قلهها به دامنه میلغزند سر میخورند نرم و سبک رویم
پیش از تو باز کوهنوردانی قصد صعود داشتهاند از من
اما رسیده پرچمشان تنها تا صبح مهگرفتهی پهلویم
تنها تویی که جای قدمهایت بر شانههای برفی من پیداست
تنها تویی و باد که این شبها دنبال تو رها شده در مویم
آن رشته کوه یخ زده این شبها آتشفشان تشنهی خاموشیست
انگار در تمام تنم جاریست سرب مذاب و هیچ نمیگویم
لب بستهام از آنکه هراسانم، لب واکنم حرارت پنهانم -
یخهام را مذاب کند آنوقت.. آنوقت آه... آه... چه میگویم؟
آنوقت میروند دو اسکیباز از دامنم به کوه یخی دیگر
کوهی که قلههای بلندش هم حتی نمیرسند به زانویم
لب بستهام هنوز و همین کافیست این که هنوز هستی و شب تا صبح
پیچیده است عطر نفسهایت در حلقه حلقه حلقهی گیسویم
پانتهآ صفایی
در پاشویه: توی اولین روز این مهمونی یکماههی آسمونی، دست دعاتون پر از برکت میوههای بهشتی. سر سفرهی افطار همدیگه رو از یاد نبریم.
در وصف اونی که همهمون به اومدنش دل بستیم، حرفهای زیادی زده شده و شعرای زیادی گفته شده. اما نمیدونم چرا این شعر زندهیاد آغاسی باید بعد از رفتنش اینقدر به گوشها آشنا شده باشه. شنیدنش حتی اگه برای بار هزارم هم باشه، اونو کهنه نمیکنه. یه چیزی توی این شعر هست که هر کاری کردم نتونستم به بقیه ترجیحش ندم. همونطوری که توی آرشیو پارسال مونده بود و بارها بهش گوش داده بودم. نه فقط گوش که دل داده بودم.
امسال که سومین سالگرد ازدواجمون درست همزمان با این عید شده، دلم میخواد شادیای رو که هرسال با رسیدن این عید دارم قاطی شادی تازهی زندگیم بکنم.
امیدوارم عید برای همهمون و بهخصوص اونایی که در سایه این روز با هم عهد یکی شدن میبندن برکت و لطف خدا رو به همراه داشته باشه.
به امید جمعه ای که توی تقویم ها بنویسند: «تعطیل، ظهور امام زمان(عج)»

خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد
پرده از چهره گشايد شايد
دست افشان پاي كوبان ميروم
بر در سلطان خوبان ميروم
ميروم بار دگر مستم كند
بيسر و بيپا و بيدستم كند
ميروم كز خويشتن بيرون شوم
در پي ليلا رخي مجنون شوم
هر كه نشناسد امام خويش را
بر كه بسپارد زمام خويش را
با همهي لحن خوش آوايي ام
در به در كوچهي تنهاييام
اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر
نغمهي تو از همه پرشور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني
محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايهي ما ميشدي
مايهي آسايهي ما ميشدي
هر كه به ديدار تو نائل شود
يك شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينهي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامهي جان من است
نامهي تو خط امان من است
اي نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده يك شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مددكار ما
كي و كجا وعدهي ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي كه نقطهي عطفي به اوج آيينم
كدام گوشهي مشعر كدام كنج منار
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف باز كش
تا صبا پيراهنش را سوي كنعان آورد
بپوسم خاك پاك جمكران را
تجلي خانهي پيغمبران را
خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد
پرده از چهره گشايد شايد...
در پاشویه: اگه از اون دستهای هستین که هربار برای شنیدن صدای فوارههای حوض فیروزه خیلی توی پاشویه منتظر میمونین این دفعه دیگه صبرتون باید خیلی طولانی باشه. چون هیچ کدوم از افکتهای صدا رو حذف نکردم و حجم فایل صوتی این دفعه خیلی زیاده.
دیگه اینکه حتمن امسال از کنگرهی میلاد آفتاب بیشتر مینویسم. مخصوصن که از همین الان برای دو تا شعر قشنگی که پانتهآ صفایی خوند نقشهها دارم:
درختها همه عریان شدند، آبان شد...
توی سرم پر از سر و صداست. بعضی وقتا احساس میکنم احتیاج به یه توقف کوتاه دارم تا همین جایی که هستم بایستم و به لحظهای که توش هستم فرصت تکرار شدن بدم.
هنوز توی حس و حال مسافرت این چند روز تعطیلی و عوض شدن آب و هوای خودمم. مدتها بود دلم تنگ ساحل دریا و مه روی درختهای شمال بود. گردنه حیران، ساحل آستارا، بندر انزلی، جنگلهای سرسبز تالش... . خداییش حالم جا اومد. خوش به حال اون بالانشینهایی که منظرههای جلوی چشمشون همیشه دیدنیه و هواشون همیشه نفس کشیدنی.
الان که به فکر افتادم اینجا رو به روز کنم نشستم و تموم پستهای قبلی رو از اول خوندم. الان دیگه دقیقن میدونم چه وعدههایی دادم که عمل نکردم و باید توی این سال جدیدی که برای اینجا از اردیبهشت شروع شده چه کارایی بکنم. همین امشب صدای پستهای آینده رو هم ردیف کردم که دیگه بهانه به روز نشدن رو از خودم گرفته باشم.
اولین پست امسال با چند تا رباعی شیرین قراره که شروع بشه. فکر میکنم صدای «میلاد عرفانپور» رو یک سالی هست که توی صف آپلود شدن نگه داشتم .آقای عرفانپور رو فقط یک بار موقع خوندن این شعرها دیدم و متاسفانه به جز همین یه اسم چیز دیگهای ازشون نمیدونم. هرچند الان شناسنامهی هر شاعری شعرشه تا چیز دیگه. مخصوصن این شعر اول که حتی قبل از شنیدنش SMS شو دیده بودم.
بشنوید:
1.
تلخ است كه لبريز حقايق شدهاست
زرد است كه با درد موافق شدهاست
شاعر نشدي وگر نه ميفهميدي
پاييز بهاريست كه عاشق شدهاست
2.
آن حادثهام كه بخت را ميشكند
آن شوق كه كوه سخت را ميشكند
حاشا كه به زخمهاي خود سجده كنم
سجده كمر درخت را ميشكند
3.
تا ذهن درختها اسير تبر است
دستان بهار نيز بيبرگ و بر است
لعنت به دروغ زندگي وقتي كه
همسايه ز همسايه خود بيخبر است
4.
انشام دوباره بيست باباي گلم
موضوع : كسي كه نيست باباي گلم
ديشب زن همسايه به من گفت يتيم
معناي يتيم چيست باباي گلم؟
5.
اي كاش فراغتي فراهم مي شد
از وسعت دردهاي تو كم ميشد
اين بار مصيبتي كه بر شانهي توست
ايوب اگر داشت قدش خم ميشد
6.
از لالترين ِ لالها لالترم
از هرچه اسير، بي پر و بالترم
هر لحظه بدون او هزاران سال است
اي نوح من از تو هم كهنسالترم
ميلاد عرفان پور
«پيش از روانشناس شدنم، وقتی كه نوجوان بودم، گاهی به دنبال ارسال شعری برای مجله يا روزنامهای، با نشاطی كودكانه حريصانه حروف سربی صفحههای شعر را میبلعيدم تا به «نامههای رسيده »برسم. شعف ديدن شعرم در مجلههای كودكانه و نوجوانان و جوانان و گاه هفتهنامههای بزرگسالان، بال و پرم میداد. امروز بيش از آنكه شاعر باشم روانشناس شدهام و اين قصه گاه آزارم میدهد و بال و پرم را ميشكند.»
این چند خط رو از مقدمه کوتاه کتاب «شبی از شبها» انتخاب کردم. کتابی که چند روز پیش تازه وارد بازار کتاب شده و من بیصبرانه منتظر بودم تا این پست رو بهش اختصاص بدم.
کتاب «شبی از شبها» مجموعه اشعار کوتاهیه که تقریبا همهشون با همین عنوان شروع میشن. کتاب رو انتشارات «حسین فهمیده» در 64 صفحه و با قیمت هزار تومان منتشر کرده.

میدونین که من هیچ وقت نقاد خوبی نبودم. همیشه سعی کردم بهترینها رو اینجا بهتون معرفی کنم و قضاوت رو به عهده خودتون بذارم. این بار هم خوندن و شنیدن رو به خودتون واگذار میکنم و میدونم که مثل همیشه با حرفهای قشنگتون منو شرمنده محبتی میکنین که بعضی وقتا حتی نمیتونم با سرزدن بهتون براش جواب کوچیکی داشته باشم.
شبی از شبها
قهوهی چشم تو فالم را ديد
صبح تفسيرش را باد نوشت
«از ازل تا به ابد
شاپرك پرچين ناز توأم»
***
شبی از شبها
دست هايم گم شد
خواب شيرينی بود
برهّی تنهايی
دم پرچين دو چشمان تو
بازی میكرد
و دو دستم چون قوچ
دشت سرسبز تو را
میكاويد.
***
شبی از شبها
دفتر شعرم را ميخواندم
موي تو تا مهتاب
بوي تو
عطر همه شادیها، شببوها
آسمان
دامن تو
واژهها نام تو و سينهی من
دل من ...
دفتر شعرم را میبندم
لحظهها نام تو شد.
***
» لحظهها در گذرند
موی من راه درازی پيمود
تا كه خاكستر شد
زندگی را درياب«
شبی از شبها
من به آيينه همین میگفتم
كه دل پنجره
از غصه
پر از
باران شد.
***
دل من
شاپرك كوچك تنهایی بود
شبی از شبها
ياد تو
پيلهی پندارم شد
و كنون
مثل شهباز
پر از
وسوسهی
پروازم.
احمد پدرام
در پاشویه: آب و کاشی توی اردیبهشت 3 ساله شد. دعا کنین امسال برای اینجا سال پرباری باشه.
شیشه ی عطر بهار شکست و هوا پر از بوی شکفتن شد... .
دیر شد برای اینکه بگم سر سفره هفت سین برای ما هم دعا کنین ولی فکر نکنم هنوز برای تبریک این تحول بزرگ طبیعت دیر شده باشه.
فقط دلم می خواد بگم که سالی بهتر از هرسال داشته باشیم و دلمون و فکرمون رو با این نو شدن سال تازه کنیم. همین.

یکی از معدود ترانه های قشنگی که درباره بهار گفته شده و خونده شده، « بهار...بهار » از کارای دوست داشتنی آقای بهمنی هستش. با اینکه از سر و ته آهنگ زدم ولی باز هم حجم بالایی داره. باید برای شنیدن ترانه با صدای زنده یاد «ناصر عبداللهی» یه کم بیشتر صبر کنین... .
بهار...بهار
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت
بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت
محمد علی بهمنی
با خودم خیلی قرارها گذاشته بودم. آرزوها برای این وبلاگ داشتم. نمی رسم به خدا. نه فرصت گوش دادن و جدا کردن دارم نه وقت تبدیل صدا و تنظیم کیفیت. خرابی طولانی اسپیکرها و موندنشون توی گارانتی هم مزید بر علت شد که این چند وقته صدای تازه ای به گوشتون نخوره. مدت هاست فرصت سر زدن به عزیزایی که به خوندن حرف های تازه مهمونم می کنن رو نداشتم.
امروز اما همه ی این دلیل ها رو گذاشتم کنار. شاید صدایی که می شنوین خیلی واضح نباشه. نمی دونم. این صدا رو همین تابستون که با خود خانوم صفایی حرف زدم جدا کرده بودم برای آپلود. نشد تا حالا که دوباره کتاب قشنگ «خوش به حال آهوها» رو توی کتابفروشی شهرداری دیدم. خودم کتاب رو خیلی سخت، از خود خمینی شهر خریدم. فروشنده می گفت اصفهان هنوز نفرستاده. یه کتاب کوچیک 67 صفحه ای اما پر از غزل های گفتنی و شنیدنی.

خوش به حال آهوها رو برای این می ذارم که تکرارش هر بار شیرین تر از دفعه ی پیشه مخصوصا که این بار با صدای خود پانته آی عزیز باشه. و غزل های بعد رو به سختی تونستم گلچین کنم. دلم می خواست همه ی کتاب رو می ذاشتم اینجا. ولی حق کپی رایت رو رعایت می کنم و ارجاعتون می دم به کتابسرای عباسی.
با صدای «پانته آ صفایی» بخونین :
تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها
شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها
تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابلای شب بوها
و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها_
تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید
صدای خنده ی خلخالها، النگوها
و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،
رها شدند در آرامش تنت قوها
***
شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز
چقدر خاطره دارند از تو جاشوها
تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است
مکیده اند مرا قطره قطره زالوها
«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست
«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...
پانته آ صفایی
×××××
درخت های تهی دست، شاخه های فقیر
و تازیانه ی بی رحم بادهای کویر
غروب یخ زده ی بیست و پنجم دی ماه
و چترهای سیاحتگران که با تاخیر_
رسیده اند به کاشان و برف می آید
و ردپای تو در برف گم شده است امیر!
و شهر گم شده در پشت برف پاکن ها
و شهر له شده با چرخ های در زنجیر
و شهر پر شده از موش کور و مد شده است
تمام روز دویدن برای نان و پنیر
به باغ فین که می آیم کلاغ پشت کلاغ ...
چقدر جای تو خالی ست! آه امیر کبیر!
***
هنوز یک قزل آلای بی رمق در آب
به سمت چشمه شنا می کند... خلاف مسیر ...
پانته آ صفایی
×××××
من دختر افسانه ها، من ماه پیشانی
در دوردست قلعه ای متروک، زندانی
تو مرد رویاهای من؛ تنها سواری که
راهی به این «نه توی مرگ اندود» می دانی
می ترسم از شب های تاریکی که در راه است
اما تو خورشیدی؛ بزرگ و گرم و نورانی
سر می گذارم روی زانویت و می پرسم :
«دیگر برایم شعرهایت را نمی خوانی ؟»
مازندران چشمهایت سبز می خندد
پر می شوم از لحظه های «باز باران»ی
***
بادام کوهی بودم و گرمای لبهایت
رویاند روی شاخه هایم سیب لبنانی
پانته آ صفایی
از کتاب «خوش به حال آهوها» ،ناشر : سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان 1386، قیمت : 1000 تومان
کربلا بود و آسمان نیلی کربلا، گوش دختران، سیلی
کم کم از یادمان محرم رفت کربلا شد دو روز تعطیلی...
می ترسم که این دو تا بیت ( که حتی نمی دونم شاعرش کیه ) بیشتر از این چیزی که نشون می ده واقعیت داشته باشه. می ترسم که هرسال به جای اینکه فهممون از مفهوم «عاشورا» بیشتر بشه، از اون حسی که ما رو برای چند دقیقه پای حسینیه ها میخکوب می کنه دورتر بشیم. می ترسم یه وقت صدای پایین اومدن زنجیرها و بالا رفتن دست ها سینه های ما رو نلرزونه... می ترسم...
نخستين كس كه در مدح تو شعري گفت آدم "ع" بود
شروع عشق و آغاز غزل شايد همان دم بود
نخستين اتفاق تلختر از تلخ در تاريخ
كه پشت عرش را خم كرد يك ظهر محرم بود
فتاد از پا كنار رود در آن ظهر دردآلود
كسي كه عطر نامش آبروي آب زمزم بود
دلش ميخواست ميشد آب شد از شرم، اما حيف
دلش ميخواست صد جان داشت اما باز هم كم بود
مدينه نه كه ديگر مکه حتي جاي امني نيست
تمام كربلا و كوفه غرق ابن ملجم بود
اگر در كربلا غوغا نميشد كس نميفهميد
چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضي خم بود
عليرضا قزوه
صداهاي خاموش زيادي اينجا دارم كه منتظرن آشناي
فوارههاي حوض نقره بشن. مخصوصا از كنگرهي ميلاد آفتاب كه توي همون يه شبي هم كه
سر زديم كلي بهمون چسبيد و شارژمون كرد. عمرن فكر نميكردم امسال بتونيم دوتايي
بيايم كنگره و اينقدر شعراي قشنگ بشنويم.
اين بار نميدونم صدايي كه دارين ميشنوين
چقدر براتون آشناست. چقدر از خوندن شعراي " حامد عسگري" توي كتاب "
حال و حوايي از ترنج و بلوچ"تنتون لرزيده. چقدر دوباره رفتين تا پنجم ديماه
و اونجا رو به چشم خودتون ديدين. خود آقاي عسگري كه ميگفت توي اين يكسال_ از
كنگره ي سال پيش تا حالا _ سعي كرده تا حدي با قضيهي بم كنار بياد ولي مگه ميشه؟
سخته و شايد غير ممكن. با اين همه وقتي غزلهاشو ميخوند كمتر كسي بود كه با لبخند
تحسين آميز نگاهش نكنه.
هر دوتا كاري رو كه خوند اينجا ميذارم و
مطمئنم اگه تحمل كنين غزل اولي ارزش شنيدن داشته باشه.
چوپان
شده تا شاعر ذاتي شده باشد
آوارهي
آن ماه دهاتي شده باشد
چوپان
شده در جنگل بادام بچرخد
تا
مست چهل چشم هراتي شده باشد
شايد
اثر جنگل بادام، كمي بغض
منجر
به غزلوارهي آتي شده باشد
سخت
است ولي ميگذرم از نفسي كه
جز
با نفس گرم تو قاطي شده باشد
از
بين ده انگشت يكي قسمتش اين نيست
در
ليقهي موهات دواتي شده باشد
تو
چايي بي قند و يك عالمه زنبور
شايد
لب فنجان شكلاتي شده باشد
حامد
عسگري
جمعه
ها عصر حوله دور سرت ميوزي از كرات پاييني
سر
راهت دوباره با وسواس مي نشيني و پونه مي چيني
پونهها
را دوباره ميكاري لاي موهاي خيس بي گل سر
ميدوي
باز و آه، پشت سرت دشت پروانه را نميبيني
تو
شكوهت ميان دخترها اي نجيب اصيل اي حوري
مثل
يك تخته فرش تبريز است وسط فرشهاي ماشيني
پدرت
كدخدا خودت خاتون، باغ خرما، چهار گله شتر
پس
غلط كرده عاشقت شده است پسري كآمده رطب چيني
حامد
عسگري
احتمالا
اگه جزو اون دسته ای باشین که همیشه پای باز شدن اینجا کلی منو شرمنده ی انتظارتون
می کردین، الان باید از فشنگی بالا اومدن سایت کلی تعجب کرده باشین.
یه
تغییرات اساسی اینجا دادم که یک هفته مغزم رو خورده ولی عوضش تا مدتها خیالم رو
راحت کرده. هر از گاهی که یه دستی به سر و گوش این حوض می کشم، برای خودمم تمرینی
می شه که خیلی از چیزایی رو که بلدم به این راحتی فراموش نکنم.
فقط
اگه از مرورگر فایرفاکس استفاده می کنین، یه کم اینجا به هم ریخته ست، چون
فایرفاکس از لایه ها به خوبی پشتیبانی نمی کنه.
خب
وارد بحث های تخصصی نمی شم. این پست رو یه کم زود دست به کار شدم که به ولادت امام
رضا برسونمش. چشم هرکدومتون توی این چند روز به گلدسته های حرمش آشنا شد، یه جای کوچیکی
هم توی دعاتون بهم بدین. دلم هوس صحن بزرگ و گنبد طلایی شو کرده....
صدای
" مهدی جهاندار" هم حتما تا حالا لود شده و دارین می شنوین.....
مي رسد
از دور آهویی مگر آهوی کیست؟
بچه
آهوها به دنبالش که اینجا کوی کیست؟
هفت
دریا، هشت وادی، نه فلک، ده کهکشان
شش
جهت، یعنی دو عالم قصه ی گیسوی کیست
کیستی
ای آنکه خورشید خراسان هر سحر
می
گذارد سر به زانوی تو این زانوی کیست
ساقی
این آهوان پیوسته چشمان تو بود
باقی
این داستان دنباله ی ابروی کیست؟
گوشه
ی ابروی او "لاسیف الا ذوالفقار"
"لافتی
الا علی" از قوت بازوی کیست؟
چارده
دل در مقابل دارد اما او خداست
چارده
آیینه در دل دارد اما او یکیست
چارده
آیینه ی نشکسته یعنی کربلا
کاش
می دانستم این آیینه ها پهلوی کیست
می
رسد از دور آهویی که صیادش تویی
خوش
به حال بچه آهوها مگر آهوی کیست
اول:
گوش کنید به صدای خسته ی درد که چه عاشقونه می خونه.....
بفرمایید فروردین شود اسفند های ما
نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هرچیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم، عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سر ِ مویی اگر با عاشقان داری سر ِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما
به بالایت قسم سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که "می بینم" بگیرد جای "می گویند" های ما
نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما
زنده یاد قیصر امین پور
دوم :
همین. دیگه دومی وجود نداره. از این غیبت طولانی هرچی کمتر بگم، قصه ی غصه ها رو کمتر گفتم.
دانشگاه که می رفتم، توی یکی از شبهای شعر خوانی، شعر ظریف و تازه ای شنیدم که حالا برام خیلی تازه تر شده. پسری که داشت شروع می کرد:
یک مستطیل آن جلوتر افتاده
خدا کند
اندازه ی هیچ کس نباشد...
و بعد نرم و آروم ادامه داد:
به برف نشسته ام
در بلندای دامنه های آلپ چشمانت....
و من هنوز توی اون مستطیله مونده بودم .
اولین باره که این قدر نزدیک به سوگ عزیزی نشستم و اولین باره که فهمیدم چقدر سخته که اون مستطیل اندازه ی قد عزیزت باشه.
پدر همسرم رو از دست دادیم. خیلی زود، خیلی آروم ، ناباورانه و سخت. هر چند که شب قدر رو برای رفتن انتخاب کرده بود، ولی این چیزی از غصه های ما کم نمی کرد.
دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد اون بیمارستان، اون راه سراشیب منتهی به سردخونه، اون پنجره های شیشه ای سی.سی.یو و اون راهروهای طولانی رو دوباره ببینم. تجربه ی سختی بود و برای همسر نازنینم و بقیه ی خونواده ش از همه سخت تر. به جز صبر از خدا چیز دیگه ای نمیتونم که بخوام.
و قیصر...
خیره مونده بودم به صفحه ی روشن تلفن و هر کلمه ی اون پیام کوتاه مثل پتک به تنم می خورد. اگه خانوم دشتبانی بهم خبر نمی دادن حالا حالاها توی این وضعیت از این قافله عقب بودم.
صدای قیصر رو خیلی اتفاقی پیدا کردم. متاسفانه توی شرایط مناسبی نیستم تا از کیفیت صدا مطلع بشم. هر چی هست به بزرگی خودتون.....
باورم نمی شود، کی کسی شنیده است:
زیر خاک گم شوند قله های استوار؟
بعدن فهمیدم "دستور زبان عشق" رو درست شب قبل از رفتنش دیدم. با همین زبان پروازش رو به دعامون بدرقه کنیم، که نغمه های جاویدش همیشه در سکوت سینه هامان خواهد ماند.
گذشت از عيدي كه صداي آقاسي رو آماده كرده بودم و خيلي حرف براي گفتن داشتم، حالا شده پيرهن بعد از عيد و دست نخورده ميذارمش براي سال بعدي. هرچند هميشه اين عيد رو يه جور ديگه دوست داشتم و منتظرش بودم، دلم سوخت كه نشد به موقع آپلود كنم و هي گوش كنم به صداي آقاسي : شايد اين جمعه بيايد شايد...
دوسه ساعتي هست كه دارم به اين يك ساعت و نيم شعر خواني " مرتضي پارسا " گوش ميدم . انتخاب كردن فقط يكي دو دقيقه از اين همه شعر و صرف نظر كردن از بقيه كار دشواري بود. آروم و روون ميخونن و تا به خودت بياي ميبيني كه تموم شده. به جاي غزل اين بار قالب مثنوي رو از كاراي ايشون انتخاب كردم. خدا رو شكر حجم فايل صوتي هم خيلي كم شده. اميدوارم اين بار كسي نباشه از حوض مرمري اينجا ساكت و آروم برگرده.
بقيه كاراشون رو توي این وبلاگ ببينين.
1.
تا كنار تو ميآيد امشب موج با دامن راه راهش
كاش امشب پيامي بيارد از تو با گويش گاهگاهش
ميتوانم از اين سمت دريا روي امواج زورق برانم
ميتوانم كه ديگر خودم را يك غزلخوان عاشق بنامم
دست با دستههاي پرستو هي تكان دادم و گريه كردم
هي تكان دادن شانههايم خاطراتي كه در مينوردم
با من از دوستت دارم اي دوست، بيشتر بيشتر بيشتر تر
با من از من بگو با من از تب، سخت از اينقدر شعلهور تر
شعر باشم تو را ميفريبم يا نباشم تو را ميسرايم
يك غزل واژههاي مگو را پوست كن با نگاهي برايم
كاش ميشد كه يك لحظه حتي شعر باشم خود شعر آري
چونكه ميدانم اين را_ كه حتي_ شعر بد را كمي دوست داري...
2.
اي چشمهي خوش مشرب سمي چه خماري
خوب است فقط سر به سر من بگذاري
آب از سر من يه وجب انگار گذشتهست
آماده نبودم كه تو اينقدر بباري
هر دفعه مدار تو عجب جاذبهمند است
اي منطق جذب تو فقط زور مداري
اطراف تو ممنوعترين منطقه يعني
بايد كه در اين هاله نگهبان بگماري
وقتش نشده ولولههاي دل خود را
با زلزلههاي كس ديگر بسپاري
ضعف تو فقط موقع گفتار تو پيداست
وقتي كه بگويي كه مرا دوست نداري
بالاخره برگشتم.
تازگيها فهميدم مسافرت فقط وقتي مزه ميده كه يك سال درس خونده باشي و انتظار تابستون داغ رو براي يه استراحت حسابي كشيده باشي. آدم وقتي سر كار بره و خودش براي خودش خونه و زندگي داشته باشه، وقتي يه بچه مدرسهاي توي خونه نباشه كه آخر خرداد يه نفس حسابي بكشه و بره سراغ بازيگوشي، اصلا نميفهمه تابستون كي مياد، كي ميره.
تابستون ميشه انتظار عروسي اين دوست و اون آشنا، انتظار دنيا اومدن بچههايي كه همين روزا پا ميذارن به زندگي، انتظار اومدن مسافرايي كه بچه مدرسهاي داشتن و فهميدن تابستون كي شروع شده....
خيلي وقته دلم براي تابستوناي واقعي بعد از مدرسه لك زده. اين مسافرتها همش بهانهست، جادههاي بين راه هم هيچ وقت مثل اون روزا نميشه....
توي گير و دار كپي كردن فايلها به كامپيوتر جديد، كلي طول كشيد تا صداي آقاي " ثابت قدم " رو پيدا كردم. در واقع پيدا هم نكردم، چون فراموش كرده بودم اسم فايل چيه و وسط اسبابكشي كجا جامونده، مجبور شدم دوباره دانلودش كنم. وسط دانلود كه اسم فايل رو ديدم، برگشتم كامپيوتر رو شخم زدم و بالاخره پيداش كردم. خلاصه كه صداي اين دفه شنيدن داره. مخصوصا كه حجمش رو حسابي كم كردم.
به هيمن يه شعر ازشون اكتفا ميكنم. بقيهي شعرا رو اينجا بخونين. ( قابل توجه آقاي ثابت قدم كه كلي براشون تبليغ شد و لينكشون دادم، ايشالا به زودي در قسمت لينكها جبران ميكنن!!!) هر چند اگه تا مدتها هم سر نزنين چيزي رو از دست ندادين. اين وبلاگ تقريبا به صورت فصلي و باز هم با تاخير فراوان آپديت ميشه.
آغوش بگشا دست خود را سرپناهم كن
فكري به حال اين دل بي تكيهگاهم كن
من بيتو ياغي، بيتو سركش ، بيتو ديوانه
روزي سر راهم بيا و سربهراهم كن
در بين مردم عشق معنايي نخواهد داشت
من پيش مردم روسفيدم، روسياهم كن
افتادهام از پا، شكسته، خسته، بياميد
با بوسهاي يك بار ديگر رو به راهم كن
گر اين من آواره را آرام ميخواهي
در قلب خود جايي براي او فراهم كن
تو ميروي دستت به دست عاشقي ديگر
پس لااقل يكبار برگرد و نگاهم كن
هر بار ميگفتم كنارم باش ميماندي
رفتي خداحافظ ولي اي كاش ميماندي
علي ثابت قدم
از علی ع نوشتن، سخت ترین کار دنیاست. نیم ساعته که دارم می نویسم و خط می زنم.شروع می کنم و نمی تونم. نمی شه. اولین قانونش اینه که به " کل " احاطه داشته باشی، ولی وقتی فقط یه ذره هستی، وقتی اونقدر کوچیکی که حتی فکر کردن بهش تو رو از حرف زدن می ندازه .... وقتی فقط یه " جزء " هستی در برابر اون " کل " ، نوشتن ازش مگه ممکنه؟
هر سال توی این روز، این شعر رو به نیت فهمیدن چیز تازه ای می خونم. و هربار گره ی تازه ای از ذهنم باز می شه. یه حرف تازه ، یه مضمون نو ، یه چیزی که تا حالا نفهمیده بودمش .....
امسال با هم می خونیمش. هیچ وقت قشنگ ترین از این شعر پیدا نکردم که توی این روز منو غرق کنه و ببره اون جایی که باید. " علی موسوی گرمارودی " حق مطلب رو خیلی خوب ادا کرده.
خجسته باد نام خداوند
نیکوترین ِ آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را
چشم کوچک من بسنده نیست
مور ، چه داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل
می تواند ساخت
و من آن کوچکترین مور
که بلندای تو را در چشم
نمی تواند داشت
***
درشتناک چون خدا، بر کائنات ایستاده ای
و زمین
گویچه ایست به بازی، در مشت تو
و زمان
رشته ای ، آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ، جوباری
که خیزاب امواجش از قوزک پایت، در نمی گذرد
پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را
با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان
از سر طبیعت می شکنی
و در جیب جبرئیل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی
که نان توشه ی جوین افطار را
به سحر، می شکستی
یا در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
***
چگونه اینچنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری
و در زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم
و در بازار تنگ کوفه ؟
***
پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو هیچ فرمانروا را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار بپوشد
و مشکی کهنه بر دوش نهد
و بردگان را برادر باشد
ای روشن خدا در شبهای پیوسته تاریخ
ای روح لیله القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر نه تو از خدایی
پس چرا نسل خدایی حجاز " فیصله " یافته است ؟
نه، بذر تو ، از تبار مغیلان نیست....
***
خدا را
اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
هر منطق را به خودسوزی وار می دارد
***
خرد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
اما
چون از این آمیخته ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد
شب از چشم تو آرامش را وام دارد
و طوفان از خشم تو، خروش را
کلام تو
گیا ه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است
سحر، از سپیده ی چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست
که وامدار نگاه تو نیست
لبخند تو
اجازه ی زندگی ست !
***
زمان ، در خشم تو
از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجیل* می شکافد
و به روان خون، از مرگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید
جز با جان، برنخواهد خاست
***
چشمی که تو را دیده است ،دیده ایست دیگر
ای دیدنی تر
گاهی به چشمخانه ی عمار
یا در کاسه ی سر بوذر
***
هلا ای رهگذران دارالخلافه،
ای خرما فروشان کوفه،
ای ساربانان ساده ی روستا
تمام بصیرتم برخی* چشم شمایان باد
اگر به نیم روز
چون از کوچه های کوفه می گذشته اید
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم که هیچ او را نشناخته باشید
چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو
این کتاب خداوند را از هم می شکافد؟
چگونه می توان به شمشیری، دریائی شکافت؟
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با دیده ی محرومان می گریم
با چشمان یتیم ندیدنت
گریه ام ، شعر شبانه ی عشق توست....
***
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه ها که پیامبر پا نهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه می تراوید
آیا تاریخ ، بر در سرای ، به تحیر
خشک و لرزان نمانده بود ؟
***
در اُحد که گلبوسه های زخمها تنت را
دشت شقایق کرده بود
مگر از کدام باده ی مهر مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم بر خود حد زدی ؟
***
کدام وامدارترید؟ دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار نگاه تو نیست
دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
***
شعر سپید من روسیاه ماند
که در فضای تو به بی وزنی افتاد
هر چند کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را در کدام سخن تنگمایه بگنجانم
تو را در کدام نقطه باید پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی نمی نگرد؟
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگان
علی موسوی گرمارودی
در پاشویه :
سهم کوچیکی از این عید بزرگ، 2 ساله نصیبم شده. 2 ساله که شب تولدش، به اسم خودش، با تکیه به محبت خودش، سر سفره ی مردی نشستم که از خودش می خواستم.از تاریخ عقدمون فقط 13 رجب یادم مونده و بس.
اول از همه به همسر و همدل مهربونم و بعد به همه ی مردایی که مخصوصا الان مهمون حوض فیروزه ان ، این عید بزرگ و روزی که رو که به اسم خودشون زده شده، تبریک می گم.
همه ی روزای زندگی تون، در پناه سایه ی علی ع ....
دلم اين هفته براي وبلاگم خيلي سوخت. اصلا وقت نداشتم يه سر بزنم و حتي كامنتها رو تاييد كنم. اينقدر سرم شلوغ بود و كار داشتم كه تا همين الان الان براي پست تازهم هيچ فكري نكرده بودم. ولي بالاخره وقتش رسيد....
صداي مريم رو كه گوش ميكردم، پوستم كشيده ميشد و براي خودم جا كم ميآوردم. مخصوصا اون تيكههايي كه پررنگترشون كردم، بدجوري روي سيمهاي اعصابم بازي ميكرد. مريم ميگفت خيلي خوبه كه از شاعرايي كه وبلاگ ندارن، علاوه بر شعري كه خودشون ميخونن چند تا كار ديگه هم ميذاري. ولي اينجا دلم نيومد كار ديگهاي بذارم. دلم نميخواست طراوت اين غزل با چيز ديگهاي قاطي بشه، حتي اگه از كاراي خودش باشه.
"مريم حقيقت " اولين خانوميه كه دارم از صداش اينجا استفاده ميكنم. بلكه گشايشي باشه براي كاراي بعدي. شك ندارم كه براي بالا اومدن صفحه كلي معطل شدين. ببخشيد حجم فايلش از اين بيشتر كم نشد.
بخونيد و بشنويد......
آهو صدایم کن!
زخمی غریب و تشنهام امشب دعا کن
یعنی مرا از هر چه تاریکی رها کن
وحشت، صدای خیس باران، سوز سرما
فکری به حال این غریب بی نوا کن
دارم روانی می شود از بیت بعدی
(مریم هجوم گریه را بهتر ادا کن )
من ...درد میکرد..از خودش..سر در نیاورد
حالا کمی معلولها را جا به جا کن
اینجا فضا تاریک ./تر...این صحنه../گندم
یک اسمان پر تا کبوتر پر .../نگا کن
اصلا گدا من... نیست ... تو... ضامن... نبودی
من پر کبوتر پر ..گدا...کن_
-فیکون سبز پروازی دوباره
حالا تمام کهکشان را پابهپا کن
من را که پرپر میشوم سمت تو هر شب
از ربنای رکعت هشتم صدا کن
از تخت جمشید دلم تا طوس چشمت
جاده غزل میباردم با عشق تا کن
من را که در دستان تو جایی ندارم
سمت خدای بیپناهیها هواکن
دارد خودش را / من به سمت عشق برگشت
پرواز را از بالها زنجیر وا کن
من پر...کبوتر پر... خدا... /کات
تصویر گنبد نور را رنگ رضا کن/
شیپورها، نقارخانه، ضامن عشق
اینجا به بعد اصلا مرا آهو صدا کن
مريم حقيقت
اين غزل رو توي اين پست خودش هم ميتونين ببينين.
امروز آب و كاشي دو ساله ميشه.
خيلي زود گذشت. خيلي زود اينجا منو بين خودتون پذيرفتين و به جمع كلبههاي مهربونيتون راه دادين. ديگه تازه وارد نيستم كه ندونم چي بگم و چطوري بنويسم اما هر بار براي زدن پست جديد مثل روز اول دلهره دارم. هر بار براي گرفتن يه ماهي تازه از آب همونقدر دست و دلم ميلرزه كه روز اول.....
براي انتخاب يه صداي تازه شك داشتم. هفتهي پيش با خانوم " پانتهآ صفايي " صحبت كردم كه يكي از غزلهاشونو بزارم اينجا. دلم پيش اون شعر دوست داشتني بود : " تو ريختي عسل ناب را به كندوها" ولي بلافاصله فكر كردم حتمن خيليها اين غزل رو از خودشون شنيدن. بعد " مريم حقيقت " بهم خبر داد كه داره صداشو برام ميفرسته. دلدل ميكردم كه براي اين دفه روي كدوم صداها كار كنم كه كتاب تازهاي از " نزار قباني " به دستم رسيد. قباني از محدود شعراي عرب زبانه كه شعراش رو هربار ميخونم بيشتر به دلم ميشينه. توي كتابفروشي، كتاب رو كه باز كردم اين شعر روديدم و براي خريدنش يه لحظه هم صبر نكردم. كتاب متن دوزبانهي فارسي و عربيه. حتي خوندن متن عربي شعرها هم دلنشينه. نميدونم، شايد اگه منم شعر رو به هر دو زبان مينوشتم بهتر بود.
به نظرم طراح جلد خيلي خيلي براي زدن اين طرح و مخصوصا انتخاب فونتها كم لطفي كرده. هرچند اينها هيچ كدوم از شيريني شعرها كم نميكنه.

دنيا ساعتش را با چشمان تو تنظيم ميكند!
پيش از آنكه معشوق من شوي،
براي گاهشماري چندين تقويم وجود داشت:
هنديان، تقويم خود را داشتند
چينيان، تقويم خود را
پارسيان، تقويم خود را
و مصريان نيز تقويم خود را...
پس از آنكه معشوق من شدي،
مردم چنين ميگويند :
هزار سال پيش از چشمانش
قرن دهم پس از چشمانش!
در عشق تو، به " دماي تبخير "رسيدهام!
آب دريا، از دريا بزرگتر شده است
و سرشك ديده بزرگتر از ديدگان
و مساحت زخم
بيش از مساحت كالبد...
و شمار واژگاني كه ميشناسم
بسيار كمتر است
از خالهايي كه زينت بخش پيكر توست
ديگر نميتوانم
بيش از اين در دخمههاي گيسوانت نفوذ كنم
سالهاي سال است
كه در روزنامهها مرا مفقودالاثر اعلام كردهاند...
و تا اطلاع ثانوي
ناپديد خواهم بود!
زبان، نميتواند تو را بيان كند
واژگان
همچون اسبهاي چوبين
شب و روز در پيات ميدوند
و به تو نميرسند...
هر بار مرا به عشق تو متهم كنند
احساس برتري ميكنم.
كنفرانس مطبوعاتي برپا ميكنم
تصويرت را ميان خبرنگاران توزيع ميكنم
و بر صفحهي تلويزيون ظاهر ميشوم
درحالي كه بر آستين جامهام
گل رسوايي برق ميزند
ميشنيدم كه دلدادگان
از اشتياق خويش ميگفتند
... و ميخنديدم!
اما زماني كه به مهمانپذير بازگشتم
و قهوهام را به تنهايي نوشيدم،
دانستم كه چگونه دشنهي دلتنگي در پهلو مينشيند
و هرگز بيرون نميرود!
مشكل من با نقد اين است
كه هر بار با جوهر سياه شعري نوشتم،
گفتند آن را از چشمان تو اقتباس كردهام
مشكل من با زنان اين است
كه هر بار رابطه با تو را انكار كردم،
صداي نرم به هم خوردن النگوهايت را
در زير و بم صدايم شنيدند
و لباس خوابت را ديدند
كه در گنجهي حافظهام آويخته بود
اگر مردي را ميشناسي
كه بيشتر از من دوستت دارد
او را نشانم ده
تا به او تبريك بگويم
و سپس بكشمش!
نزار قباني
از مجموعه عشق پشت چراغ قرمز نميماند
ترجمه مهدي سرحدي نشر كليدر بهار 86 قيمت : 1750تومان
در پاشويه
ديروز كه اين پست رو آماده ميكردم صداي خانوم حقيقت به دستم رسيد. نيم ساعته دارم دانلودش ميكنم. تازه به 50% هم نرسيده. سرم اين چند وقته خيلي شلوغه. خدا كنه بتونم پستهاي جديد رو به موقع تحويلتون بدم.
انگار داره تعداد شكايتها از دير بالا اومدن صفحه زياد ميشه. راستشو بگم بعضي وقتها سرعت اينترنت اينجا اينقدر پايينه كه خودمم نميتونم وبلاگ خودمو باز كنم. وقتي هم كه هيچ اقدامي از طرف سرور صورت نميگيره خودم بايد دست به كار بشم و يه اقدامات اساسي صورت بدم.
شعرخوني كه ركن اصلي اينجاست. بنابراين نميتونم از خير گذاشتن فايلاي صوتي بگذرم. قالب رو هم از اول كه طراحي ميكردم حجمش رو تا جايي كه ميشد پايين آوردم و از سر و تهش زدم. با عرض معذرت از همهي دوستايي كه توي تابلوي گفتمان پيغام گذاشته بودند، مجبور شدم تابلو رو حذف كنم. و از اين به بعد بيشترين تعداد پستي كه توي صفحه ميبينين، دو تاست چون تعداد بالاي پستها سرعت رو پايين مياره. براي ديدن پستهاي قبلي هم از لينكهاي كنار صفحه استفاده كنين. اميدوارم اوضاع مرتبتر بشه و بيشتر از اين شرمندهي توي صف ايستادنتون براي شكار چند تا ماهي كوچولو نشم.
همون طور كه دفهي پيش گفتم اين بار از رباعيهاي آقاي فردوسي انتخاب كردم. اميدوارم براي شنيدن صداشون زياد معطل نشده باشين. خيلي خيلي دلم ميخواست بهشون دسترسي داشتم و ميتونستم از خودشون هم براي شنيدن صداي خودشون دعوت كنم، اميدوارم كسي ازشون خبر داشته باشه.
1.
عهديست كه بستهايم برميخيزيم
با آنكه شكستهايم برميخيزيم
هر وقت كه نام عشق را ميخوانند
هر جا كه نشستهايم بر ميخيزيم
2.
از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولي ادامه دارند هنوز
3.
سرتاسر شهر با تو عطرآگين بود
لبخند تمام كوچهها غمگين بود
آن روز كه بر دوش تو را ميبردبم
تابوت سبك ولي غمت سنگين بود
4.
خون بسته سرم تمام گيسم سرخ است
ميگريم و چشمهاي خيسم سرخ است
هرچند كه سبز رفتهاي نامت را
با هر قلمي كه مينويسم سرخ است
5.
ما دور مداري از خطر ميگرديم
تا صبح به دنبال سحر ميگرديم
سوگند به لالهها كه همچون خورشيد
زرد آمدهايم و سرخ برميگرديم
6.
شهر آينهدار ميشود با يك گل
پروانهتبار ميشود با يك گل
گفتند نميشود ولي ميبينند
يك روز بهار ميشود با يك گل
هادي فردوسي
در پاشويه
ممنون از همهي ماهيگيرايي كه توي هفتهي گذشته منو به شنيدن صداشون مهمون كردن. به زودي شما رو هم به شنيدنشون دعوت ميكنم. خوشبختانه آدرس ايميلم هنوز توي پست پاييني هست....
كتابي سراغ دارم به نام " با يك لبخند بزرگ " كه هيچ وقت اجازه چاپ پيدا نكرد. و نويسندهش آدمي بود كه شايد از 4-5 سال پيش تا حالا كه من ديگه نديدمش خيلي عوض شده باشه. حتي نمي دونم تونست كتابي رو كه براي گرفتن مجوز چاپ ارائه داده بود پس بگيره يا نه.
تنها چيزي كه مي دونم تغييري نكرده حال و هواي اين شعره كه همون وقتا با يه كار ديگه از توي همون كتاب بهم داد. بعد از اون سراغ كتابش رو از خيليا گرفتم. شايد هيچ وقت نشه جز اين يكي دو تا كار شعري از اين كتاب بخونيم.حال و هواي خودشو داره. شايد يه كم طول بكشه تا بخونين و بهش عادت كنين.
اين شعر رو صرف نظر از هر عقيدهي سياسي كه ممكنه شاعرش داشته باشه اينجا ميذارم.
سياهي چيز بديست!
آقاي رئيس جمهور
من يك سياهپوست هستم
و شايد
كمي بيش از اندازه فكر مي كنم
من در طبقه ي سوم
جامعه اي كه نفرت پرورش مي دهد
زندگي مي كنم
آپارتمان من قشنگترين توالت دنياست!
آقاي رئيس جمهور
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
البته من مي توانم
به عنوان يكي از پسران گشتاپو
آدم بكشم
ولي براي خريد يك مسلسل
بايد خواهرم را حراج كنم
من يك سياه هستم
هيچ كس به يك سياه كار نمي دهد
مادرم يكشنبه ها به كليسا مي رود
و براي خوشبختي من دعا مي كند
و من نيز
با يك لبخند بزرگ "آمين" نمي گويم
مادرم مي گويد:
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
و من با يك لبخند بزرگ
كتاب تاريخ را مچاله مي كنم
آقاي رئيس جمهور
پدرم هم وقتي سياه بود
مهمترين سرگرمي شبانه اش
بعد از 16 ساعت كار جانفرسا
كتك خوردن
از پليسهاي وظيفه شناس و سفيدهاي الكلي بود
و وقتي به خانه برمي گشت
آرزو مي كرد كه
: اي كاش يك سگ باشد
و مادرم در حالي كه صورت له شده اش را
شستشو مي داد مي گفت:
همه چيز درست خواهد نشد نگران باش!
ما ميليونها سال پيش سفيد بوده ايم
مي داني سفيدها اعتراف كرده اند
از نسل ميمونها هستند
ميمونهاي لعنتي...!
ما ميليونها سال پيش
سفيد بوده ايم...
و من با يك لبخند بزرگ
نفرت پرورش مي دهم...
آقاي رئيس جمهور!
پدرم به آرزويش رسيد
يك شب مثل يك سگ
بدن سردش را
ميان آشغالها يافتند
در حالي كه كارآگاه
از پشت گوشي فرياد مي زد:
" چيز مهمي نيست . يك اتفاق كوچك؟!"
آري
به كوچكي خل شدن مادرم
و خودسوزي برادرم
آقاي رئيس جمهور
من جسد پدرم را
در همين پيراهني كه با آن به دانشگاه مي روم
پيدا كردم
برادرم نيز يك سياه بود
هيچ كس به يك سياه كار نمي داد
اما او مثل من خجالتي نبود
خودش را در برابر چشمان نفرت خيز
و بي تفاوت سفيدها
دود كرد
و به احترام او كشيشها
يك دقيقه سكوت كردند
سكوت در برابر فرياد
حيله ي مقدسي ست؟!
..........
: " برادرت يك احمق بود
زيرا با عينك گربه اي تايسون
خودش را سوزاند
او ده دلار را هدر داد... "
اين را عمه ي فقير رواني ام مي گويد
و حقيقت دارد
عينك ده دلار مي ارزيد...
و برادرم... هيچ ...؟
آقاي رئيس جمهور
من از آينه متنفرم
زيرا به من مي فهماند
بزرگترين دروغي كه تا به حال شنيده ام
برابري ست
بزرگترين توهيني كه به من شده
احترام است
و مضحك ترين كاريكاتوري كه ديده ام
يك ترازو
در دستان دو فرشته ي خيالي ست
آقاي رئيس جمهور
من نفرت پرورش مي دهم
با يك لبخند بزرگ
موهاي وزوزي ام را شانه مي زنم
و هميشه به اين فكر مي كنم
كه...
سياهي چيز بدي ست
رسول كاظمي
در پاشويه :
خوشحالم كه حوض فيروزه، با همهي كوچيكيش اين همه ماهيگير رو مهمون خودش كرده. شرمندهي همهي ماهيگيرايي كه نشده اين مدت از به روز شدن اينجا خبردارشون كنم. بعضي وقتها سرويسدهي يكي درميون بلاگفا، بدجوري آدمو درموندهي اونايي ميكنه كه توي صفحهي كامنتهاشون، بعد از كلي نظر دادن، به اين پيغام ميرسي كه : " امكان درج نظر جديد وجود ندارد. "
ديگه بايد بگم، قبول دارم خيلي وقتها براي بالا اومدن صفحه، كاسهي صبرتون لبريز ميشه و خيلي منتظر ميمونين، يه كمش به خاطر صدايي ِ كه موقع باز شدن صفحه بايد كامل لود بشه. فكر ميكنم اين بار كه هيچ صدايي رو نميشنوين صفحهي اول زودتر باز شده باشه. بقيهش هم بذارين به حساب ِ تكراري ِ كند بودن سرعتهاي اينترنت و كندتر از اون مرورگر اينترنت اكسپلورر. هرچند هر بار همهي سعيام اينه كه تا خيز برداشتن ماهيها زياد اين پا و اون پا نشين.
و ديگه اينكه، قصدم اين نيست كه اينجا فقط از شاعراي اصفهان بشنوين. درسته كه حال و هواي زندهرود هميشه روي ماهيهاي اينجا هم اثر ميذاره، درسته كه من از اولش عاشق اينجا بودم و اينجا بزرگ شدم، درسته كه دستم از همهي حوضخونههاي ديگه_ توي هر شهر ديگه _كوتاهه، ولي دلم ميخواد يه روزي اينجا با همهي كوچيكيش، از فوارهي صداي همهي ماهيگيرا لبريز شده باشه..... .
آدرس ايميلمو، هرچند پايين صفحه هست، يه بار ديگه اينجا مينويسم.
مشتاقانه هر شعرخواني رو كه به اين آدرس بفرستين، ويرايش ميكنم و براي شنيدن همه اينجا ميذارم. دل دل كردنم براي اينه كه قبلش يه خبر بگيرم از اوني كه قراره " شاعر شنيدني ِ" اين دفه باشه. دارم روي صداي " هادي فردوسي " كار ميكنم. قابل توجهتون كه آقاي فردوسي اصفهاني نيستن. هركس ازشون خبر داره به گوششون برسونه كه دفهي بعد رباعيهاي ايشون رو ميشنويم....
حوض فيروزهي قلبتون، هميشه پر از رقص شاد شاهماهيها......
صداي "حيدر حيدر" شون توي خيابون پيچيده. به طبلها ميكوبند، سنج ميزنن.... اون پايين، درست زير پنجره شربت نذر كردند و گوسفند قربوني ميكنن. دستههاي زنجير زنيشون با پاهاي برهنه، از اينجا پياده راه افتادن تا نميدونم كجا...... انگار كه دو تا ماهي نقرهاي دارن توي چشمام بالا و پايين ميپرن. پلك كه ميزنم لبپر ميزنه و خالي ميشه. امروز، روز اول دههي فاطميهس.
از اون پست تا اين پست اتفاقهاي زيادي افتاده. هميشه اینجا كه ميرفتم و چشمم ميافتاد به عكس مريم كه غرق نوشتن بود، پيش خودم فكر ميكردم چي داره مينويسه با اين دقت؟ تا حالا برامون نوشتهش؟ نوشته كه اون روز چيا داشته ميگفته كه ما نميشنيديم؟ از وقتي گفت " آيدا توئي ؟ " اون عكسه جلوي چشمم نشست. تا حالا مريمو نديدم، نميدونم كي ميتونم ببينمش، اما اينكه الان دارين صداي " احسان نوري " رو ميشنوين كه داره نرم و آروم غزل ميخونه، كار خود خود " مريم حقيقت ِ " دو تا غزل بعدي رو هم خودش توي پستهاي قبلي نوشت. بايد اينجا رو هم خودش امضا كنه، تا من با خيال راحت زيرش بنويسم : مهمونيد به شنيدن صداي شاعري كه " گزيده گوي " و " در گوي " نظامي رو خيلي خوب رعايت كرده.
من هيچ وقت نقد كردن بلدنبودم و نخواهم شد. دلم ميخواد توي اين شرايطي كه آقاي نوري دارن، يه بار، فقط يه بار، بتونن سر بزنن و رقص ماهيهاي قرمز اين دفه رو توي دست خودشون نگاه كنن.....
از تن براي اشك تو بايست شانه ساخت
آغوش را براي تو ديوانه خانه ساخت
بايد حذر نمود نبايد غزل سرود
بايد براي دلخوشي تو ترانه ساخت
از درد و رنج خويش نبايد سرود تا
لبخندهاي شاد تو را جاودانه ساخت
همچون پرندهاي كه براي پرندهاي
از بالهاي زخمي خود آشيانه ساخت-
در شايد و نبايد تو شاعرانه سوخت
با بودن و نبودن تو عاشقانه ساخت
پنهان ز چشمهاي شما، چشمهاي من
سي و سه بار در دل پل رودخانه ساخت
احسان نوري
چون شرم سرخ گونههایت برلبانم
ماندهست طعم بوسهات زیر زبانم
ماندهست گرمای تنت بر دستهایم
ماندهست نبض گردنت روی لبانم
آمیزش آب است و آتش روز باشب
وقتی که دستم را به دستت میرسانم
بعد از تو هر زایندهرودی گاوخونیست
بی دستهای عاشق تو مهربانم-
-هر پل شبیه استخوانی لای زخم است
هر رود زخمی تا درون استخوانم
حس می کنم چون ابرها بیآشیانم
چون مرغهای خانگی بیآسمانم
شاید شبیه ابرها باید ببارم
چون مرغ عشقی در قفس باید بخوانم
چون کام گنگ درهها غرق سکوتم
چون بغض کور کوهها آتشفشانم
این روزها بیزار از نصف جهانم
بیزار از پس کوچه های اصفهانم
ای کاش که بالا میآوردی سرت را
با چشمهای خیس میگفتی بمانم
احسان نوري
تو سرخ شدی مثل همیشه و من اینبار
ای دختر همسایهی دیوار به دیوار...
آغوش کشیدم سر بی روسریت را
لپهات نینداخت گل انگار نه انگار
چشمان پر از شیطنت و شرم تو ماندهست
بی پلک زدن خیره به من خوابی و بیدار
از قرمز خشکیدهی لبهات شکفته ست
تا پیرهن خونی تو سرخی گلنار
پیچیده به هم خانه و کاشانه ی این شهر
در هیات یک چارقد خونی گلدار
ای کاش میان من و تو فاصله میماند
تو آنور دیوار و من اینور دیوار
ترم آخر دانشگاه، عاشق صبحهاي شنبه بودم كه تا ساعت 11 " شبكه هاي كامپيوتري " داشتيم. انگار كه توي اون ساعتها يه بار ديگه متولد ميشدم. كامپيوترها هم عين آدمها. توي صف ميايستادند، منتظر ميموندند، گوش ميدادند و اين پا و اون پا مي كردند تا يه خبري از اون يكي كامپيوتره برسه. بعد كه بستهاي كه منتظرش بودند رو مي گرفتند سهم خودشونو بر ميداشتن، سهم بقيه رو بهش اضافه مي كردند و دوباره رهاش ميكردن كه بره سراغ كامپيوتر بعدي. كم كم اون بسته به دست همه ميرسيد. همه سهم خودشونو گرفته بودند و اون بستههه هنوز ميچرخيد و ميرفت. مثل قطعهي گمشده....... همون موقع هم فكر ميكردم چقدر زندگيهامون توي اين دست به دست كردنها ميچرعه و خودمون خبر نداريم.
اين چند وقته كه منتظر بودم خبري از آقاي آسمان بگيرم، دوباره حال و هواي اون شنبههاي شيرين به سرم زده بود. منتظر بسته اي بودم كه اينجا رهاش كنم و به دست همه برسونمش. ميخواستم هركسي سهم خودشو بگيره. منتظر بمونه، گوش بده و بعد برسوندش به دستهاي ديگهاي كه منتظرن.
من فكر ميكنم هر كسي كه دستي توي شعر گفتن داره، براي خودش يه سبك مشخصي داره. يه هواي خاصي كه فقط مال خودشه. فقط اون ميتونه اينجوري شعر بگه. هرچقدر هم كه سعي كني مثل اون باشي نميشه. بازم شعراش مختص خودشه.
آقاي آسمان هم از همون دسته ان. اگه حتي فقط گوش بدين و بخونين، نگفته ميفهمين كه غزلهاي پاييني از كاراي آقاي آسمانه...... اولي رو همين طور كه ميخونين،گوش بدين......
باور نخواهي كرد در اين ظهر تابستان
در جمعه اي از جمعه هاي خلوت تهران-
يادت مرا در شهر راه انداخته باشد
مثل نسيمي جوي آبي خيس و سرگردان
شايد به جاي شعر بايد نامه بنويسم
شايد از اين معقول تر باشد ولي چندان-
شايد ولي بايد نوشت و گفت و خالي كرد
اين بغض را كه گريه خواهد شد به هر عنوان
يك روز پيدا كردمت روزي كه گم بودي
رفتي... ولي نه، مانده بودي در رگم پنهان
شايد به چشمت گرگ باران ديده اي باشم
باران فراوان ديده ام اما، نه اين باران
چشمي مرا عاشق نكرد و عاشقي كردم
عاشق شدن سخت است اما عاشقي آسان
هر جا كه زخمي بود زخمي از دلم جوشيد
در پاسخ لبخند خنديدند اين و آن
اين عشق شايد نيست، شايد نيست، اما چيست؟
باشد تو اسمش را به هر چه هست برگردان
بگذار شكل ماه باشد عشق اگر خورشيد
بگذار شكل مه بگيرد ابر اگر باران
بيجاست از تو انتظار عاشقي حتي
تو عشق بي آغازي و من عشق بي پايان
محمد جواد آسمان
چه خوب ميشد ميشد غزل بخوانم ِتان
غم خودم باشيد از خودم بدانم ِتان
شبيه حيرت آيينهاي در آينهاي
تمام عمر بمانيدم و بمانم ِتان
... براي آدم، گاهي بهشت، كافي نيست
همين دو روزه به اين قصه ميكشانم ِتان!
نميفرستم ِتان تا " نچيده " چيده شود
كنار دست خودم بست مينشانم ِتان
كه تا ابد بهِتان چشمهاي بد نرسد
و در خيال خودم دست ميرسانم ِتان
... ولي بهشت كجا و شما كجا و زمين؟
نميتوانم ِتان
نه ....
نميتوانم ِتان...
محمد جواد آسمان
در پاشويه :
بالاخره دارين صداي آقاي آسمان رو ميشنوين. از همين الان بايد بگم تا وقتي خودشون اينجا نيومدن، صداشون كماكان به گوشتون خواهد رسيد.....
و دیگه اینکه همین الان یعنی دو روز بعد از زدن این پست به درخواست " مریم حقیقت " عزیز غزلي رو كه خودش توي كامنتها گذاشته بود ميذارم اينجا....
نویسنده: مریم حقیقت
سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت: 12:53
سلام آیدا جان
خوبی عزیز؟
اینم غزلی که قولشو داده بودم البته تو هم به قولی که من ازت گرفتم وفادار باش! و بزنش تو پستت
عدم قافیه ی مصرع اول تعمدی است
اینجا بمان دلم می گیرد نرو سفر
اینجا بمان و قهر کن اما نرو سفر
این بار را بلیط نخر تاکسی نگیر
یا اینکه باز من را هم با خودت ببر
آخر تو که نمی دانی بعد رفتنت
شبها چقدر فاصله دارند تا سحر
آخر تو نیستی که ببینی به چشم من
این اصفهان لعنتی انگار بیشتر
گور است تا شبیه به گهوارهی زمین
گوری که جا نمی دهد الّا به یک نفر
...
او بین خواب و بیداری چال می شود
او زنده هست امَا با شاید واگر
امَا تو رفتهای بی تردید با امید
تو رفتهای و آن هم اینطور بی خبر
با سرعت تبی که در چشم می دود
با سرعت درختی که می خورد تبر
با سرعت شکستن بغضی که گفته است
اینبار را بلیط نگیر و نرو سفر
محمد جواد آسمان
راستی حمید سهرابی نوشته بود /واسه همه/هر شب خواب میبینم شاعرا شاعر شدن!وتمام قصدشون جنجال سازی وحاشیه پردازی وله کردن همدیگه نیست همینو گفتم کاش تعبیر خوابش جواد آسمان شدن همه باشه
یا علی
خواب عجيبي بود.
توي اون خنكاي دم صبح جمعه، انگار يه دفعه از ترس، تعجب، نميدونم شايدم از واقعيتي كه يه دفه بهش رسيدم از خواب پريدم و سعي كردم بفهمم چرا، چرا بايد همين الان اين خواب رو ببينم.
توي تمايشگاه كتاب، روبهروي غرفه ايستاده بودم. روي ميز همون كتابي بود كه مدتها بود دنبالش ميگشتم: آخرين كتابي كه بعد از مرگ "حسين منزوي" چاپ شده بود. كتاب رو از روي ميز برداشتم و رو كردم به اون كسي كه توي غرفه ايستاده بود: ببخشيد، يه دونه از اين كتاب به من ميديد لطفا؟ سرم رو كه بلند كردم انگار داشتم از پشت شيشه نگاهش ميكردم، خود خودش بود. تا حالا نديده بودمش ولي شك نداشتم اين كسي كه دارم نگاهش ميكنم خود حسين منزويه. صورتش روشن روشن بود. انگار داشتم توي شب مهتابي نگاهش ميكردم. لاغرتر از عكسهاي روي كتابش بود. آروم و مهربون لبخندش رو توي صورتم انداخت: همين يه دونه مونده دخترم، ولي مال خودمه....
يه چيزيش با هم جور در نمياومد. صورت نرم و مهربونش رو نگاه ميكردم، چي؟ توي خواب تقلا ميكردم بفهمم كه چرا ديدنش اينقدر عجيبه. رو كرد به برادرش: ديگه از اين كتاب نداريم؟
گفتم : يعني شما براي خودتون نگه نداشتين؟ نميشه از روش يه زيراكس بگيرم و بهتون برگردونم؟ كتاب رو ورق زد. پايين هر كدوم از شعراش،قبل از شروع شعر بعدي،يه عكس قهوهاي روشن از خودش چاپ شده بود. خنديد: ولي اگه ببريش فردا توي شب شعر از روي چي شعر بخونم؟
آدمهاي اطراف غرفه نگاهمون ميكردن. فقط صداي ما دو تا بود. گفتم : باشه پس، فردا توي كتابخونه مركزي ميبينمتون. توي چشمام دقيق شد: تو از كجا ميدوني من فردا ميام كتابخونه؟
و بعد انگار تازه فهميدم كه چي با هم جور نيست. توي ضمير ناخودآگاهم يه چيزي هي تكرار ميشد : " ولي تو كه زنده نيستي......"
از خواب پريدم.
چرا داشتم اين خواب رو ميديدم؟ چرا اگه كتاب رو با خودم ميبردم نميتونست شعر بخونه؟ چرا عكسهاش توي همهي صفحههاي كتاب بود؟ چرا اونقدر مهربون و روشن ميديدمش......؟
و بعد يه دفه ياد اينجا افتادم. ياد صدايي كه شايد همون لحظه يه نفر داشت بهش گوش ميكرد. ياد پست جديدي كه ميخواستم امروز بذارم. يادم اومد كه اگه پست جديد ميذاشتم صداي استاد هم از بين ميرفت. نميتونم بگم چه حسي داشتم.......
الان كه نشستم اينجا و مينويسم، از خودش پرسيدم كه چي دلش ميخواد. وقتي انگشتم لاي صفحههاي " از ترمه و تغزل " لغزيد و كتاب رو باز كردم .......
خودتون بخونين. با هم بخونيم و با هم براي آرامش روح بزرگش دعا كنيم........
خاك باران خورده آغشتهست با بوي تنت
باد، بوي آشنا ميآورد از مدفنت
زندهاي در هر گياه تازه، كز خاكت دمد
گرچه ميدانم كه ذرّه ذرّه ميپوسد، تنت
***
عصر تلخي بود، عصر آخرين ديدارمان
آخرين باري كه دستم حلقه شد بر گردنت
مهربان بودي و آن ايمان دريايي هنوز
موج ميزد در " خدا، پشت و پناهت" گفتنت
***
"آخرين ديدار" گفتم؟ عذر ميخواهم، عزيز!
آخرين باري كه ديدم، غرق خون ديدم منت
با دهان نيم باز، انگار ميخواندي هنوز
خيره در آفاق خونين، چشم باز و روشنت
صبح بود اما هوا دلگير و بغض آلود بود
آسمان گويي سيه پوشيده بود،از مردنت
گل به سوگت جامهي جان تا به دامان ميدريد
باد در مرگ تو ميزاريد و ميزد شيونت
بيخزان است آن بهار سرخ تو در خاطرم
آنكه از خون هشت گل روياند بر پيراهنت
با تمام سروهايت ديدهام در بوستان
با تمام ارغوانها ديدهام در گلشنت
نيستي،_بالابلند! اما چه خوش پيچيده است
در همه جنگل طنين نعرهي شورافكنت
زندهاي و سيل خونت ميكند بيخ ستم
اي تو فرهادي دگر، با تيشهي بنيانكنت
ارديبهشت هميشه براي من ماه بهشتي بوده. انگار آدم خود به خود عاشق همه ي چيزاي دور و برش مي شه : سبزي درختها كه داره باهات حرف مي زنه، آبي آسمون كه هر وقت سرتو بالا كني نگاهت رو نوازش مي ده، حتي رگه هاي طلايي خورشيد انگار توي اردي بهشت يه جور ديگه اي به زمين مي تابن. هوس مي كنم يه روز بعد از ظهر از اول تا آخر همه ي خيابوناي چهار باغ رو پياده گز كنم.....
و تموم اتفاقهاي تلخ و شيريني كه از صفحه ي اول تا روز آخر اردي بهشت آدم رو تنها نمي ذارن. از اولين روزش كه وقتي "هشت كتاب " رو باز مي كنم هميشه يادم مي افته .....
شرمنده ي آن شاعر كاشاني ام من
وقتي رسيدم آب را گل كرده بودند......
تا يه كم برسيم به وسطاش و دلم عجيب بگيره از اون روزي كه يه ستون باريك توي روزنامه پرونده ي همه ي شعراي نگفته رو برام بست : " سلطان غزل معاصر ايران در گذشت "
همون روز توي دانشگاه يه شب شعر داشتيم . هيچ وقت يادم نمي ره كه تا آخر اجراي برنامه فقط غزلهاي منزوي رو با بغض خوندم و غصه خوردم براي همايشي كه فقط چهار روز ديگه براي تجليل از " حسين منزوي " قرار بود توي دانشگاه شهيد بهشتي برگزار بشه......
فقط يه صداي ماندگار از خودش برام مونده . شايد بازم به گوشتون خورده باشه. ولي يه كم صبر كنين دوباره اينجا صداي خود خود منزوي رو _ خود خود عشق رو _ مي شنوين.
راستي نگفتم ارديبهشتتون مبارك.....
1.
نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام ، زخمي سراپا، مي شناسيدم؟
با شما طي كرده ام راه درازي را
خسته هستم، خسته، آيا مي شناسيدم؟
راه ششصد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزلهاي شما، ها ! مي شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما، مي شناسيدم
پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اينك اين افتاده از پا ، مي شناسيدم
مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را
همچنانيكه شماها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا، مي شناسيدم
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعي بود
عشق "قيس" و حسن "ليلا" مي شناسيدم
در كف فرهاد تيشه من نهادم، من!
من بريدم بيستون را، مي شناسيدم
مسخ كرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديدار حتي ، مي شناسيدم
من همانم آشناي سالهاي دور
رفته ام از يادتان ؟ يا مي شناسيدم؟
2.
مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من
كوبي زمين من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
يك درد ماندگار بلايت به جان من
مي سوزم از تبي كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زير زبان من
تشخيص درد من به دل خود حواله كن
آه اي طبيب درد فروش جوان من!
نبض مرا بگير و ببر نام خويش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
****
گفتي غريب شهر مني، اين چه غربت است
كاين شهر از تو مي شنود داستان من
خاكستري ست شهر من آري و من در آن
آن مجمري كه آتش زردشت از آن من
زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين
با تو شود تمام جهان اصفهان من
3.
نمي شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
نمي شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره
دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن
رو قرارش نكنه يكهو دلت پا بذاره
دلم از اون دلاي قديميه از اون دلاس
كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره
يه پا مجنونه دلم به شوق ليلي كه مي خواد
بار و بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره
تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم اما لبت
سر هر جمله دلش مي خواد يه اما بذاره
بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار
همه ي دنيا منو هميشه تنها بذاره
من مي خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم
اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره