نماز و روزه‌هاتون قبول. دست دعاتون پربار. اميدوارم سبد نيازي كه هر سحر و هر افطار پشت در خونه‌ي خودش مي‌ذاريم و به خيال خودمون توي بهشت براي صد سال ديگه جا مي‌گيريم، هر بار با نامه‌ي مهربوني خودش پُر بشه و برگرده.

اون موقع‌ها كه دانشجو بودم، يادمه ترم اول كه ادبيات فارسي داشتيم ، استاد خودمون نيومده بود و يه استاد ديگه فرستادن سر كلاسمون. با اينكه يه ساعت بيشتر سر كلاسمون نبود و ما هم اون ترم باهاش كلاس نداشتيم ولي من آنچنان شيفته‌ي كلاسش و نحوه‌ي متفاوت تدريسش شدم كه تا سال آخر دانشگاه با اينكه ديگه ادبيات نداشتيم ولي هر ترم مشتاقانه سر كلاسش حاضر مي‌شدم.

جلسه‌ي اولي كه مقارن با شروع ماه رمضان مي‌شد هميشه با گفتن اين جمله كلاس رو شروع مي‌كرد كه : ماه رمضان است كه ما را رم از آن است!!!!!

وچقدر راجع به قشنگي‌هاي اين ماه حرف مي‌زد و هميشه هم اين چند بيت رو از شاطر عباس مي‌خوند كه:

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آري افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه

بخورد روزه‌ي خود را به خيالش كه شب است

 

زير لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهند

وين عجب نقطه‌ي خال تو به بالاي لب است

 

يارب اين نقطه‌ي لب را كه به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 

 

ياد اون دوران شيرين به خير.

امسال ماه رمضان و ماه مهرباني با هم سراغمون اومدن. و من بي‌صبرانه منتظر اولين بارون خنك پاييزم . هواي پاييز هم چقدر آدمو هوايي مي‌كنه.

شعري كه براتون مي‌ذارم از شعراي خيلي خيلي دوست داشتني سيد علي صالحيه كه از سالها پيش وقتي شبا دراز مي‌كشيدم و به صداي ريز بارون كه آروم آروم پشت پنجره‌هامون مشق مي‌نوشت گوش مي‌دادم ، با خودم زمزمه مي‌كردم و مي‌خوابيدم.

دلم براي يه بارون ِ حسابي تنگه......

 

 

فقط فاصله بود

 

باران مي‌آمد

مردمان در خواب خانه

از آب ِ رفته به جوي... سخن مي‌گفتند

همهمه‌ي يك عده آدمي در كوچه نمي‌گذاشت

لالايي ِ آرام ِ آسمان را آسوده بشنوم

 

 

اصلا بگذار اين ترانه

همين حوالي بوسه تمام شود!

من خسته‌ام

مي‌خواهم به عطر تشنه‌ي گيسو و گريه نزديكتر شوم،

كاري اگر نداري...برو!

ورنه نزديك‌تر بيا

مي‌خواهم ببوسمت.

 

 

به خدا من خسيته‌ام

خيلي دلم مي‌خواهد از اينجا

به جانب آن رهايي ِ آرام ِ بي‌دردسر برگردم،

آيا تو قول مي‌دهي

دوباره من از شوق سادگي... اشتباه نكنم؟!

اول انگار نگاهم كرد

اول انگار ساكت بود

بعد آهسته گفت:

برايت سنجاق سري از گيسوي رود و ُ

خواب ِ خاطره آورده‌ام

آيا همين نشاني ساده

براي علامت علاقه كافي نيست؟

 

 

حالا چمدانت را بردار

آرام و پاورچين از پله‌ها به جانب آسمان بيا،

ما دوباره به خواب دور هفت دريا و ُ

هفت رود و هفت خاطره برمي‌گرديم

آنجا تمام پريان ِ پرده‌پوش

در خواب ِ ني‌لبكهاي پرخاطره ترانه‌ مي‌خوانند

آنجا خواب هم هست ، اما بلند

ديوار هم هست، اما كوتاه

فاصله هم هست، اما نزديك، نزديك....

نزديك‌تر بيا

مي‌خواهم ببوسمت!

 

سيد علي صالحي

از كتاب ساده بودم، تو نبودي، باران بود