ماه ماه روزه‌ است

روز روز ضربت است

از مصيبت علي

در دلم قيامت است

* * * *

 

روزهاي ماه را

گرچه روزه بوده‌ايم

ما به لقمه‌هاي چرب

روزه ‌را گشوده‌ايم

* * * *

 

هيچ شب نگشته‌ايم

با يكي دو رنگ سير

در كنار نان علي

لب نزد به ظرف شير

* * * *

 

توي سفره‌اش علي

شربت خنك نداشت

در كنار نان جو

او به جز نمك نداشت

* * * *

 

زرق و برق سفره‌ها

كم نمي‌شود ولي

كاش زندگي كنيم

مثل حضرت علي

                       

 

افشين علاء

           

 

اين بار هم با غصه‌ي رفتن بايد به روز كنم.....

 

لختي اي پدر درنگ، پشت در نشسته‌اند

رشته‌هاي سرد اشك كاسه‌هاي گرم شير....

 

هم تولدش با بقيه فرق مي‌كنه هم شهادتش. از خونه‌ي خدا به خونه‌ي خدا. انگار توي اين مدت فقط از خونه‌ي بزرگتر رفته به خونه‌ي كوچيكتر

 

...

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی بلند تو

این کتاب خداوند را از هم می شکافد؟

چگونه می توان به شمشیری، دریائی شکافت؟

 

به پای تو می گریم

با اندوهی،والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با دیده ی محرومان می گریم

با چشمان یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه ی عشق توست....

 

و براي علي كه شعر بلند ناب عشقه هر چي‌بنويسم كمه. همونطوري كه "شاعران از تو به يك آه كفايت كردند " من هم بايد به اندكي بسنده كنم " وسعت تو را چگونه در سخن تنگمايه بگنجانم؟ .... "

 

 

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی مانده است

شمشیر بردارد هر آنکس با علی مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم

تنها علی تنها علی تنها علی مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار

در جزر و مد چاه يك دریا علی مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

ای مرد بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز تا برخاستن یک یا علی مانده است

مهدی جهاندار

 

 

 

 

اين اواخر نميدونم چه بلايي سر وبلاگم اومده. يه دفه كه لينكها باز مي‌شد ولي خبري از پستهاي توش نبود دفعه‌ي پيش شمارنده‌ش از كار افتاده بود. براي همين پست پايين پنجاه تا كامنت داشتم ولي هربار فقط مي‌نوشت : حوضم خاليه.

كدها رو كه چك مي‌كنم همه درستن. اين دفه اصلا نمي‌دونم چي مي‌شه كدوم قسمتاش قراره از كار بيفته.

اين روزها وبلاگ نويسي يكي از دغدغه‌هاي زندگيم شده. وقتي ميام اينجا و ميبينم اين همه كامنت دارم كه پر از مهربونيه ته دلم قرص مي‌شه كه بايد بنويسم. بايد ادامه بدم. شايد يه نفر حتي يه نفر منتظر يه پست تازه باشه. كتابامو از توي قفسه در ميارم. تقويمو نگاه مي‌كنم به شبهاي شعري كه بتونم سر مي‌زنم شايد حرف تازه‌اي براي شنيدن باشه. شايد حرف تازه‌اي براي نوشتن باشه.

ماهي‌هاي شناورتون بهم دلگرمي ميده. مي‌گه كه بايد ادامه بدم. به بعضي از وبلاگهاي قديمي كه سر مي‌زنم مي‌بينم مدتهاست به روز نشدن. تاريخ آخرين پستشون مال دو سه سال پيشه. مي‌ترسم نكنه حوض منم بي‌ماهي بمونه. نكنه كاشي‌هاي حوضم ترك برداره و كسي دلش براي آب زلال و روشن اينجا تنگ نشه.

ممنونم كه تنهام نذاشتين و همراهم بودين. ببخشيد كه بعضي وقتا نمي‌رسم به همه خبر بدم. بعضي وبلاگا باز نمي‌شن و ديگه دستم بهشون نمي‌رسه. ببخشيد كه بعضي وقتا فقط به خبر كردن اكتفا مي‌كنم و نميگم كه چه لذتي از موج برداشتن وسط سطرهاي دلنشيني كه مي‌نويسين مي‌برم...ببخشيد كه در مقابل اين همه مهربوني هيچي ندارم كه بگم...

 

توي شباي قدرتون برام خيلي دعا كنين. اميدوارم هممون كوله بار سبزي براي سال بعد ببنديم