تا آمدن بهار يك گل كافي‌ست

گل مي‌كنم امروز تحمل كافي‌ست

ولله سي‌وسه‌پل نمي‌خواهد عشق

دست من و دامان تو، يك پل كافي‌ست

عباس كيقبادي

 

 

اولين بار عباس كيقبادي رو توي يه محفل چند نفري كوچيك ديدم. توي يه آلاچيق چوبي دم يه فرهنگسرا. صداي گرم و گيراش هنوز يادمه كه اون غزل مثنوي رو با چه پيچ و تابي مي‌خوند:

خوبان جهان گر دست در گردنم آويزند

دست از همه بردارم، در گردنت آويزم.....

بعد از اون بيشتر ازش شنيدم. توي شعرخواني‌هايي كه گاه و بيگاه فرصت دست مي‌داد و شركت مي‌كردم مي‌ديدمش كه اگه حوصله داشت دستش رو به شعري تازه پيش ما رو مي‌كرد.

دفتر شعر 90 صفحه‌ايش اولين بار سال 83 چاپ شد و چقدر خوشحال شدم كه به جاي زير و رو كردن بازارها كتاب رو از دست خودش گرفتم كه با خطي خوش توي صفحه‌ي اولش بيت كوتاهي نوشته و به آئين مهر امضا كرده.

امروز بعد از اون همه انتظار باروني، وقتي پشت پنجره و گوش به آهنگ بارون نشستم، كتاب رو به نرمي ورق زدم و حيفم اومد كه شما رو به خوندن عاشقانه‌هاي عباس كيقبادي توي اين هواي پاييزي دعوت نكنم.

مي‌خوام از خودش اجازه بگيرم و همه‌ي مهربوني شعراشو به مهربان همسرم كه بايد حالا براي يك ماه از همديگه دور باشيم تقديم كنم.

يه كم حوصله كنين صداي آقاي كيقبادي رو ميشنوين كه خودش داره براتون مي‌خونه....

 

 

قصه‌ي عشق من و تو قصه‌ي ماه و پلنگه      

بذا قصه‌مو بخونم آخر قصه قشنگه

 

ماه‌بانو، بين ابرا، رو حرير شب نشسته        

اما اين پلنگ عاشق بدجوري دلش شكسته

 

روي قله، زير مهتاب، چشم به آسمون مي‌دوزه

ماه براش يه شب‌چراغه كه تو آسمون مي‌سوزه

 

ماه بانو، بين ابرا، عشوه مي‌ريزه، مي‌خنده

اما آسمون بي‌رحم راه عاشق رو مي‌بنده

 

بين اين پلنگ و اون ماه فاصله يه آسمونه

اما اين پلنگ عاشق، نمي‌دونه، نمي‌دونه

 

عاقبت پلنگ عاشق مي‌پّره ماهو بگيره

از بالاي كوه مي‌افته دست خالي و مي‌ميره

 

توي دره استخوناي پلنگاي شهيده

هر كدوم يه شب مهتاب سمت آسمون پريده

 

ماه‌بانو تو دل شب مث يه گولّه آتيشه

با خودش مي‌گه خدايا تو بگو آخه چي مي‌شه

 

منو يه پلنگ عاشق دستاي همو بگيريم

رو حرير شب بخوابيم صُب كه شد با هم بميريم

عباس كيقبادي

 

 

بردار سه‌تار و ساز كن من را

يكپارچه تن، نياز كن من را

آشفته كن آن شكنج گيسو را

از پنجه بريز ذكر ياهو را

آن دست برآر و نغمه‌اي خوش‌ زن

بردار سه‌تار و نغمه‌اي خوش زن

يك زخمه جنون بزن دل من را

يك موج بشور ساحل من را

اين شور كه در سر من افتاده‌ست

از زخمه‌ي تار و نشئه‌ي باده‌ست

من بي مي ناب زيستن هرگز

بي چنگ و رباب زيستن هرگز

من بي مي خوشگوار خواهم مرد

بردار و بزن سه‌تار خواهم مرد

اينگونه بلند و سربه‌زير آري

چون ريزش آبشار خواهم مرد

در كودكي و جنون و سرمستي

چون شعله‌ي ني‌سوار خواهم مرد

گر جان طلبي اشارتي فرما

ابروي تو ذوالفقار، خواهم مرد

چون باد به خاك من گذاري كن

در پاي تو چون غبار خواهم مرد

ليلايي و شب نشسته در چشمت

يك چشمه طرب نشسته در چشمت

اي زخمه‌ي جذبه‌ي جنون من

سرپنجه خضاب كن به خون من

اي پنجه‌ي تو نوازش تارم

من ساز توام ز خاك بردارم

عباس كيقبادي

 

 

 

 

 

كيست درنگ مرا شتاب بيارد

جام شرنگ مرا شراب بيارد

تا كه بريزد جنون به جاري شعرم

آبي از آن آتش مذاب بيارد

خاك مرا همچو باد در سفر آرد

باده اگر پاي در ركاب بيارد

كيست به جز تاك شيشه‌شيشه برايم

آبي خوشبوتر از گلاب بيارد

هر ورق تاك دست سبز سوالي‌ست

تا مگر از آسمان جواب بيارد

پس بزند پرده‌ي سياه فلك را

از پس اين پرده آفتاب بيارد

در رگ او جاي خون شراب روان است

بر سر پايش چگونه تاب بيارد

تا كه بياويزدش ز خويش سپيدار

بايد از پيچكان طناب بيارد

خاك ترك خورده‌ايم تشنه‌ي باران

نم‌نم ابري بگو كه آب بيارد

درگذر از كوچه باغ منتظر ابر

بلكه سوال مرا جواب بيارد

تاك برآورده دست از سر ديوار

تا كه مرا خوشه‌اي شراب بيارد

عباس كيقبادي

 

 

راستي يه نگاهي هم به لينكاي سمت راست بندازين.