مجلس تصوير
|
آه اي كليد جادويي فتح قصرها |
بيتو چقدر گريه كنم جمعه عصرها |
|
جمعه براي غربت من روز ديگريست |
بيتو عجيب دغدغهي گريهآوريست |
|
جمعه به مهرباني تو فكر ميكنم |
به عهد باستاني تو فكر ميكنم |
|
بغض تمام هفتهي من جمع ميشود |
پس دفترم مزار و قلم شمع ميشود |
|
تاريك ميشوند تمام نوشتهها |
تشييع ميكنند دلم را فرشتهها |
|
من در ميان دفتر خود دفن ميشوم |
با شعرهاي آخر خود دفن ميشوم |
|
نام تو در برابر من برق ميزند |
در شعرهاي آخر من برق ميزند |
|
من ميشوم شهيد تو، دفتر مزار من |
مو ميكَنند دختركان بر مزار من |
|
جمعه هميشه چشم مرا زخم ميكند |
با جرم پرسش از تو به من اخم ميكند |
|
بيصبرم آنچنان كه به آخر نميرسم |
حس ميكنم به جمعهي ديگر نميرسم... |
|
محمد سعيد ميرزايي |
|
كتاب الواح صلح روبهروم بازه. تازگيها دارم فكر ميكنم من كه خود شاعرها رو نميبينم تا براي گذاشتن اشعارشون توي وبلاگم ازشون اجازه بگيرم، شاعرها هم كه راه نميافتن توي دنيا بگردن و خودشونو به همه معرفي كنن، تنها چيزي كه من از هر كدوم دارم يه كتابه كه بهتره به جاي خاك خوردن توي قفسه بيارمش بيرون و با ذكر منبع و حفظ حقوق چاپ و شاعر و فلان و چنان اون شعر ترشي كه توي گلوم گير كرده رو براي شما هم بنويسم.
هر چند شعر بالايي توي كتاب الواح صلح نيست، اما بيشتر جمعهها توي گلوم گير كرده و انتخاب فقط دو تا غزل از بين صد و يك غزل اين مجموعه هم اصلا كار آسوني نيست. به هرحال ميتونم بگم من تقريبا با اين دو تا غزل زندگي ميكنم....
|
تقويم، شرمسار ِ هزاران نيامدن |
- يكبار آمدن، و پس از آن نيامدن |
|
: اين قصه مال توست، بيا، قهرمان من! |
كاري بكن، چقدر به ميدان نيامدن؟ |
|
: باران بدون آمدنش، نيست بيگمان |
مرگ است در تصور ِ باران، نيامدن |
|
اما تو با نيامدنت نيز حاضري |
كم نيست از تو چيزي از اينسان نيامدن |
|
اين خانهي پر از گل پژمرده هم، هنوز |
عادت نكردهاست به مهمان نيامدن |
|
*** |
|
|
اشياء ِ خانه جملهي تاريك رفتناند : |
آيينه، عكس، پنجره، گلدان، نيامدن... |
|
محمد سعيد ميرزايي |
|
|
بايد كه خوابهاي تو نقاشيام كنند |
عكسي شوم، براي تو نقاشيام كنند |
|
عكسي كه من در آن بشوم ردّپاي تو |
آنوقت، كفشهاي تو نقاشيام كنند |
|
"در باغ يك كتاب مصور" سوار اسب |
پشت درختهاي تو نقاشيام كنند |
|
تا من تو را بدزدم و در صفحهاي كه هست |
پايان ِ ماجراي تو نقاشيام كنند |
|
گفتي كه سوخت عكس عروسي ما، مگر |
در مجلس عزاي تو نقاشيام كنند |
|
*** |
|
|
كاش آن فرشتگان كه گناه تو شستهاند |
در خاطر خداي تو نقاشيام كنند |
|
آن دستها كه قالي حسن تو بافتند |
بر گرد بورياي تو نقاشيام كنند |
|
خون مرا به رنگرزان غمت دهند |
بر جامهي جفاي تو نقاشيام كنند |
|
خون ميشوم به ذوق كف پاي تو، اگر |
چون برگي از حناي تو نقاشيام كنند |
|
تا از بهشت سر برود برگ و ميوهام |
يك دانه زير پاي تو نقاشيام كنند |
|
اي كاشكي به مجلس تصوير مرگ تو |
در بستر تو، جاي تو نقاشيام كنند |
|
امشب كنار كاسهي زهرم كشيدهاند |
فردا به كربلاي تو نقاشيام كنند |
|
چون حلقه بر در حرمت ، با چهل كليد |
همكاسهي گداي تو نقاشيام كنند |
|
اين بار اگر كه قافلهام از عدم رسيد |
با حلهي وفاي تو نقاشيام كنند |
|
چنگ و دفم به هوش بيارند و مست، در- |
صحن حرمسراي تو نقاشيام كنند |
|
جادوگران قهر تو خونم كنند و بعد |
بر گونهي حياي تو نقاشيام كنند |
|
قيچي بزن، تمام مرا تكهتكه كن |
كاري مكن جداي تو نقاشيام كنند |
|
محمد سعيد ميرزايي |
|