برف مي‌بارد

برف مي‌بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه‌ها خاموش

دره‌ها دلتنگ

راه‌ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي‌شد گر ز بام كلبه‌ها دودي

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي‌مان نمي‌آورد

ردپا گر نمي‌افتاد روي جاده‌ها لغزان

ما چه مي‌كرديم در كولاك دل‌آشفته دم‌سرد.......

 

پشت پنجره برف داره آروم آروم انشا مي‌نويسه. برگهاي خط‌خطي درختها رو خط مي‌زنه و ريز ريز براشون ديكته مي‌گه.

تولد و عروسي با هم قاطي شده. مامانم مي‌گه شبي هم كه به دنيا اومدي همين جوري برف مي‌اومد. امسال هم كه دارم يه جور ديگه متولد مي‌شم برف روي سر سفره‌ سفيد عروسيم نشسته.

درست يك ماهه كه از رفتن وهاب _ همسرم _ مي‌گذره. و درست يك هفته‌ي ديگه برمي‌گرده.

كتاب "غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها " رو همين‌طوري ورق مي‌زنم و دنبال يه حرفي مي‌گردم كه از زبون من باشه. انگار كه دستهاي سفيد روي جلد كتاب بعد از يه دوره‌ي طولاني تازه با آرامش روي هم گذاشته شدن و مي‌خوان همين‌طوري تا آخر آروم بمونن.

 

غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها

 

پشت جلد كتاب اما حرف ديگه‌اي داره :

 

 

محبوبم از سفر بازگشت

در من نگريست و گفت : تو مرده‌اي

و شب را گذراند

در حالي كه در مزرعه‌هاي من مي‌تاخت

و گنجشكان مهاجر را صدا مي‌زد

و شاخه‌ها مرا با شبنم مهرباني و جنون

آب مي‌داد

سپيده‌دمان

گل‌هاي سرخ من، با گرمي و نور شكفتند

و گنجشكان به شاخسار من بازگشتند

و درختانم جوانه‌هاي شفاف و زرين در پوشيدند

آنگاه،

يار نفسي برآورد

دلتنگ

كه :

" بايد بروم "

 

 

نمي‌دونم چرا اين چند تا شعر رو براي اينجا نوشتن انتخاب مي‌كنم. از غمنامه‌اي كه براي ياسمن‌ها نوشته مي‌شه ، نمي‌شه فقط به خوندن چند سطر اكتفا كرد...

 

 

شهادت مي‌دهم بر شهريار

 

نقاب سكوت بر چهره مي‌نهم

و جُبه‌ي بادهاي ناشناخته را مي‌پوشم

و وُشاح شهرزاد را

و آنگاه پياپي سخن مي‌گويم

تا چيزي نگفته باشم

***

شهريار، گفتگوي با زنانش را دوست نمي‌دارد،

مگر بر بساط شمشير!

اما صداقت من تو را خواهد ترساند

***

از اين دست، ساعتها

با تو سخن مي‌گويم

تمامي آنچه را كه دوست مي‌دارم،

تنها يك لحظه‌ي ملتهب، ‌براي گفتنش

بسنده است؛

تا چونان درخشش آذرخش

در آن قدرتم را نجوا كنم:

" آه ... اي درمانده!

دوستت مي‌دارم!"

 

 

 

نامه‌اي از هملت

 

اگر هملت، زني ناشناس مي‌بود

هرگز كسي روزي او را نمي‌شناخت

شيداي مردي پرخطر

اين كه محبوب تو باشم يا نباشم

مساله اين است!

اين كه به چراغ نزديك شوم‌، تا شعله ور شدن

يا در امنيت بي‌هوشي به سر برم

مساله اين است!

.... اينك تا امروز نمي‌دانم

تا چه هنگام نقاب هملت را بر چهره خواهم داشت

و تا چه هنگام در ميانه‌ي مرگ و گريز

سرگردان خواهم بود

مادام كه گريز، خود، مرگي است؟!

روزي بايد همه‌ي آنچه را كه

" عشق ما " مي‌ناميدي،

آزاد مي‌كردم

لقب " محبوب من " را

بر هر آنچه كه قصد سوزاندن داري

اطلاق مي‌كني،

در حالي كه چونان نروني كوچك

ساز دلتنگي مي‌نوازي.

از مركب روزگارانت

فرو آويخته‌ام، و جاده‌ها مرا چون سوهان

مي‌سايند

من‌ ِ ديوانه را

توان سوار شدن بر قطار نيست

نمي‌خواهم فرود آيم

مرا تاب چسبيدن به زمان تو نيست

نمي‌خواهم تركش كنم.

عشق تو طعم غرق دارد

و دردي گنگ،

و بيابانهاي گسترده.

 

 

برگرفته از كتاب " غمنامه‌اي براي ياسمن‌ها " . گزيده‌ي اشعار غادة السَّمان . ترجمه‌ي دكتر عبدالحسين فرزاد . چاپ دوم 1385 / نشر چشمه