پیراهن جهیزیه مادرم تنم...
ببخشيد كه بي خبر به روز ميكنم. اسمشو نميشه به روز كردن گذاشت. توي گير و دار خريدهاي عروسي، توي اين شباي آخري كه داره با هول و هراس خوب بودن همه چيز و اومدن همه كس ميگذره خيلي بعيد به نظر ميرسه كه دقيقا يه روز مونده به عروسي بشينم پشت كامپيوتر و در حال به روز كردن باشم.
به كفشاي سياه و سفيد گوشهي اتاق نگاه ميكنم. به كت و شلوار مشكي و پيرهن سفيد بلندي كه همين فردا قراره خاطره بشن و يه عمر نگاهشون كنم.
از همين الان يه دست بزرگ و مهربون بعد از دست خدا پشت سرم ايستاده و منو نگه داشته. تكيه دادم به اوني كه از حالا به بعد فقط .... نوشتن چقدر سخته.
توي اسباب كشي از اون خونه به اين خونه يه دفتر تلفن پيدا كردم: شعر و شماره. بازش كردم و شعري كه منو برد به يه دنياي ديگه جلوي چشمم نشست.
دارم وارد يه دنياي ديگه ميشم. فصل سوم از كتابي كه تا حالا زنگيش ميكردم داره آغاز ميشه....
|
تمام هستي من كشفهاي كوچك بود |
تمام زندگيام آفتاب و ميخك بود |
|
گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا |
تمام حنجرهها لانهي چكاوك بود |
|
هنوز قصهي آن پشت بام يادم هست |
كه آشيانهي خوشبختي دو لكلك بود |
|
هنوز خاطرهي مشقهاي كودكيام |
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود |
|
براي كودكي از نسل كنجكاويها |
كسل كنندهترين هديهها عروسك بود |
|
زمان كودكي من دريچههاي شهود |
اگرچه بسته ولي لااقل مشبك بود |
|
در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض |
جهان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود |
|
شما شبيه به آدم بزرگها هستيد |
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود |
|
زيبا طاهريان |
|