آيدا در آينه
خيلي خيلي دارم با تاخير دعوت الههي عزيزم رو براي شركت توي اين بازي قبول ميكنم. دفهيپيش بعد از اينكه پست قبلي رو زدم ديدم منم پام كشيده شده توي بازي... عجيب اينكه من و الهه توي خيلي چيزا با هم مشتركيم و من تازه اينو فهميدم. يواش يواش ميگم كجاها از خوندن اعترافاتش تعجب كردم.
حالا اون آينهاي رو كه شاملوي عزيزم اين همه سال پيش، حتي قبل از به دنيا اومدن من گفته، بايد بذارم روبروم و ببينم از اين آيداي توي آينه چي ميبينم كه تعريف كنم ؟
آينه اول . از وقتي يادم ميياد دختر شيطوني بودم. شاد و شيطون . چه قبل از مدرسه كه با دوچرخهم زمين خوردم و يادگاريش هنوز گوشهي ابروم مونده چه توي مدرسه كه.... چي بگم از مدرسه. روز اول كه نميذاشتم مامانم دنبالم بيان. پيچ كوچه رو كه رد كردم پشت چراغ برق قايم شدم و مامانم رو كه طفلك داشت روز اول مدرسه دنبال دخترش مياومد غافلگير كردم كه : مگه نميگم با من نيا. ميخوام خودم تنها برم. همون كلاس اول يه تنبيه حسابي شدم كه چرا بچههاي مدرسه رو بردم توي حياط پشتي و نيم ساعت بعد از زنگ تفريح اومديم سر كلاس. تا سال آخر دبيرستان هم هروقت يه اتفاقي توي مدرسه ميافتاد چه من مقصر بودم چه نبودم بايد ميرفتم دفتر و جواب پس ميدادم. هنوز مدير دبستانمو يادمه كه به مامان ميگفت شيطونه ولي با معدل بيست كه نميشه از مدرسه بيرونش كرد.
آينه دوم . تا همين دو سه سال پيش هم شعر ميگفتم و گاهي براي خودم مينوشتم. دلنوشتههاي كوچيكم كه گاهي براي مجلهها ميفرستادم سه سال متوالي برنده بهترين اثر ادبي سال توي مجلهي سلام بچهها شد. حالا ديگه خيلي وقته شعر از من سراغي نميگيره...
آينه سوم . با وجود قد بلندي كه نسبت به بقيه بچهها داشتم، تا روز آخر دانشگاه صندلي اول رو رها نكردم. بيچاره پشت سريهام. نفرينشون بايد الانم پشت سرم باشه.
آينه چهارم. اينجا شباهتهاي من و الهه رو ميشه. منم عاشق پياده روي توي شبم. رنگ آبي رو دوست دارم، عجولم، دوست دارم هر كاري رو خودم انجام بدم، و دست آخر هم اينكه از تركي فقط همين اسم " آيدا " رو بلدم. ديدي چقدر بههم شباهت داريم؟
در كل اگه به خصوصيات يه متولد آذري نگاه كنيد، خيليهاش منم، مخصوصا كه آيدا جداي از معني تركي توي فرهنگ لغت به معني " شادي " اومده و من هميشه آدم شاد و سرزندهاي بودم و هستم.
آينه پنجم . اينو ديگه هيچ كس نميدونه. فكر ميكنم تنها عروسي بودم كه شب عروسي 2 تا دسته گل داشتم!!!!!!!!!!! در خصوص همون شيطنتي كه عرض كردم خدمتتون، اونقدر تا قبل از رسيدن به تالار توي باغ و آتليه بالا و پايين پريده بودم كه تموم گلهاي دسته گلم ريخت ، قبل از اينكه بريم سراغ مهمونا مجبور شديم بريم يه دسته گل ديگه بگيريم.
نميدونم بايد ادامه بدم يا نه. بازم بايد بقيه رو دعوت كنم يا نه. انگار بازي تا شب يلداي سال ديگه ادامه داره.
به طور عادي كه همهي لينكاي كناري رو دعوت ميكنم و به طرز ويژه :
استاد بيابانكي توي سنگچين ناصر فيض آق منوچ هيوا ماندانا
و حيفم ميياد شعر نذاشته برم:
|
براي ياكريمات دونه ميشم |
برا زلفاي بلندت شونه ميشم |
|
ديگه ابرو پرونيهاتو بس كن |
نميبيني دارم ديوونه ميشم؟ |
|
عليرضا قزوه |
|
دارم اون شعر بلند علي موسوي گرمارودي رو براي عاشورا آماده ميكنم. و از سنگچين اجاره گرفتم كه بعدش با صداي سعيد بيابانكي خبرتون كنم.