عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
درختان را دوست دارم
كه به احترام تو قيام كردهاند
و آب را
كه سر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون كردهاست
شفق، آينه دار نجابتت
و فلق محرابي
كه تو در آن نماز سرخ شهادت گزاردي
*****
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم
در حضيض هم ميتوان عزيز بود
از گودال بپرس
*****
اينك ماييم و سنگها
ماييم و آبها
درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران....
خوني كه از گلوي تو تراويد
همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد،
در رنگ
اينك هرچيز : يا سرخ است
يا حسيني نيست
*****
آه اي مرگ تو معيار
مرگت چنان زندگي را به مسخره گرفت
و آن را بيقدر كرد
كه مردني چنان
غبطهي بزرگ زندگاني شد:
خونت
با خون بهايت حقيقت
در يك طراز ايستاد
و عزمت، ضامن دوام جهان شد
كه جهان با دروغ ميپاشد
و خون تو امضاي " راستي" است
*****
تو را بايد در راستي ديد
و در گياه
هنگامي كه ميرويد
در آب
وقتي مينوشاند
در سنگ
چون ايستادگيست
در شمشير
آن زمان كه ميشكافد
و در شير
كه ميخروشد
در شفق كه گلگون است
در فلق كه خندهي خون است
در خواستن
برخاستن
تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوئيد
تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشهها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس، هر گاه، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سر انگشتانش تراواست
ابديت آينهايست
پيشروي قامت رساي تو در عزم
آفتاب لايق نيست
وگرنه ميگفتم
جرقهي نگاه توست
*****
تو، تنهاتر از شجاعت
در گوشهي روشن وجدان تاريخ
ايستادهاي
به پاسداري از حقيقت
و صداقت
شيرينترين لبخند بر لبان ارادهي توست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل ميافتد
بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستادهاي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را ميآشاماني
هركس را كه تشنهي شهادت است
*****
نام تو خواب را بر هم ميزند
آب را توفان ميكند
كلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژهي تو خون است و خون
اي خداگون
مرگ در پنجهي تو
زبون تر از مگسيست....
*****
يا ذبيحالله
تو اسماعيل گزيدهي خداي
و روياي به حقيقت پيوستهي ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كسي
كه ايام حج را به چهل روز كشاندي
و اتممناها بعشر
در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام را
در استلام حجر وا نهادي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر تمام كردي
مرگ تو
مبدا تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگيست
*****
خط با خون تو آغاز ميشود
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست
تو شكستي و " راستي " درست شد
و از روانهي خون تو
بنيان ستم سست شد
در پاييز مرگ تو
بهاري جاودان زاييد
گياه روئيد
درخت باليد
و هيچ شاخه نيست
كه شكوفهاي سرخ ندارد
و اگر ندارد
هيزميست ناروا بر درخت مانده
*****
بگذار بگريم
خون تو در اشك ما تداوم يافت
و اشك ما صيقل گرفت
شمشير شد
و در چشمخانهي ستم نشست
تو قرآن سرخي
"خونآيه " هاي دلاوريت را
بر پوست كشيدهي صحرا نوشتي
و نوشتارها
مزرعهاي شد
با خوشههاي سرخ
و جهان يك مزرعه شد
با خوشه خوشه خون
و هر ساقه
دستي و داسي و شمشيري
و ريشهي ستم را وجين كرد
و اينك و هماره
مزرعه سرخ است
*****
يا ثارالله
آن باغ مينوي
كه تو در صحراي تفته كاشتيبا ميوههاي سرخ
با نهرهاي جاري خوناب
با بوتههاي سرخ شهادت
و آن سروهاي سبز دلاور
باغيست كه بايد با چشم عشق ديد
اكبر را
صنوبر را
بوفضائل را
و نخلهاي سرخ كامل را
*****
حر شخص نيست
فضيلتيست
از توشهبار كاروان مهر جدا مانده
آن سوي رود پيوستن
و كلام و نگاه تو
پليست كه آدمي را به خويش
بازميگرداند
و توشه رابه كاروان
و اما دامنت
جمجمههاي عاريه را
در حسرت پناه يافتن
مستعل ميكند
از غبطهي سر گلگون حر
كه بر دامن توست
*****
اي قتيل
بعد از تو
"خوبي" سرخ است
و گريهي سوگ
خنجر
و غمت توشهي سفر
به ناكجا آباد
و رد خونت
راهي
كه راست به خانهي خدا ميرود...
تو از قبيلهي خوني
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فروشد
و از سنگ جوشيد
اي باغ بينش
ستم دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم، ياوري آشناتر از تو
تو كلاس فشردهي تاريخي
كربلاي تو
مصاف نيست
منظومهي بزرگ هستيست
طواف است
*****
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...
"علي موسوي گرمارودي"