و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم
دارم حساب ميكنم عيد پارسال كيا بودن كه امسال ديگه نيستن : عمران صلاحي ..... ناصر عبداللهي ..... بابك بيات ..... و همين ديروز، خشكم زد كه تيتر روزنامه رو اول صبح ديدم : " م مثل ملاقلي پور ، م مثل مرگ " ......
حرف زيادي نيست جز اينكه :
و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم
كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود
به تو ميانديشم
بوي مادرم به دماغم ميخورد
مادر زيبايم.....
بر مورچه سواري عيد درونم سوارم
تو با دامنهايت ميچرخي و گيسوانت پريشان ميشود
و چهرهي برافروختهات را
گم ميكنم و بازمييابم
سبب چيست
كه تو را چون زخم چاقويي به خاطر ميآورم؟
حال كه اين همه دوري،
سبب چيست كه صدايت را ميشنوم
و از جا ميپرم؟
زانو ميزنم و دستهايت را نگاه ميكنم
و ميخواهم به آنها دست بزنم
نميتوانم
تو پشت شيشهاي گل من
و من تماشاگر حيرتزدهي نمايشي هستم
كه در نيمهي تاريكي آن را بازي ميكنم!
ناظم حكمت
تو خفته بودي و من سراسر شب
نامت را به تضرع ميگريستم
تمام ساعتها ايستاده بود
و هيچ زمزمهاي انتظار مرا صبح نميكرد
سراسر شب، زل زده بودم
بر آن مشبك تاريك
كه بيتابيم را به بند ميكشيد
و پرندهاي در سينهام بال بال ميزد
تمام ساعتها ايستاده بود
و هيچ زمزمهاي انتظار مرا صبح نميكرد
فكر ميكردم به آمدنت
به قانوني كه گامهايت را هميشه
يك قدم مانده به آرزوي من، متوقف ميكند
فكر ميكردم به رفتنت و بهاري
كه در گامهاي گريزان تو
از من دور ميشود
سراسر شب، نامت را به تضرع ميگريستم
و تو خفته بودي......
(شايد ناظم حكمت )
در پاشويه
دارم روي قالب جديد كار ميكنم. شايد همين دفهي بعدي با شكل تازه اومدم و اينجا پر از رقص ماهيهاي قرمز كوچولو شد....