با هفت سيني كه امسال از سلامتي و سربلندي و سرور و بقيه ي سين هاي متبرك براي همديگه آرزو كرديم، نشستيم سر سفره ي دل همديگه و سال جديد رو شروع كرديم. سنم هنوز اونقدر قد نمي ده كه سي و هفت سال پيش كه اول بهار و اول ربيع الاول با هم يكي شده بودند رو ديده باشم. امسال خدا بعد از اون زمستون سرد و سختي كه به عمرم نديه بودم، دو تا بهار رو برامون فرستاده. يادمون باشه فقط هر سي و هفت سال يك بار اتفاق مي افته، فقط هر سي و هفت سال ....

وبلاگ مهدي جهاندار رو دنبال اين شعر گشتم، نبود. توي فايلاي درهم كامپيوترم دنبال صداي جهاندار وقتي كه اين شعر رو مي خوند گشتم ، باز هم نبود. تيكه تيكه هايي كه ازش يادم مونده بود با گوشه هاي آزاد ذهنم بدجوري بازي مي كرد. توي دفتر شعرم پيداش كردم.  حيف كه بايد فقط بخونيد. شنيدنش يه لطف ديگه اي داشت....

براي تولد پيامبر رحمت، قشنگ تر از اين چيزي نمي شه پيدا كرد.....

 

 نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

 

مي سوختم در آتش و از دست روزگار

تبَّت يدي' ابي لهبٍ ، تب نرفته بود

 

گفتم كه ذكر يارب خود را عوض كنم

از خاطرم تمامي مطلب نرفته بود

 

اياك نعبد شد و اياك نستعين

اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

 

دستي نوشت نام تو را : نون والقلم

حتي قلم به سمت مركب نرفته بود

 

ناگه ستاره اي بدرخشيد و ماه شد

مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

 

نام تو با پيامبران نسبتي نداشت

گويي به بندگان مقرب نرفته بود

 

مثل من و تو بنده اي از بندگان عشق

يعني به هيچ ملت و مذهب نرفته بود

 

آمد بهار من كه قرار از دلم ربود

آمد نگار من كه به مكتب نرفته بود

 

فالي زدم به خواجه و خواب از سرم پريد

نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

 

مهدي جهاندار

 

 

در پاشويه

خوشحالم مي كنين اگه درباره ي قالب جديد نظر بدين.....