و آمديم كه عاشق شويم و در گذريم
ارديبهشت هميشه براي من ماه بهشتي بوده. انگار آدم خود به خود عاشق همه ي چيزاي دور و برش مي شه : سبزي درختها كه داره باهات حرف مي زنه، آبي آسمون كه هر وقت سرتو بالا كني نگاهت رو نوازش مي ده، حتي رگه هاي طلايي خورشيد انگار توي اردي بهشت يه جور ديگه اي به زمين مي تابن. هوس مي كنم يه روز بعد از ظهر از اول تا آخر همه ي خيابوناي چهار باغ رو پياده گز كنم.....
و تموم اتفاقهاي تلخ و شيريني كه از صفحه ي اول تا روز آخر اردي بهشت آدم رو تنها نمي ذارن. از اولين روزش كه وقتي "هشت كتاب " رو باز مي كنم هميشه يادم مي افته .....
شرمنده ي آن شاعر كاشاني ام من
وقتي رسيدم آب را گل كرده بودند......
تا يه كم برسيم به وسطاش و دلم عجيب بگيره از اون روزي كه يه ستون باريك توي روزنامه پرونده ي همه ي شعراي نگفته رو برام بست : " سلطان غزل معاصر ايران در گذشت "
همون روز توي دانشگاه يه شب شعر داشتيم . هيچ وقت يادم نمي ره كه تا آخر اجراي برنامه فقط غزلهاي منزوي رو با بغض خوندم و غصه خوردم براي همايشي كه فقط چهار روز ديگه براي تجليل از " حسين منزوي " قرار بود توي دانشگاه شهيد بهشتي برگزار بشه......
فقط يه صداي ماندگار از خودش برام مونده . شايد بازم به گوشتون خورده باشه. ولي يه كم صبر كنين دوباره اينجا صداي خود خود منزوي رو _ خود خود عشق رو _ مي شنوين.
راستي نگفتم ارديبهشتتون مبارك.....
1.
نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام ، زخمي سراپا، مي شناسيدم؟
با شما طي كرده ام راه درازي را
خسته هستم، خسته، آيا مي شناسيدم؟
راه ششصد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزلهاي شما، ها ! مي شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما، مي شناسيدم
پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اينك اين افتاده از پا ، مي شناسيدم
مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را
همچنانيكه شماها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا، مي شناسيدم
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعي بود
عشق "قيس" و حسن "ليلا" مي شناسيدم
در كف فرهاد تيشه من نهادم، من!
من بريدم بيستون را، مي شناسيدم
مسخ كرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديدار حتي ، مي شناسيدم
من همانم آشناي سالهاي دور
رفته ام از يادتان ؟ يا مي شناسيدم؟
2.
مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من
كوبي زمين من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
يك درد ماندگار بلايت به جان من
مي سوزم از تبي كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زير زبان من
تشخيص درد من به دل خود حواله كن
آه اي طبيب درد فروش جوان من!
نبض مرا بگير و ببر نام خويش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
****
گفتي غريب شهر مني، اين چه غربت است
كاين شهر از تو مي شنود داستان من
خاكستري ست شهر من آري و من در آن
آن مجمري كه آتش زردشت از آن من
زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين
با تو شود تمام جهان اصفهان من
3.
نمي شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
نمي شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره
دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن
رو قرارش نكنه يكهو دلت پا بذاره
دلم از اون دلاي قديميه از اون دلاس
كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره
يه پا مجنونه دلم به شوق ليلي كه مي خواد
بار و بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره
تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم اما لبت
سر هر جمله دلش مي خواد يه اما بذاره
بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار
همه ي دنيا منو هميشه تنها بذاره
من مي خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم
اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره