خواب عجيبي بود.

توي اون خنكاي دم صبح جمعه، انگار يه دفعه از ترس، تعجب، نمي‌دونم شايدم از واقعيتي كه يه دفه بهش رسيدم از خواب پريدم و سعي كردم بفهمم چرا، چرا بايد همين الان اين خواب رو ببينم.

توي تمايشگاه كتاب، روبه‌روي غرفه ايستاده بودم. روي ميز همون كتابي بود كه  مدتها بود دنبالش مي‌گشتم: آخرين كتابي كه بعد از مرگ "حسين منزوي" چاپ شده بود. كتاب رو از روي ميز برداشتم و  رو كردم به اون كسي كه توي غرفه ايستاده بود: ببخشيد، يه دونه از اين كتاب به من مي‌ديد لطفا؟ سرم رو كه بلند كردم انگار داشتم از پشت شيشه نگاهش مي‌كردم، خود خودش بود. تا حالا نديده بودمش ولي شك نداشتم اين كسي كه دارم نگاهش مي‌كنم خود حسين منزويه. صورتش روشن روشن بود. انگار داشتم توي شب مهتابي نگاهش مي‌كردم. لاغرتر از عكسهاي روي كتابش بود. آروم و مهربون لبخندش رو توي صورتم انداخت: همين يه دونه مونده دخترم، ولي مال خودمه....

يه چيزيش با هم جور در نمي‌اومد. صورت نرم و مهربونش رو نگاه مي‌كردم، چي؟ توي خواب تقلا مي‌كردم بفهمم كه چرا ديدنش اينقدر عجيبه. رو كرد به برادرش: ديگه از اين كتاب نداريم؟

گفتم : يعني شما براي خودتون نگه نداشتين؟ نمي‌شه از روش يه زيراكس بگيرم و بهتون برگردونم؟ كتاب رو ورق زد. پايين هر كدوم از شعراش،‌قبل از شروع شعر بعدي،‌يه عكس قهوه‌اي روشن از خودش چاپ شده بود. خنديد: ولي اگه ببريش فردا توي شب شعر از روي چي شعر بخونم؟

آدمهاي اطراف غرفه نگاهمون مي‌كردن. فقط صداي ما دو تا بود. گفتم : باشه پس، فردا توي كتابخونه مركزي مي‌بينمتون. توي چشمام دقيق شد: تو از كجا مي‌دوني من فردا ميام كتابخونه؟

و بعد انگار تازه فهميدم كه چي با هم جور نيست. توي ضمير ناخودآگاهم يه چيزي هي تكرار مي‌شد : " ولي تو كه زنده نيستي......"

از خواب پريدم.

چرا داشتم اين خواب رو مي‌ديدم؟ چرا اگه كتاب رو با خودم مي‌بردم نمي‌تونست شعر بخونه؟ چرا عكسهاش توي همه‌ي صفحه‌هاي كتاب بود؟ چرا اونقدر مهربون و روشن مي‌ديدمش......؟

و بعد يه دفه ياد اينجا افتادم. ياد صدايي كه شايد همون لحظه يه نفر داشت بهش گوش مي‌كرد. ياد پست جديدي كه مي‌خواستم امروز بذارم. يادم اومد كه اگه پست جديد مي‌ذاشتم صداي استاد هم از بين مي‌رفت. نمي‌تونم بگم چه حسي داشتم.......

الان كه نشستم اينجا و مي‌نويسم، از خودش پرسيدم كه چي دلش مي‌خواد. وقتي انگشتم لاي صفحه‌هاي " از ترمه و تغزل " لغزيد و كتاب رو باز كردم .......

خودتون بخونين. با هم بخونيم و با هم براي آرامش روح بزرگش دعا كنيم........

 

خاك باران خورده آغشته‌ست با بوي تنت

باد، بوي آشنا مي‌آورد از مدفنت

زنده‌اي در هر گياه تازه، كز خاكت دمد

گرچه مي‌دانم كه ذرّه ذرّه مي‌پوسد، تنت

***

عصر تلخي بود، عصر آخرين ديدارمان

آخرين باري كه دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودي و آن ايمان دريايي هنوز

موج مي‌زد در " خدا، پشت و پناهت" گفتنت

***

"آخرين ديدار" گفتم؟ عذر مي‌خواهم، عزيز!

آخرين باري كه ديدم، غرق خون ديدم منت

با دهان نيم باز، انگار مي‌خواندي هنوز

خيره در آفاق خونين، چشم باز و روشنت

صبح بود اما هوا دلگير و بغض آلود بود

آسمان گويي سيه پوشيده بود،‌از مردنت

گل به سوگت جامه‌ي جان تا به دامان مي‌دريد

باد در مرگ تو مي‌زاريد و مي‌زد شيونت

بي‌خزان است آن بهار سرخ تو در خاطرم

آنكه از خون هشت گل روياند بر پيراهنت

با تمام سروهايت ديده‌ام در بوستان

با تمام ارغوان‌ها ديده‌ام در گلشنت

نيستي،_بالابلند! اما چه خوش پيچيده است

در همه جنگل طنين نعره‌ي شورافكنت

زنده‌اي و سيل خونت مي‌كند بيخ ستم

اي تو فرهادي دگر، با تيشه‌ي بنيان‌كنت