بگذار شكل ماه باشد عشق اگر خورشيد....
ترم آخر دانشگاه، عاشق صبحهاي شنبه بودم كه تا ساعت 11 " شبكه هاي كامپيوتري " داشتيم. انگار كه توي اون ساعتها يه بار ديگه متولد ميشدم. كامپيوترها هم عين آدمها. توي صف ميايستادند، منتظر ميموندند، گوش ميدادند و اين پا و اون پا مي كردند تا يه خبري از اون يكي كامپيوتره برسه. بعد كه بستهاي كه منتظرش بودند رو مي گرفتند سهم خودشونو بر ميداشتن، سهم بقيه رو بهش اضافه مي كردند و دوباره رهاش ميكردن كه بره سراغ كامپيوتر بعدي. كم كم اون بسته به دست همه ميرسيد. همه سهم خودشونو گرفته بودند و اون بستههه هنوز ميچرخيد و ميرفت. مثل قطعهي گمشده....... همون موقع هم فكر ميكردم چقدر زندگيهامون توي اين دست به دست كردنها ميچرعه و خودمون خبر نداريم.
اين چند وقته كه منتظر بودم خبري از آقاي آسمان بگيرم، دوباره حال و هواي اون شنبههاي شيرين به سرم زده بود. منتظر بسته اي بودم كه اينجا رهاش كنم و به دست همه برسونمش. ميخواستم هركسي سهم خودشو بگيره. منتظر بمونه، گوش بده و بعد برسوندش به دستهاي ديگهاي كه منتظرن.
من فكر ميكنم هر كسي كه دستي توي شعر گفتن داره، براي خودش يه سبك مشخصي داره. يه هواي خاصي كه فقط مال خودشه. فقط اون ميتونه اينجوري شعر بگه. هرچقدر هم كه سعي كني مثل اون باشي نميشه. بازم شعراش مختص خودشه.
آقاي آسمان هم از همون دسته ان. اگه حتي فقط گوش بدين و بخونين، نگفته ميفهمين كه غزلهاي پاييني از كاراي آقاي آسمانه...... اولي رو همين طور كه ميخونين،گوش بدين......
باور نخواهي كرد در اين ظهر تابستان
در جمعه اي از جمعه هاي خلوت تهران-
يادت مرا در شهر راه انداخته باشد
مثل نسيمي جوي آبي خيس و سرگردان
شايد به جاي شعر بايد نامه بنويسم
شايد از اين معقول تر باشد ولي چندان-
شايد ولي بايد نوشت و گفت و خالي كرد
اين بغض را كه گريه خواهد شد به هر عنوان
يك روز پيدا كردمت روزي كه گم بودي
رفتي... ولي نه، مانده بودي در رگم پنهان
شايد به چشمت گرگ باران ديده اي باشم
باران فراوان ديده ام اما، نه اين باران
چشمي مرا عاشق نكرد و عاشقي كردم
عاشق شدن سخت است اما عاشقي آسان
هر جا كه زخمي بود زخمي از دلم جوشيد
در پاسخ لبخند خنديدند اين و آن
اين عشق شايد نيست، شايد نيست، اما چيست؟
باشد تو اسمش را به هر چه هست برگردان
بگذار شكل ماه باشد عشق اگر خورشيد
بگذار شكل مه بگيرد ابر اگر باران
بيجاست از تو انتظار عاشقي حتي
تو عشق بي آغازي و من عشق بي پايان
محمد جواد آسمان
چه خوب ميشد ميشد غزل بخوانم ِتان
غم خودم باشيد از خودم بدانم ِتان
شبيه حيرت آيينهاي در آينهاي
تمام عمر بمانيدم و بمانم ِتان
... براي آدم، گاهي بهشت، كافي نيست
همين دو روزه به اين قصه ميكشانم ِتان!
نميفرستم ِتان تا " نچيده " چيده شود
كنار دست خودم بست مينشانم ِتان
كه تا ابد بهِتان چشمهاي بد نرسد
و در خيال خودم دست ميرسانم ِتان
... ولي بهشت كجا و شما كجا و زمين؟
نميتوانم ِتان
نه ....
نميتوانم ِتان...
محمد جواد آسمان
در پاشويه :
بالاخره دارين صداي آقاي آسمان رو ميشنوين. از همين الان بايد بگم تا وقتي خودشون اينجا نيومدن، صداشون كماكان به گوشتون خواهد رسيد.....
و دیگه اینکه همین الان یعنی دو روز بعد از زدن این پست به درخواست " مریم حقیقت " عزیز غزلي رو كه خودش توي كامنتها گذاشته بود ميذارم اينجا....
نویسنده: مریم حقیقت
سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت: 12:53
سلام آیدا جان
خوبی عزیز؟
اینم غزلی که قولشو داده بودم البته تو هم به قولی که من ازت گرفتم وفادار باش! و بزنش تو پستت
عدم قافیه ی مصرع اول تعمدی است
اینجا بمان دلم می گیرد نرو سفر
اینجا بمان و قهر کن اما نرو سفر
این بار را بلیط نخر تاکسی نگیر
یا اینکه باز من را هم با خودت ببر
آخر تو که نمی دانی بعد رفتنت
شبها چقدر فاصله دارند تا سحر
آخر تو نیستی که ببینی به چشم من
این اصفهان لعنتی انگار بیشتر
گور است تا شبیه به گهوارهی زمین
گوری که جا نمی دهد الّا به یک نفر
...
او بین خواب و بیداری چال می شود
او زنده هست امَا با شاید واگر
امَا تو رفتهای بی تردید با امید
تو رفتهای و آن هم اینطور بی خبر
با سرعت تبی که در چشم می دود
با سرعت درختی که می خورد تبر
با سرعت شکستن بغضی که گفته است
اینبار را بلیط نگیر و نرو سفر
محمد جواد آسمان
راستی حمید سهرابی نوشته بود /واسه همه/هر شب خواب میبینم شاعرا شاعر شدن!وتمام قصدشون جنجال سازی وحاشیه پردازی وله کردن همدیگه نیست همینو گفتم کاش تعبیر خوابش جواد آسمان شدن همه باشه
یا علی