صداي "حيدر حيدر" شون توي خيابون پيچيده. به طبلها مي‌كوبند، سنج مي‌زنن.... اون پايين، درست زير پنجره شربت نذر كردند و گوسفند قربوني مي‌كنن. دسته‌هاي زنجير زني‌شون با پاهاي برهنه، از اينجا پياده راه افتادن تا نمي‌دونم كجا...... انگار كه دو تا ماهي‌ نقره‌اي دارن توي چشمام بالا و پايين مي‌پرن. پلك كه مي‌زنم لب‌پر مي‌زنه و خالي مي‌شه. امروز، روز اول دهه‌ي فاطميه‌س.

از اون پست تا اين پست اتفاقهاي زيادي افتاده. هميشه اینجا كه مي‌رفتم و چشمم مي‌افتاد به عكس مريم كه غرق نوشتن بود، پيش خودم فكر مي‌كردم چي داره مي‌نويسه با اين دقت؟ تا حالا برامون نوشته‌ش؟ نوشته كه اون روز چيا داشته مي‌گفته كه ما نمي‌شنيديم؟ از وقتي گفت " آيدا توئي ؟ " اون عكسه جلوي چشمم نشست. تا حالا مريمو نديدم، نمي‌دونم كي مي‌تونم ببينمش، اما اينكه الان دارين صداي " احسان نوري " رو مي‌شنوين كه داره نرم و آروم غزل مي‌خونه، كار خود خود " مريم حقيقت‌ ِ " دو تا غزل بعدي رو هم خودش توي پستهاي قبلي نوشت. بايد اينجا رو هم خودش امضا كنه، تا من با خيال راحت زيرش بنويسم : مهمونيد به شنيدن صداي شاعري كه " گزيده گوي " و " در گوي " نظامي رو خيلي خوب رعايت كرده.

من هيچ وقت نقد كردن بلدنبودم و نخواهم شد. دلم مي‌خواد توي اين شرايطي كه آقاي نوري دارن، يه بار، فقط يه بار، بتونن سر بزنن و رقص ماهي‌هاي قرمز اين دفه‌ رو توي دست خودشون نگاه كنن.....

 

 

از تن براي اشك تو بايست شانه ساخت

آغوش را براي تو ديوانه خانه ساخت

 

بايد حذر نمود نبايد غزل سرود

بايد براي دلخوشي تو ترانه ساخت

 

از درد و رنج خويش نبايد سرود تا

لبخندهاي شاد تو را جاودانه ساخت

 

همچون پرنده‌اي كه براي پرنده‌اي

از بالهاي زخمي خود آشيانه ساخت-

 

در شايد و نبايد تو شاعرانه سوخت

با بودن و نبودن تو عاشقانه ساخت

 

پنهان ز چشمهاي شما، چشمهاي من

سي و سه بار در دل پل رودخانه ساخت

احسان نوري

 

 

 

چون شرم سرخ گونه‌هایت برلبانم
مانده‌ست طعم بوسه‌ات زیر زبانم


مانده‌ست گرمای تنت بر دستهایم
مانده‌ست نبض گردنت روی لبانم


آمیزش آب است و آتش روز باشب
وقتی که دستم را به دستت می‌رسانم


بعد از تو هر زاینده‌رودی گاوخونی‌ست
بی دستهای عاشق تو مهربانم-


-هر پل شبیه استخوانی لای زخم است
هر رود زخمی تا درون استخوانم


حس می کنم چون ابرها بی‌آشیانم
چون مرغهای خانگی بی‌آسمانم


شاید شبیه ابرها باید ببارم
چون مرغ عشقی در قفس باید بخوانم


چون کام گنگ دره‌ها غرق سکوتم
چون بغض کور کوهها آتشفشانم


این روزها بیزار از نصف جهانم
بیزار از پس کوچه های اصفهانم


ای کاش که بالا می‌آوردی سرت را
با چشمهای خیس می‌گفتی بمانم

احسان نوري

 

 

 

تو سرخ شدی مثل همیشه و من اینبار
ای دختر همسایه‌ی دیوار به دیوار...


آغوش کشیدم سر بی روسریت را
لپهات نینداخت گل انگار نه انگار


چشمان پر از شیطنت و
شرم تو مانده‌ست
بی پلک زدن خیره به من خوابی و
بیدار


از قرمز خشکیده‌ی لبهات شکفته ست
تا پیرهن خونی تو سرخی گلنار


پیچیده به هم خانه و کاشانه ی این شهر
در هیات یک چارقد خونی گلدار


ای کاش میان من و تو فاصله می‌ماند
تو آن‌ور دیوار و من این‌ور دیوار

احسان نوري