امروز آب و كاشي دو ساله مي‌شه.

 خيلي زود گذشت. خيلي زود اينجا منو بين خودتون پذيرفتين و به جمع كلبه‌هاي مهربونيتون راه دادين. ديگه تازه وارد نيستم كه ندونم چي بگم و چطوري بنويسم اما هر بار براي زدن پست جديد مثل روز اول دلهره دارم. هر بار براي گرفتن يه ماهي تازه از آب همونقدر دست و دلم مي‌لرزه كه روز اول.....

براي انتخاب يه صداي تازه شك داشتم. هفته‌ي پيش با خانوم " پانته‌آ صفايي " صحبت كردم كه يكي از غزلهاشونو بزارم اينجا. دلم پيش اون شعر دوست داشتني بود : " تو ريختي عسل ناب را به كندوها" ولي بلافاصله فكر كردم حتمن خيلي‌ها اين غزل رو از خودشون شنيدن. بعد " مريم حقيقت " بهم خبر داد كه داره صداشو برام مي‌فرسته. دل‌دل مي‌كردم كه براي اين دفه روي كدوم صداها كار كنم كه كتاب تازه‌اي از " نزار قباني " به دستم رسيد. قباني از محدود شعراي عرب زبانه كه شعراش رو هربار مي‌خونم بيشتر به دلم مي‌شينه. توي كتابفروشي، كتاب رو كه باز كردم اين شعر روديدم و براي خريدنش يه لحظه هم صبر نكردم. كتاب متن دوزبانه‌ي فارسي و عربيه. حتي خوندن متن عربي شعرها هم دلنشينه. نمي‌دونم، شايد اگه منم شعر رو به هر دو زبان مي‌نوشتم بهتر بود.

به نظرم طراح جلد خيلي خيلي براي زدن اين طرح و مخصوصا انتخاب فونتها كم لطفي كرده. هرچند اين‌ها هيچ كدوم از شيريني شعرها كم نمي‌كنه.

 

 عشق پشت چراغ قرمز نمي‌ماند

دنيا ساعتش را با چشمان تو تنظيم مي‌كند!

 

پيش از آنكه معشوق من شوي،

براي گاه‌شماري چندين تقويم وجود داشت:

هنديان، تقويم خود را داشتند

چينيان، تقويم خود را

پارسيان، تقويم خود را

و مصريان نيز تقويم خود را...

پس از آنكه معشوق من شدي،

مردم چنين مي‌گويند :

هزار سال پيش از چشمانش

قرن دهم پس از چشمانش!

 

 

 

در عشق تو، به " دماي تبخير "‌رسيده‌ام!

آب دريا، از دريا بزرگتر شده است

و سرشك ديده بزرگ‌تر از ديدگان

و مساحت زخم

بيش از مساحت كالبد...

و شمار واژگاني كه مي‌شناسم

بسيار كمتر است

از خال‌هايي كه زينت بخش پيكر توست

 

 

ديگر نمي‌توانم

بيش از اين در دخمه‌هاي گيسوانت نفوذ كنم

سالهاي سال است

كه در روزنامه‌ها مرا مفقودالاثر اعلام كرده‌اند...

و تا اطلاع ثانوي

ناپديد خواهم بود!

زبان، نمي‌تواند تو را بيان كند

واژگان

همچون اسبهاي چوبين

شب و روز در پي‌ات مي‌دوند

و به تو نمي‌رسند...

 

 

هر بار مرا به عشق تو متهم كنند

احساس برتري مي‌كنم.

كنفرانس مطبوعاتي برپا مي‌كنم

تصويرت را ميان خبرنگاران توزيع مي‌كنم

و بر صفحه‌ي تلويزيون ظاهر مي‌شوم

درحالي كه بر آستين جامه‌ام

گل رسوايي برق مي‌زند

 

 

 

مي‌شنيدم كه دلدادگان

از اشتياق خويش مي‌گفتند

... و مي‌خنديدم!

اما زماني كه به مهمانپذير بازگشتم

و قهوه‌ام را به تنهايي نوشيدم،

دانستم كه چگونه دشنه‌ي دلتنگي در پهلو مي‌نشيند

و هرگز بيرون نمي‌رود!

 

 

مشكل من با نقد اين است

كه هر بار با جوهر سياه شعري نوشتم،

گفتند آن را از چشمان تو اقتباس كرده‌ام

مشكل من با زنان اين است

كه هر بار رابطه با تو را انكار كردم،

صداي نرم به هم خوردن النگوهايت را

در زير و بم صدايم شنيدند

و لباس خوابت را ديدند

كه در گنجه‌ي حافظه‌ام آويخته بود

 

 

اگر مردي را مي‌شناسي

كه بيشتر از من دوستت دارد

او را نشانم ده

تا به او تبريك بگويم

و سپس بكشمش!

 

 

نزار قباني

از مجموعه عشق پشت چراغ قرمز نمي‌ماند

ترجمه مهدي سرحدي نشر كليدر بهار 86 قيمت : 1750تومان

 

 

در پاشويه

ديروز كه اين پست رو آماده مي‌كردم صداي خانوم حقيقت به دستم رسيد. نيم ساعته دارم دانلودش مي‌كنم. تازه به 50% هم نرسيده. سرم اين چند وقته خيلي شلوغه. خدا كنه بتونم پستهاي جديد رو به موقع تحويل‌تون بدم.