چوپان
صداهاي خاموش زيادي اينجا دارم كه منتظرن آشناي
فوارههاي حوض نقره بشن. مخصوصا از كنگرهي ميلاد آفتاب كه توي همون يه شبي هم كه
سر زديم كلي بهمون چسبيد و شارژمون كرد. عمرن فكر نميكردم امسال بتونيم دوتايي
بيايم كنگره و اينقدر شعراي قشنگ بشنويم.
اين بار نميدونم صدايي كه دارين ميشنوين
چقدر براتون آشناست. چقدر از خوندن شعراي " حامد عسگري" توي كتاب "
حال و حوايي از ترنج و بلوچ"تنتون لرزيده. چقدر دوباره رفتين تا پنجم ديماه
و اونجا رو به چشم خودتون ديدين. خود آقاي عسگري كه ميگفت توي اين يكسال_ از
كنگره ي سال پيش تا حالا _ سعي كرده تا حدي با قضيهي بم كنار بياد ولي مگه ميشه؟
سخته و شايد غير ممكن. با اين همه وقتي غزلهاشو ميخوند كمتر كسي بود كه با لبخند
تحسين آميز نگاهش نكنه.
هر دوتا كاري رو كه خوند اينجا ميذارم و
مطمئنم اگه تحمل كنين غزل اولي ارزش شنيدن داشته باشه.
چوپان
شده تا شاعر ذاتي شده باشد
آوارهي
آن ماه دهاتي شده باشد
چوپان
شده در جنگل بادام بچرخد
تا
مست چهل چشم هراتي شده باشد
شايد
اثر جنگل بادام، كمي بغض
منجر
به غزلوارهي آتي شده باشد
سخت
است ولي ميگذرم از نفسي كه
جز
با نفس گرم تو قاطي شده باشد
از
بين ده انگشت يكي قسمتش اين نيست
در
ليقهي موهات دواتي شده باشد
تو
چايي بي قند و يك عالمه زنبور
شايد
لب فنجان شكلاتي شده باشد
حامد
عسگري
جمعه
ها عصر حوله دور سرت ميوزي از كرات پاييني
سر
راهت دوباره با وسواس مي نشيني و پونه مي چيني
پونهها
را دوباره ميكاري لاي موهاي خيس بي گل سر
ميدوي
باز و آه، پشت سرت دشت پروانه را نميبيني
تو
شكوهت ميان دخترها اي نجيب اصيل اي حوري
مثل
يك تخته فرش تبريز است وسط فرشهاي ماشيني
پدرت
كدخدا خودت خاتون، باغ خرما، چهار گله شتر
پس
غلط كرده عاشقت شده است پسري كآمده رطب چيني
حامد
عسگري