علي شعر بلند ناب عشق است
|
چه ذوالفقار به قصد مصاف بردارد |
چه جانماز پي اعتكاف بردارد |
|
علي حقيقت نور است و هيچ جايز نيست |
كه در برابر شب انعطاف بردارد |
|
دوباره مثل علي زاده ميشود اما |
اگر كه كعبه دوباره شكاف بردارد |
همهمون از بچگي با اسم علي يه انس و الفت خاصي داشتيم. از همون وقتي كه تازه ياد گرفته بوديم راه بريم و وقتي براي اولين بار زمين خورديم يه نفر دستمون رو گرفت كه :بگو يا علي و بلند شو. هم ولادتش با همهي اماماي ديگه فرق ميكنه هم شهادتش. و انتخاب روز تولدش به عنوان روز "پدر" هم انتخاب قشنگيه.
تولد حضرت علي رو به همه تبريك ميگم . مخصوصا به مهربان همسرم_ كه جاش اين روزا كنارم خيلي خاليه و پارسال توي همچين شب مباركي ما با هم پيمان ازدواج بستيم.
دوتا غزلي كه براتون انتخاب كردم از كاراي خيلي قشنگ محمدرضا حاج رستم بيگلو هستش. كه اكثر بچهها ايشون با كار قشنگشون " دو صندلي قرينه، ميز، هواي شرجي، مه، باران" ميشناسن. اگه از پسش بربيام به زودي _شايدم همين حالا_ صداي خودشونو روي وبلاگ ميشنوين.
|
در شعر من دختري با گيسوي آتش گرفته |
آنقدر رقصيده كه بيتها بوي آتش گرفته |
|
او در اتاقش كه شايد ابعاد اين شعر باشد |
زانو زده با دو دستش زانوي آتش گرفته |
|
يك تابلو در اتاق است درياچهاي قاب كرده |
بر موجهايش شناور يك قوي آتش گرفته |
|
يك قايق از پشت اين قاب تصوير درياچه دارد |
با بادبان شكسته پاروي آتش گرفته |
|
او در اتاقش نشسته با دوستان قديميش: |
كبريتها، تابلوها، آن قوي آتش گرفته |
|
كبريتها صف كشيدند تا در اتاقش برقصند |
يك دست دختر و دستي بازوي آتش گرفته |
|
كبريتها را كشيد و بر روي فرشش رها كرد |
هر چوب كبريت رقصيد با بوي آتش گرفته |
|
ما قصد پرواز داريم بر پشت آن اسب چوبي |
آنگاه پر زد در ايوان جاروي آتش گرفته |
|
آتش سياه است و تار است تابوت در انتظار است |
تا از اتاقش بيايد بانوي آتش گرفته |
و غزل دوم :
|
سهم من از تو هستي خود را گريستن |
از چشم جاي اشك مژه مژه ريختن |
|
ميريزم از دو گوشهي چشمم به سنگفرش |
ميريزم از دو حفرهي بينيم، از دهن- |
|
از گوشهام حتي، از لاي ناخنم |
از گونههام از ابروم از چاك پيرهن |
|
من بر كف خيابان ميريزم و تو نيز |
من آبرو تو فتنه با اين قدم زدن |
|
سهم من از تو بيتو خون بيتو خون تو بي |
از تو فقط بدون تو بي...از ...عزيـــــــز من |
|
من بيتوام تو بي...تو ولي با... تو با كهاي؟ |
تو با كدام مردي و من بيكدام زن؟ |
|
جز من تو را چه مردي در شعر خود نشاند؟ |
در شعر گريه ميكرد در قصهاش به من- |
|
ديو سياه ميداد سيمرغ را به تو |
به تو ستاره ميداد فانوس را به من |
|
ميگفت تو عروسك با موي بافته |
من يك مترسك اما بيچشم و بيدهن |
|
پايان اين غزل به من بيتو ميرسد |
وقتي كه نيست در تو شوق يكي شدن |
|
خوانندگان بيذوق هم گريه ميكنند |
وقتي تو را ببينند_بي شاعري كه زن_ |
|
آن هم فقط همين زن _ با مرد ديگري |
اين شعر را بخواند در يك قدم زدن |